ترجمه وقواعد عربي 2 سال دوم رياضي و تجربي

ترجمه وقواعد عربي 2 سال دوم رياضي و تجربي


                                      بسم الله الرحمن الرحيم

                    ترجمه و قواعد در وس عربـي 2

                            سال دوم دبيرستان
                         رشته تجربـي و رياضـي

                         

                




ترجمـه درس اول
پروردگارا،
پروردگارا سينه ام را براي من بگشا.
و كارم را براي من آسان گردان.
و گره را از زبان من بگشا.
تا سخنم را بفهمند.
خداوندا، مرا از تاريكيهاي خيال بيرون بياور.
و مرا با نور فهم و دانش گرامي بدار.
خداوندا، درهاي رحمتت را بر ما بگشا.
و گنجينه هاي علومت را بر ما بگستران.
پروردگارا،
پروردگارا، آسان بگير و سخت مگير.
خداوندا دلم را شاد گردان.
خداوندا براي من بسوي محبت خودت راهي آسان نشان بده.
خداوندا، در عقل من براي شيطان راهي، و در كار من براي باطل راهنمايي قرار مده.
خداوندا اطاعت كردن خودت را به ما الهام كن و ما را از نافرماني نسبت به خودت دور كن.
به رحمت خودت اي مهربانترين مهربانان.
قواعد درس اول:
اسم نكره: به اسمهايي گفته مي شود كه براي ما ناشناخته و نا آشنا باشند و علامت آن معمولاً تنوين است. تنويــن ــــــــ . مثال: رجل - ‌إمرأه‌ - كتاباً‌ - شجره‌ .
نكته ا- در اسمهاي مثني و جمع سالم مذكر كه تنوين نمي گيرند هر گاه «ال» نداشته باشند و «ن» آنها حذف نشده باشدوبه اسم معرفه اضافه نشده باشند نكره مي باشد. مثال: رجلان – رجلين- معلمون – معلمين .
نكته 2- بعضي از اسمهاي اشخاص مذكر تنوين مي گيرند ولي نكره نيستند و معرفه مي باشند.
مثال : محمــد – علياً – سعيد .
نكته3- اسم غير منصرف با شرطي نكره هستندكه :
1= مضاف به معرفه نباشد 2 = اسم علم نباشد 3 = الـ نداشته باشنـد
اسم معرفه: به اسمهايي كه براي ما شناخته شده و آشنا باشند و به شش دسته تقسيم مي شوند.
اقسام معارف:
1- اسم علم 2 ـ ضمير 3 ـ اسم اشاره
4 ـاسم موصول 5 ـ معرفه به ال (ذواللام) 6 ـ معرفه به اضافه
معارف شش بود، مضمر. اضافه علم، ذواللام، موصول. اشاره.
اسم علـم: به اسمهايي گفته مي شودكه مخصوص يك شخص يا يك مكان و يا يك شيء بخصوص باشد. مانند :
محمد‌ - فاطمه – ايران- اصفهان- كارون-
منصرف غير منصرف

نكته ا- به اسمهايي که مي توانند تنويــن بگيرندمنصرف وبه اسمهايي كه هيچگاه تنوين
نمي گيرندغيرمنصرف گفته مي شود .) در درس سوم درباره اسم غيـر منصرف بطور کامل می خوانيم .)
نكته2-دربين اسمهاي علم فقط بعضي ازاسمهاي اشخاص مذكركه حروف اصلي عربي دارندتنوين ميگيرندوبقيه اسمهاي علم تنوين نمي گيرند.
نكته 3- اسم علم به دو شكل بكار مي رود:
الف) اسم علم مفرد: به اسمهايي گفته مي شود كه از يك جزء تشكيل مي شوند.
مثال: مريم- دمشق
ب) اسم علم مركب: به اسمهايي گفته مي شود كه از دو جزء تشكيل مي شوند.
مثال: عبدالله : عبد + الله ابوطالب: ابو +طالب === مركب اضافي
مضاف مضاف اليه مضاف مضاف اليه
الحجــر الاسـود مركب وصفی
موصوف صفت
2- ضمير:
ضمير به دو شكل به كار مي رود:
1- ضمير منفصل 2- ضمير متصل.
1- ضمير منفصل: اين ضمير خود نيز به دو شكل تقسيم مي شود:
الف) ضمير منفصل رفعي (مرفوع): ضميرهايي هستند كه در اول جمله قرار مي گيرند و مبتداي جمله مي باشند و چون مبتدا مرفوع است به اين ضميرها نيز رفعي (مرفوع) گفته مي شوند.

ضمير منفصل رفعي عبارتنداز:
غائب مخاطب متکلـم
مذکر مونث مذکر مونث متکلم وحده
مفرد هــو هـــی أنت أنت أنا
مثنـی هما هما انتما انتما متکلـم مع الغير
جمـع هم هــن انتم انتن نحـن
نكته : هرگاه مبتدا و خبر معرفه باشند معمولا بين آنها ضمير منفصلي قرار مي گيرد كه به آن ضمير فصل يا عماد گفته مي شود و محلي از اعراب ندارد . مانند : الله هــو السميع اولئك هــم المفلحون
ب) ضمير منفصل نصبي (منصوب): ضميرهايي هستند كه در جمله مفعول به مي باشند و چون مفعول به منصوب است به اين ضميرها نيز نصبي يا منصوب گفته مي شود و عبارتند از :
غائب مخاطب متکلـم
مذکر مونث مذکر مونث متکلم وحده
مفرد اياه‌ اياهـا اياک اياك ايای
مثنـی اياهما اياهما اياكما اياكما متکلـم مع الغير
جمـع اياهم اياهن‌ اياكم اياكن ايانـا
2- ضمير متصل: ضميرهاي متصل نيز به دو شكل به كار مي روند:
الف) ضمير متصل رفعي (مرفوع): ضميرهايي هستند كه فقط به فعل اضافه مي شوند و جزء فعل مي باشند و نشان دهنده ي صيغه ي فعل هستند كه به آنها ضمير متصل فاعلي يا بارز يا متصل رفعي گفته مي شود.و عبارتنداز:
فعل ماضي ا- و- ن- ت – تما- تم – ت –تن - ت – تا
فعل مضارع و امر ا- و- ن- ي-
مثال: ذهبا – ذهبــوا- ذهبنـا فعل ماضي
مثال: يذهبان – يذهبـــون – تذهبيــن –تذهبـن فعل مضارع
مثال : إذهبــا ـ إذهبــوا ـ إذهبــی ـ إ ذهبــن == امر
نكته 1- «نون» در صيغه هاي مثني و جمع مذكرو مفرد مؤنث مخاطب علامت مرفوع بودن فعل مضارع
مي باشد و ضمير بشمار نمي رود .
ب) ضمير متصل نصبي و جرّي كه عبارتند از :
غائب مخاطب متکلـم
مذکر مونث مذکر مونث متکلم وحده
مفرد ه‌ هـا ک ك ی
مثنـی هما هما كما كما متکلـم مع الغير
جمـع هم هن كم كن نـا
نكته 1- هر گاه اين ضميرها به آخر فعل و حروف مشبهه بالفعل اضافه شوند ضمير متصل نصبي هستند اگر به فعل اضافه شوندمفعولاً‌ به و محلاً منصوب هستند واگر به حروف مشبهه اضافه شوند اسم حروف مشبهه و محلا منصوب مي باشند .
مثال: اَعْرفِــک شاهد نا
فعل مفعولاً به و محلاً منصوب (ضمير متصل نصبي)
نكته 2- هر گاه اين ضميرها به آخر اسم و يا حرف جر اضافه شوند ضمير متصل جرّي مي باشند. اگر به اسم اضافه شوند مضاف اليه و اگر به حرف جر اضافه شوند محلاً مجرور به حرف جر مي باشند.
حروف جر: في- من – الي- علي – بــ - لـِ – عن – ك – حتّــي – حاشا – كلا - واو قسـم .........
واو قسم مثل: و العصر - و التين و الزيتون منك: من ك

حرف جر مجرور به حرف جر حرف جر مجرور به حرف جر
جار و مجرور جار و مجرور
3- اسم اشاره: به دو شكل به كار مي رود.
الف) اسم اشاره به دور:
مذكر مونث معني
مبني مفرد ذلك تلك آن
معرب مثني ذانك-ذينك تانك-تينك آندو
مبني جمع اولئك اولئك آنان-آنها



ب) اسم اشار ه به نزديك:
مذكر مونث معني
مبني مفرد هذا هذه اين
معرب منثي هذان- هذين هاتان- هاتين ايندو
مبني جمع هولاء هولاء اينان- اينها
نكته 1- اسمهاي اشاره هولاء و اولئك فقط براي جمعهاي عاقل (انسانها) به كار برده مي شوند و براي جمعهاي غير عاقل (غير انسانها) از هذه و تلك استفاده مي شود. (براي جمعهاي غير عاقل يا غير انسانها از قواعد مفرد و مونث استفاده مي كنند. يعني، ضمير، فعل، اسم اشاره، اسم موصول، مفرد و مونث به كار برده مي شود.) مثال:
تلاميذ – معلمون – معلمات
هولاء – هولاء – هولاء (جمع عاقل، انسانها)
اولئك – اولئك – اولئك
نكته 2 - اسم( الـ ) دار بعد از اسم اشاره اگر جامد باشد عطف بيان و اگر مشتق باشد صفت مفرد مي باشد
هولاء التالميذ (عطف بيان ) هولاء المعلمون (صفت مفرد )
4- موصول: به دو شكل به كار مي رود:
الف) اسم موصول خاص كه عبارتند از:
مذكر مونث
مبني مفرد الذي التي كسي كه
معرب مثني الذان- الذين التان – التين كساني كه
مبني جمع الذين الّاتي كساني كه
ب) اسم موصول عام (مشترك) : براي عاقل (انسانها)، مــن كسي كه، آنكه
براي غير عاقل (غير انسان)، ما چيزي كه، آنچه
نكته ا- به جمله اي كه بعد از اسم موصول قرار مي گيرد، جمله ي صله (صله ي موصول) گفته مي شود.
در جمله صله ضمير ي بكار برده مي شود كه به اسم موصول برمي گردد و به آن ضمير عائد
گفته مي شود . مانند: الله هو ا لــذي ارسـل رسوله با لهدي
اسم موصول صله ( صله ي موصول)

نكته 2= اسم موصول بعد از اسم الـ دار اگر به معني ( كه ) باشد صفت مفرد مي باشد .
هذا هـو الظبــي الــذي فتشت عنـه طـول النهـار .
5- معرفه به الـ (ذواللام): هر گاه نكره اي با «ال» به كار برده شود به معرفه تبديل مي شود كه به آن معرفه به ال (ذواللام) گفته مي شود و هيچگاه تنوين نمي گيرند. مثال: ال+ كتاب‌ = الكتاب الرجل ، الشجره و … يعني اگر ال را برداريم نكره مي شود.
6 ـ معرفه به اضافه: هر گاه اسم نكره اي به اسم معرفه اي اضافه شود اسم نكره به معرفه تبديل
مي شود كه به آن معرفه به اضافه گفته مي شود . مثال:
كتاب + التلميذ كتــاب التلميــــذ
معرفه به اضافه معرفه به ال (مضاف و مضاف اليه)
نكته ا: معرفه به اضافه يا مضاف ، هيچگاه ال- تنوين- نون مثني و نون جمع مذكر سالم نمي گيرد. مثال:
اخوانِ + كم اخـواكـم
اخوينِ‌ + كم اخويـكم
معلمون + المدرسه معلمـو المدرسه
معرفه به اضافه معرفه به ال (مضاف و مضاف اليه)
( مضـاف در معرفه و نکــره بودن از مضـاف اليــه پيــروی دارد به اين صورت که اگـر مضاف اليـه معـرفه باشد مضاف هم معـرفه و اکـر مضاف اليـه نکــره باشــد مضاف هــم نکــره می باشد .)
کتاب معلــم کتاب المعلــــم











ترجمــه درس دوم:
در خدمت نيازمندان
هوا گرم است و مردم در خانه هايشان هستند. علي (ع) سوي بازار خارج شد. اكنون خارج مشو . آفتاب سوزان است. نه… شايد نيازمندي كمك بخواهد. و در راه …
سنگين است… سنگين است. ولي چاره اي نيست. … كودكان گرسنه هستند. تشنه هستند. چه كار كنم. پس علي (ع) به او نگاه كرد. پس آمد و مشك را از او گرفت. پس آن را به خانه اش برد… و از او درباره ي (وضعش) حالش سؤال كرد. علي بن ابي طالب همسرم را به سوي مرزها فرستاد. و بعد از چند روز خبر وفات او را شنيديم! و من و كودكان يتيمي دارم و چيزي ندارم. پس نياز و ضرورت مرا به كار كردن براي مردم وادار كرده است.
علي (ع) با ناراحتي سوي دارالحكومه (مركز خلافت) رفت و سبدي برداشت كه در آن غذايي بود. پس برگشت و در زد…
-چه كسي در را مي كوبد؟
- من همان بنده هستم كه مشك را با تو آورد، در را باز كن. همانا همراه خودم چيزي براي كودكان دارم.
- خداوندا تو راضي باش بين من و بين علي بن ابي طالب قضاوت كن.
علي (ع) وارد شد و گفت: همانا من بدست آوردن ثواب را دوست دارم. پس از بين اين دو كار انتخاب كن: آماده كردن نان يا بازي با كودكان.
- من براي تهيه نان از تو توانا ترم. پس تو با كودكان بازي كن.
پس علي (ع) به سوي دو كودك كوچك رفت و بين آن دو قرار گرفت و خرما را در دهان آن دو مي گذاشت در حاليكه به هر يك از آندو مي گفت:
-اي پسرم! علي ابن ابي طالب را به خاطر آنچه در كارت گذشته است حلال كن.
-برادرم، تنور را روشن كن. خداوندا خير و ثواب خودت را بر اين مرد فرو ريز ، واي، علي ابن ابي طالب ، چگونه؟!
او به وضع محرومين توجه نمي كند… ما محروم هستيم ولي او … !
پس علي (ع) اقدام به روشن كردن آن كرد. پس هنگامي كه آنرا روشن كرد گفت:
-اي علي بچش! اين است پاداش كسي كه بيچارگان و يتيمان را فراموش مي كند.
در آن لحظه زني آمد و خليفه مسلمانان را ديد و تعجب كرد!
-واي بر تو، آيا مي داني او كيست؟ او امير مؤمنين است.
-واي بر من، چه كار كنم؟
پس به سوي او رفت در حالي كه عذرخواهي مي كرد.
- شرمنده ام، شرمنده ام. ببخشيد، معذرت مي خواهم، اي امير مؤمنين. ببخشيد.
- نه، نه. بلكه من از تو شرمنده هستم، به خاطر آنچه در كارت كوتاهي كرده ام.



















قواعد درس دوم:
اعراب: به حركت حرف (كلمات) آخر كلمات معرب، اعراب گفته مي شود.
معرب: به كلماتي گفته مي شود كه حركت حرف آخر آنها در شرايط مختلف تغيير مي كند.
اعراب به سه شكل به كار برده مي شود:
1 ـ اعراب محلي 2 ـ اعراب ظاهري 3 ـ اعراب تقديري
1- اعراب محلي : در كلمات مبني كه حركت حرف آخر كلمه تغيير نمي كند اعراب محلي مي باشد. اعراب محلي در موارد زير به كار برده مي شود:
الف) كلمات مبني
ب) جمله ( خبر جمله - حال جمله - صفت جمله وصفيه )
ج) خبر شبه جمله (جار و مجرور و ظـرف زمان و مکان ) . جمله و شبه جمله مبني به شمار مي رود.
مانند:
هولاء تلميذات: هولاء (مبتدا، محلاً مرفوع)، تلميذات‌ (خبر، مفردو مرفوع به ضمه اصلي، اعراب ظاهري)
جاء اولئك: اولئك (فاعل، محلاً مرفوع)
الله ارسل رسوله انتِ في الصّف
مبتداو مرفوع خبر جمله فعليه مبتدا خبر شبه جمله(جارو مجرور)
اعراب ظاهري محلاً مرفوع محلاً مرفوع محلاً مرفوع
رأيتها: رأي(فعل)، تَ (فاعل، ضمير، محلاً مرفوع)، ها (مفعول به، محلاً منصوب)

حروف جر: في- من – الي- علي – بــ - لـِ – عن – ك – حتّــي – واو قسـم.
عليــك : علــي (حرف جر)، ك (محلاً مجرور)
الكتاب فـوق المنضــده: الكتـاب (مبتـدا، محلاً مرفوع)، فــوق المنضــده (خبر شبه جمله، محلاً مرفوع)
2- اعراب ظاهري: هر گاه علامت اعراب در آخر كلمات معرب ظاهر و آشكار باشد آن را اعراب ظاهري مي نامند و به دو شكل به كار برده مي شود.
الف) اعراب اصلي ب) اعراب فرعي (نيابي)



الف) اعراب اصلي :هر گاه كلمه اي در حالت رفع (ضمه ُ‌ ٌ ) و در حالت نصب (فتحه َ‌‌ ً ) و در حالت جر ( كسره ِ ٍ ) و در حالت جزم ( سكون ْ ) داشته باشد داراي اعراب اصلي مي باشد.
رفع، ضمه ، ُ ٌ‌ مشترك بين اسم و فعل مضارع
نصب، فتحه َ ً
علامت اعراب اصلي جر، كسره ، ِ ٍ فقط اسم
جزم، سكون ، ْ فقط فعل مضارع
مانند: لـم يكْتُبْ التلميــذُ الدرس في البيت.
لم يكتب (فعل مضارع و مجزوم به سكون «حذف ضمه»، اعراب اصلي)
التلميذ (فاعل و مرفوع به ضمه اصلي ) الدرس: (مفعول به و منصوب به فتحه اصلي)

في البيت: (مجرور به كسره اصلي) لا تقـــل الكـــذب. لا تقــل: (فعل مضارع مجزوم به سكون «حذف ضمه» اعراب اصلي)الكــذب: (مفعول به و منصوب به فتحه اصلي)
نكتــه : در فعلهاي مبني براي مشخص كردن نوع مبني به سومين حرف اصلي فعل نگاه مي كنيم و با توجه به علامت سومين حرف اصلي نوع مبني آنها را مشخص مي كنيم .
مبني بر سكون : ذهبتَ – يذهبن – ذهبْتِ

ب) اعراب فرعي يا نيابي: هر گاه كلمه اي در حالت رفع، نصب، جر و جزم به جاي علامات اعراب اصلي از حروف يا حركات ديگري استفاده كند داراي اعراب فرعي يا نيابي مي باشد و شامل موارد زير مي باشد.
1 ـ اسم مثني
2 ـ اسم جمع سالم مذكر
3 ـ اسماء خمسـه
4 ـ اسماء جمع سالم مؤنث
5 ـ اسم غير منصرف
اسم مثني: به اسمهايي گفته مي شود كه بر دو تا دلالت داشته باشند و با اضافه كردن «ان-ين» ساخته مي شوند و هميشه داراي اعراب فرعي يا نيابي مي باشند. به اين صورت كه در حالت رفع ( الف) و در حالت نصب و جر ( ياء) مي گيرند.
نكته 1- «ن» در اسمهاي مثني علامت اعراب نمي باشد و هنگام مضاف واقع شدن «ن» مثني حذف مي شود. مانند: جاء التلميذان (فاعل و مرفوع به الف نيابي)
رأيت التلميذين ( مفعول به و منصوب به ياء نيابي)
سمعت من التلميذين( مجرور به ياء نيابي)
جاء اخواك (فاعل و مرفوع به الف نيابي)
نكته2- ياء درصورتی علامت نصب است كه قبل از آن اسم حرف جربه كار نرفته باشدوآن اسم مضاف اليه نباشد ياء در صورتي علامت جراست كه قبل از آن حرف جر به كار رفته باشدو مضاف اليه باشد.
2-اسم جمع سالم مذكر: جمعهايي كه با اضافه كردن (ون‌ ـ ين ) ساخته مي شوند و هميشه داراي اعراب فرعي يا نيابي هستند يعني در حالت رفع (واو) و در حالت نصب و جر (ياء) مي گيرند.
جاء المعلمون (فاعل و مرفوع به واو نيابي)
رايت المعلمين ( مفعول به و منصوب به ياء نيابي)
سمعت من المعلمين (مجرور به ياء نيابي)
نكته: «ن» در جمع سالم مذكر علامت اعراب نمي باشد و هنگام مضاف واقع شدن حذف مي شود.
جاء معلموهم (فاعل و مرفوع به واو نيابي)
المعلمون + هم معلموهم

3- اسماء خمسـه: عبارتند از: أب، أخ، ذو، فـــو، حــم.
چون اين اسمها در اعراب مانند هم به كار مي روند و علامت اعرابشان يكسان است اسماء خمسه ناميده مي شوندومعمولاً‌ درجمله به اسم ديگري اضافه مي شونديعني مضاف واقع مي شوندو داراي اعراب فرعي يا نيابي هستند. به اين صورت كه در حالت رفع، (واو) و در حالت نصب (الف) و در حالت جر (ياء) مي گيرند. مانند: جاء أبــوك (فاعل و مرفوع به واو نيابي) رأ‌يتُ أبـاك (مفعول به و منصوب به الف نيابي)
سمعت من أبيـك (مجرور به ياء نيابي)
نكته 1 = هرگاه اسماء خمسـه مضاف به ضمير متكلم وحده در هر سه حالت (رفع – نصب – جـر ) اعراب تقديري
دارند : جاء أبــي رأيت أبـــي سلمت علي أبـــي

نكته 2: دراسمهاي مثني وجمع سالم مذكرواسماء خمسه چون علامت اعراب آنها حروف مي باشدبه آنها اعراب به حروف گفته مي شود ولي در اسمهاي جمع سالم مؤنث و اسم ضمير منصرف چون علامت اعراب حركت مي باشد به آنها اعراب به حركت گفته مي شود.

معني درس سوم : كتاب زندگي
علم و دين براي انسان دو بال هستند كه جز توسط آن دو نمي تواند پرواز كند و امت اسلامي همان امتي است كه به سوي كمال و رشد حركت مي كند و او به اين دو بال احتياج دارد.
و اسلام از زمان ظهورش مسلمانان را به انديشيدن و آموختن تشويق كرده است به خاطر اين مسلمانان مقاله ها و كتابهاي متعددي در تمام زمينه هاي فكري و علمي مانند ادبيات و فلسفه و پزشكي و رياضيات و فيزيك و كشاورزي و داروسازي و … تأليف كرده اند.
و قرآن قانوني است براي زندگي روزانه ي ما و كتابي نيست كه درباره ي علمها به طور كامل صحبت كند ولي در آن بعضي اشارات علمي وجود دارد كه علم بشر تاكنون بعضي از آنها را كشف كرده است.
و اكنون بعضي از اين نشانه ها (آيات) را فرا بگير.
اصل جهان:
همانا آسمانها و زمين بسته بودند پس آن دو را گشوديم.
اصل جهان رازي پيچيده است و آيه درباره ي حقيقت اين كار را در ميان سخنان مختصر و مفيد به جهانيان خبر مي دهد. آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند سپس خداوند بين آن دو را جدا كرده است.
محققان در علم نجوم در قرن بيستم به نظريه اي رسيدند كه خلاصه ي آن اين است كه ماده ي اوليه ي جهان جامد بود. سپس انفجار شديدي در آن روي داد و اجزاء آن ماده جدا شد و آسمانها و زمين شكل گرفت.

خورشيد و ماه
و در آنها (آسمانها) ماه را به صورت نوري و خورشيد را چراغي قرار داد.
كلمه ي سراج (چراغ) به چيزي گفته مي شود كه داراي نور و حرارتي از خودش باشد و كلمه نور به تنها نوري كه در آن حرارتي نيست گفته مي شود.
و آيه مي گويد «همانا ماه نوري را از منبعي غير خودش كه در آن حرارتي نيست ايجاد مي كند. اما خورشيد نوري ذاتي است (فروزان است) پس منبعي براي نور و حرارت مي باشد.
و انسان حقيقت ماه را نمي شناخت بجز در قرن بيستم (بعد از فرود آمدن اولين انسان بر سطح آن و اكتشاف آن به اينكه آن تنها سياره ي سرد و خاموش است) كه در آن اثري از آب و زندگي نيست و آن نور خورشيد را منعكس مي كند.
چرخش زمين:
و كوهها را مي بيني و آنها را جامد مي شمري در حاليكه آنها مانند ابر مي گذرند.
اگر تو به كوهها نگاه كني گمان مي كني كه آنها ثابت هستند ولي حقيقت غير از آن است.
كوهها از مقابل تو مي گذرند همانطوركه ابرها مي گذرندوعلت آن چرخش زمين و حركت آن مي باشد.
حركت زمين در دوره ي ما بر كسي پوشيده نيست ولي آن حتي قرنهاي اخير بر انسان پوشيده بود.
و داستان مشهور گاليله در اين زمينه است.
اين بعضي اشارات علمي در قرآن كريم بود كه علم تاكنون حقيقت آن را كشف كرده است.
و مي دانيم كه اشارات علمي در ايات قرآن كريم حرفي به خودي خود نيست.
بلكه آنها نشانه هايي است كه راستي ادعاي نزول قرآن از جانب خداوند بزرگ و بلند مرتبه را براي ما ثابت مي كند.
همانا در آن (قرآن) نشانه هايي است براي گروهي كه مي انديشند.



قواعد درس سوم:
1- جمع مونث سالم: به جمع هايي گفته مي شود كه با اضافه كردن (ات) ساخته مي شود. مانند: مؤمنات، تلميذات، آيات، كلمات، مسلمات، صالحات، فراشات.
جمع مونث سالم در حالت رفع و جر اعراب اصلي دارند
يعني در حالت رفع ُ ٌ و در حالت جر ِ‌ ٍ مي گيرند. ولي در حالت نصب اعراب فرعي يا نيابي دارند. يعني در حالت نصب به جاي فتحه، كسره مي گيرند.

نكته: جمعهاي سالم مؤنث هيچگاه فتحه نمي گيرند.
ضمه ( رفع ) ـــ
(اعراب اصلي)، جارت المعلمات (فاعل و مرفوع به ضمه اصلي)
كسره (جر ) ــــ
كسره (نصب) ـــــ (اعراب فرعي يا نيابي)، رأيت المعلماتِ (مفعول به و منصوب به كسره فرعي يا نيابي)
الحسنات يذهبن السيئاتِ : الحسنات (مبتدا و مرفوع به ضمه اصلي)، يذهبن (خبر جمله فعليه محلاً مرفوع)، السيئاتِ (مفعول به و منصوب به كسره فرعي)
سمعتُ من المعلماتِ (مجرور به كسره اصلي)
مضاف اليه فاعل
مجرور مرفوع مبتدا
مجرور به حرف جر خبر

منصوب مفعول به
مجزوم فعل مضارع مجزوم (نهي)
2- اسم غير منصرف: به اسمهايي گفته مي شود كه هيچگاه تنوين نمي گيرند و در حالت رفع و نصب اعراب اصلي دارند. يعني در حالت رفع ُ (ضمه) و در حالت نصب َ‌ (فتحه) مي گيرند. ولي در حالت جر، اعراب فرعي يا نيابي دارند. يعني در حالت جر به جاي كسره (فتحه) مي گيرند.
جاءتْ فاطمه (فاعل و مرفوع به ضمه اصلي)
رأيتُ فاطمه( مفعول به و منصوب به فتحه اصلي)
سمعتُ مِن فاطمه(مجرور به فتحه فرعي «نيابي»)
رفع، ضمه، ُ
اعراب اصلي جر، فتحه، َ اعراب فرعي(نيابي)
نصب، فتحه َ

نكته: اسمهاي غير منصرف عبارتند از:
1- اسم علم مؤنث مانند: فاطمه، مريم ، زينب
2- اسم شهرها و كشورها و رودها (خاص) مانند: اصفهان، ايران، كارون
3- اسم غير عربي (عجم) مانند: ابراهيم، اسماعيل، يعقوب، يوسف، فرعون، اسحاق
4- اسمهايي كه بروزن(افعـل، فعلي، فعـلاء، فعـلان)باشندمانند:اكرم، عطشــی، زهراء ، خضراء- عطشان، سلمان
5- جمعهاي مكسري كه بر وزن مفاعل و مفاعيل و شبيه آندو باشد( جمع هاي مكسري كه حرف سوم آن الف باشد وبعد از آن بيش از يك حرف به كار رفته باشد).
مانند: مساجد، موازين، معابد. شبيه آن، قواعد، حوادث
مفاعِيــل، مفاتيــح، محاريـب شبيـه آن، تفاسير، تواريخ، تلاميذ
6- جمعهاي مكسري كه به الف ممدود (اء) ختم شده باشد. مانند : اشياء، اسماء، علماء، اولياء، فضلاء.
نكته: اسمهاي غير منصرف با دو شرط در حالت جر، كسره مي گيرند و اعراب اصلي دارند :
1- مضاف باشد. 2- ال داشته باشد.
ذهبتُ الي مسـاجد (مجرور به فتحه نيابي «فرعي»)
ذهبتُ الي المسـاجدِ (مجرور به كسره اصلي)
ذهبتُ الي المسـاجد المدينـه. المساجد( مجرور به كسره اصلي و مضاف) المدينه (مضاف اليه و مجرور به كسره اصلي)
پيامبراني كه حرف اول اسم آنها يكي ازاين حروف باشد اسم آنها منصرف است و غير از اينها
غير منصرف مي شوند:
شش صلمنـه (شيث، شعيب، صالح، لوط، محمد، نوح، هود)




معني درس چهارم:
زيبايي علم
از ترانه سرايي و بيهوده گويي بپرهيز
و سخن راست و درست (حق) بگو و از كسي كه بيهوده گويي مي كند دوري كن.
تقواي الهي پيشه كن زيرا تقواي الهي
به دل كسي نزديك نمي شود مگر اينكه او به تقواي الهي رسيده باشد.
كسي كه راه زني مي كند قهرمان نيست همانا كسي كه تقواي الهي پيشه مي كند قهرمان است.
نمرود و كنعان و كساني كه در زمين فرمانروايي مي كردند وعزل و نصب مي كردند كجا هستند.
علم را فرا بگير و تنبلي مكن زيرا خير و نيكي از افراد تنبل بسيار دور است.
از خواب و خيال بپرهيز و علم را فرا بگير زيرا كسي كه
هدف مطلوب را مي شناسد هر آنچه را كه از دست بدهد كوچك مي شمرد.
با زياد شدن علم، دشمن خار و پست مي شود. زيبايي علم به اصلاح كردن عمل بستگي دارد.
هرگز از اصل و نسب خود سخن مگو
همانا اصل جوانمردي در چيزي است كه بدست آورده است
ارزش انسان به چيزي است كه او را نيكو مي گرداند.
و انسان از آن كم و بيش بدست مي آورد.
در دنيا آرزوهاي خود را كم كن تا موفق شوي
زيرا دليل و نشانه ي عقل، كم كردن آرزوهاست.




ترجمه و قواعد عربـي 2 رشته تجربـي و رياضي تهيه وتنظيم : خسرو بهمني

قواعد درس چهارم:
اقسام اسم معرب: اسم معرب به چهار شكل به كار برده مي شود.
1- اسم مقصور: اسمي است كه به الف مقصوره ( ي-ا) ختم شده باشد. مثال: الهدي- الفتي- مستشفي- الدنيا- موسي و …
2- اسم منقوص: اسمي است كه به ياء ساكن ماقبل مكسور (يعني قبلش كسره باشد) ختم شده باشد. مثال: القاضِي- الباقِي- الماضِي- الليالِي و …
3- اسم ممدود: اسمي است كه به الف ممدوده (اء) ختم شده باشد. مثل: زهراء- خضراء- ماء- دعاء- سماء- انبياء.
4- اسم صحيح الاخر: اسمي است كه به الف مقصوره و ياء ساكن و الف ممدود ختم نشده باشد. مثل: كتاب، مدرسه، تلميذ، فاطمه، مريم.
اعراب تقديري: هرگاه در اسم معربي علامت اعراب ظاهر نشود يعني نتوانيم علامت اعراب به آخر آن اضافه كنيم آن كلمه اعراب تقديري دارد.
كلماتي كه در مواردي كه اعراب تقديري دارند عبارتند از:
1- اسم مقصور: اسمهاي مقصور در هر سه حالت، رفع، نصب و جر اعراب تقديري د ارد يعني علامت اعراب نمي پذيرند.
رفع
اسم مقصور نصب اعراب تقديري
جر
الدنيا مزرعه الآخره: الدنيا(مبتدا و تقديراً مرفوع)، مزرعه(خبرو مرفوع به ضمه اصلي)
الآخره (مضاف اليه و مجرور به كسره اصلي)
جاء الفتي (فاعل و تقديراً مرفوع) رأيتُ الفتي (مفعول به و تقديراً منصوب)
سمت مِن الفتي (تقديراً مجرور)
نكته: هر گاه اسم مقصور نكره و يا بدون ال باشد در هر سه حالت رفع و نصب و جر الف مقصوره (ي) آن حذف مي شود و به جاي آن تنوين نصب ــــًــــ مي گيرد.
مثال: هـدي – فتي – جاء فتي (فاعل و تقديراً مرفوع)
رأيتُ فتي (مفعول به و ظاهراً منصوب به فتحه اصلي) سمعتُ من فتي ( تقديراً مجرور)
2-اسم منقوص: اسمهاي منقوص در حالت رفع و جر اعراب تقديري دارند ولي در حالت نصب اعراب ظاهري و اصلي دارند يعني در حالت نصب فتحه مي گيرند.
رفع
اسم منقوص جر اعراب تقديري
نصب اعراب ظاهري و اصلي
جاء القاضِي (فاعل و تقديراً مرفوع) رأيتُ القاضِي (مفعول به و منصوب ظاهراً به فتحه اصلي
سمعت من القاضِي (تقديراً مجرور)
نكته: هر گاه اسم منقوص بدون ال و يا نكره باشد و در حالت رفع و جر ياء ساكن آن حذف مي شود و به جاي آن تنوين جر مي گيرد ولي اعرابش تقديري است. ولي در حالت نصب ياء آن حذف نمي شود و اعراب اصلي و ظاهري دارند.
معرفه نكره
القاضِي قاضٍ
الباقِي باقٍ
مانند: جاء قاضٍ (فاعل و تقديراً مرفوع) رأيتُ قاضياً (مفعول به و ظاهراً منصوب به فتحه اصلي)
سمعتُ من قاضٍ (تقديراً مجرور)
3-اسمي كه به ضمير متصل متكلم وحده (ي) اضافه شده باشد. در هر سه حالت رفع و نصب و جر داراي اعراب تقديري مي باشند.مانند:
جاء معلمي (معلم: فاعل و تقديراً مرفوع، ي: مضاف اليه و محلاً مجرور)
رأيت معلمي (معلم: مفعول به و تقديراً منصوب، ي: مضاف اليه و محلاً مجرور)
قلتُ لمعلمي ( معلم: تقديراً مجرور، ي: مضاف اليه و محلاً مجرور)
نكته: هر گاه اسماء خمسه به ضمير متصل متكلم وحده (ي) اضافه شده باشد در هر سه حالت رفع و نصب و جر اعراب تقديري دارد. مثال:
رجع ابي إلي المدينهِ : (أب: فاعل و تقديراً مرفوع، ي: مضاف اليه و محلاً مجرور)
سمِعتُ من أبي : (أب: تقديراً مجرور، ي: مضاف اليه و محلاً مجرور)




ترجمـه درس پنجم:
آهو و ماه
من شكارچي هستم. به مناطق مختلفي براي صيد حيوانات كمياب سفر مي كنم. در يكي از اين سفرها يك هفته كامل در يكي از جزيره هاي استوايي گذراندم. به دنبال آثار آهويي با شاخهاي زيبا مي گشتم كه در اين منطقه زندگي مي كرد.
در اين صيد يكي ازساكنان جزيره به من كمك مي كرد درحالي كه او به راههاي جنگلهايش آگاه بود.
هنگامي كه خورشيد غروب كرد، زير درختي مشرف به تپه شني نشستيم. …………. نقره اي رنگ ماه ظاهر شد و منظره ي خيلي زيبا و دلنشين دلها را مي ربود.
در آن لحظه يك آهو را ديدم كه به آرامي روي شن راه مي رفت تا اينكه به روي يكي از تپه ها رسيد و سپس نشست.
- نگاه كن … نگاه كن… اين همان آهو است كه در طول روز دنبال او مي گشتم.به شاخهاي زيبا و گرانبهايش نگاه كن كه مانند نقرهي براق در نور ماه ظاهر شده است.
آهو به وجود ما پي نبرد. پس در نقطه اي ايستاد در حالي كه با تعجب و دقت به ما نگاه مي كرد. پس سلاحم را برداشتم … ولي … دستم نمي پذيرفت… چگونه آهويي را مي كشي كه عاشق زيبايي است همانطور كه تو عاشق آن هستي؟! آهو پناهگاهش را در بين درختان ترك كرد تا اينكه ماه را ببيند و با آن راز و نياز كند سلاح را روي زمين گذاشتم و به دوستم گفتم: نه … اين آهو را نمي كشم. نظر تو چيست؟ پس جواب داد:آفرين بر تو … حق با تو است …
همانا او حيواني با احساس است كه زيبايي را دوست دارد!



قواعد درس پنجم:
صفت: كلماتي هستند كه درباره ي اسم توضيح مي دهند و در عربي به آنها نَعت گفته مي شود.
موصوف: به اسمي گفته مي شود كه صفت در باره ي آن توضيح مي دهد و به آن منْعوت گفته مي شود.
صفت به دو شكل به كار برده مي شود:
1- صفت مفرد 2 ـ صفت جمله و صفيه
صفت مفرد: هر گاه صفت يك اسم باشد آن را صفت مفرد مي ناميم و در چهار مورد از موصوف خود پيروي مي كند.
موارد تبعيت صفت مفرد از موصوف:
الف) در جنس (مذكر و مونث بودن)
ب) در معرفه و نكره بودن
ج) در عدد ( مفرد و مثني و جمع بودن)
د) در اعراب ( رفع و نصب و جر)
مانند: رجل مومن ( رجلٌ : موصوف، مومن : صفت مفرد)
الرجال المؤمنون: ( الرجال: موصوف، المومنون: صفت مفرد)
تلميذاتٌ مومناتٌ : ( تلميذاتٌ : موصوف، مومناتٌ : صفت مفرد)
المعلمين المومنين : ( المعلمين : موصوف، المومنين: صفت مفرد)
شجرهً‌ جميلهً‌: (شجرهً : موصوف، جميلهً : صفت مفرد)
نكته1 : اسم موصول بعد از اسم الـ دار معمولا صفت مفرد مي باشد ومعني ( كه ) دارد .
انا ذلك العبد الـذي حمل معك القربه .
نكته2 : اسم مشتق الـ دار بعد از اسم اشاره صفت مفرد بشمار مي رود .
هؤلاء المسلمات مجاهدات في سبيل الله .
نكته3: اسماءخمسه ذو ـ ذات هرگاه بين دو اسم نكره قرار بگيرند صفت مفرد مي باشند .
هو رجل ذ و علم
نكته 4: هر گاه موصوف جمع غير عاقل (غير انسان) باشد صفت براي آن مفرد مونث به كار برده مي شود. اگر موصوف جمع غير قابل صفت فقط در معرفه و نكره بودن و اعراب از او پيروي مي كند.
مثال :
الأعمالُ‌ الصالِحه ( الأعمال: موصوف جمع غير عاقل، الصالحه: صفت مفرد مونث)
كُتُب مفيده: ( كتب: موصوف جمع غير عاقل، مفيده: صفت مفرد مونث)
كلماتٌ جديدهٌ: ( كلماتٌ : موصوف جمع غير عاقل، جديده : صفت مفرد مونث)
2-صفت جمله وصفيـه: به جمله اي گفته مي شود كه بعد از اسم نكره قرار مي گيرد و درباره ي اسم نكره توضيح مي دهد و چون جمله مبني به شمار مي رود اعراب محلي دارد و جمله وصفيه در اعراب از اسم نكره پيروي مي كند.
الساعه كنْزٌ لا ينفـد: (الساعه مبتدا و مرفوع، كنزٌ : اسم نكره و موصوف، خبر، مرفوع-
لاينفــد : صفت جمله و صفيه، محلاً‌ مرفوع)
رأيتُ تلميذاً‌ يقرأُ‌ كتابه‌ : ( رأيت: فعل ماضي، تلميذاً: اسم نكره- موصوف- مفعول به و منصوب،
يقرأ كتابه : صفت جمله وصفيه- محلاً منصوب)
نكته: هر گاه فعل مضارع در يك جمله بعد از فعل ماضي قرار بگيرد فعل مضارع به صورت ماضي استمراري ترجمه مي شود.
رأيتُ رجلاً يهْتِف بِشره : (رأيتُ:فعل ماضي، رجلاً: موصوف، يهتف بشره: صفت جمله وصفيه، محلاً منصوب)

مضاف و مضاف اليه: هر گاه دو اسم در كنار هم قرار بگيرند به طوري كه اسم اول به اسم دوم اضافه شده باشد يعني اسم اول متعلق يا مختص اسم دوم باشد به اسم اول مضاف و به اسم دوم مضاف اليه گفته
مي شود. مضاف هيچگاه ال، تنوين، نون مثني و جمع سالم مذكر نمي گيرد.
نكته 1: مضاف هيچگاه ال، تنوين، نون مثني، نون جمع سالم مذكر نمي گيرد.
باب‌ الصف (مضاف و مضاف اليه) معلّمو المدرسهِ ( مضاف و مضاف اليه)
نكته2: مضاف اليه هميشه مجرور مي باشد. ( كل مضاف اليه مجرورٌ)
بايد توجه داشت كه مضاف در معرفه و نكره بودن از مضاف اليه پيروي مي كند يعني اگر مضاف اليه معرفه باشد مضاف هم معرفه و اگر مضاف اليه نكره باشد مضاف هم نكره به شمار مي رود.
كتاب تلميذٍ ( مضاف و مضاف اليه نكره)
كتاب التلميذِ (مضاف و مضاف اليه معرفه)
نكته3: گاهي براي يك اسم مضاف اليه و صفت و هر دو با هم به كار برده مي شود كه در آن صورت در فارسي اول صفت و بعد مضاف اليه قرار مي گيرد ولي در عربي اول مضاف اليه و بعد صفت به كار برده مي شود. در بزرگ مدرسه : (مضاف و موصوف- صفت- مضاف اليه)
باب المدرسهِ الكبير: ( مضاف و موصوف- مضاف اليه – صفت)
معني درس ششم:
حقوق مردم
اي عقيل، برخيز، چيزي در خانه نيست.
برادرت خليفه ي مسلمانان و رئيس حكومت است.
به سوي او برو تا چيزي از مال بدست آوري.
عقيل برخاست و به سوي دارالحكومه رفت. در راه..
- برادرم امير كشور است … مال و مقامي بدست خواهم آورد.و جز با كيسه هاي پر بر نخواهم گشت… حتماً… شكي در آن نيست.
در دارالحكومه:
-سلام بر تو اي برادرم اي امير مومنين
- و بر شما سلام و رحمت خداوند باد.
- اي علي به سوي تو آمده ام تا اينكه پيرامون مشكلاتم در زندگي صحبت كنم ، در زمان شام.
- اي پسرم! اي حسن، به عمويت لباسي بپوشان.
پس حسن از لباس خودش به او پوشاند
و در زمان شام هنگامي كه بر سر سفره نشسته تا شام را تناول كنند (بخورند) عقيل چيزي جز نان و نمك نيست. پس خيلي تعجب كرد.
- اي علي آيا اين سفره امير كشور است؟ آيا اين چنين به ما غذا مي دهي؟
- آيا اين از نعمتهاي خدا نيست؟
- بله ! .. اما!
- پس حمد و ستايش مخصوص خداست.
- اي علي! من بدهكارم و خانواده ام به كمك احتياج دارند. همانا آنها مرا سوي تو فرستاده اند تا اينكه با خبرهاي مسرت انگيز (شاد) به سوي آنها برگردم.
- بدهي تو چقدر است؟
- هزاران درهم!
- اين مقدار ندارم ولي صبر كن تا حقوقم را از بيت المال بگيرم و مقداري از آن را به تو كمك كنم.
- بيت المال در دست توست و تو از حقوقت صحبت مي كني؟ … حقوق تو چقدر است؟
- بين من و بين ديگران در بيت المال فرقي نيست.
- مثل اينكه نمي پذيري (قبول نداري)؟… عيبي ندارد (اشكالي ندارد.
- پس به سوي بازار برو و قفل صندوقها را بشكن.
- چه چيز در صندوقهاست؟ اموال تاجران؟
- آيا به من فرمان مي دهي كه صندوقهاي ملتي را بشكنم كه به خداوند توكل كرده اند و اموالشان را در آن گذاشته اند؟ آيا به من فرمان مي دهي كه دزدي (سرقت) كنم؟!
- پس تو چگونه به من فرمان مي دهي كه بيت المال مسلمانان را بگشايم و اموال آنها را به تو بدهم؟
- در حالي كه آنها به خدا توكل كرده اند! … آيا دزدي از يك شخص بهتر از دزدي از تمام مسلمانان نيست؟! …
عقيل خجالت كشيد و از درخواست خودش پشيمان شد.







قواعد درس ششم:
اقسام فعل مضارع: 1 ـ مضارع مرفوع 2 ـ مضارع منصوب 3 ـ مضارع مجزوم
1= مضارع مرفوع: هر گاه فعل مضارع بدون حروف ناصبه يا حروف جازمه بكار رفته باشد مرفوع مي باشد. به عبارت ديگر فعل مضارع در حالت عادي مرفوع است و علامت مرفوع بدون فعل مضارع عبارتند از:
1- ضمه ي حرف آخر ُ در صيغه هايي كه ضمير بارز ندارند ( 1- 4- 7- 13- 14) علامت اعراب ضمه ي حرف آخر مي باشد و اعراب آنها ظاهري و اصلي و اعراب به حركت مي باشد. مانند:
يذهب – تذهب – اجلس – نجلس ( همه ي اين افعال مضارع و مرفوع به ضمه ي اصلي و اعراب به حركت هستند)
2-ثبوت نون رفع: در صيغه هايي كه ضمير بارز (الف- واو – ياء) دارند يعني صيغه هاي مثني و جمعهاي مذكر غائب و مخاطب و مفرد مونث مخاطب علامت اعراب رفع، نون مي باشد. و اعراب آنها فرعي يا نيابي و اعراب به حرف دارند. مانند:
يذهبانِ – تذهبانِ
يذهبون – تذهبون مضارع و مرفوع به ثبوت نون فرعي (نيابي) (اعراب به حروف)
تذهبين
نكته: در صيغه هاي جمع مونث (6-12) چون فعل مبني مي باشد اعراب آنها محلي مي باشد. يعني محلاً‌ مرفوع هستند و نون در آن در صيغه ضمير بارز است و علامت اعراب نمي باشد. مانند:
يذهبن – تذهبن مضارع ، محلاً مرفوع، و مبني بر سكون

2 ـ مضارع منصوب: هرگاه يكي ازحروف ناصبه قبل ازفعل مضارع قراربگيردفعل مضارع منصوب
مي گردد. يعني در صيغه هايي كه ضمير بارز ندارند، ضمه ي حرف آخر به فتحه تبديل مي شود
و درصيغه هايي كه نون رفع دارند، هنگام منصوب شدن نون آنها حذف مي شود
وحرف ناصبه عبارتند از: أن (كه – تا)، لَن(هرگز نه)، كَي ـ لکی(تا اينكه)، إذَن (در صورتي كه) ، حتّي(تا اينكه) لـِ (براي اينكه)
ترجمه و قواعد عربـي 2 رشته تجربـي و رياضي تهيه وتنظيم : خسرو بهمني



علامات مضارع منصوب (علامت نصب فعل مضارع):
1-فتحه ي حرف آخر. در صيغه هايي كه ضمير بارز ندارند ( 1- 4- 7- 13- 14) هنگام منصوب شدن فعل ضمه به فتحه تبديل مي شود و اعراب ظاهري و اصلي دارند و اعرابشان به حركت مي باشد. مانند:
أن يذهب – لن تذهب – كَي أجلس – لنجلس (مضارع و منصوب به فتحه ي اصلي «اعراب به حركت»)
2-حذف نون رفع: در صيغه هايي كه ضمير بارز (الف- واو- ياء) دارند هنگام منصوب شدن فعل، نون آنها حذف مي شود و منصوب به حذف نون فرعي يا نيابي مي باشند و اعرابشان به حروف مي باشد. مانند:
أن يذهبا – لن تذهبا
كي يذهبوا- كي تذهبوا مضارع و منصوب به حذف نون فرعي (اعراب به حروف)
حتّي تذهبي
نكته 1- در صيغه هاي جمع مونث (6- 12) چون نون ضمير بارز است و علامت اعراب نمي باشد، پس هنگام منصوب شدن فعل، نون حذف نمي شود و فعل مبني بر سكون و اعراب محلي دارد و محلاً منصوب مي باشد. أن يذهبن
لن تذهبن مضارع محلاً منصوب (مبني بر سكون)
نكته 2- هر گاه لَن قبل از فعل مضارع قرار بگيرد فعل مضارع به صورت مستقبل منفي ترجمه مي شود.: لن + مضارع منصوب = مستقبل منفي
لن نذهب = هرگز نخواهيم رفت
لن يرجعوا = هرگز بر نخواهند گشت
نكته 3- هر گاه حروف ناصبه (بجز لن) با فعل مضارع به كار برده شوند، فعل مضارع به صورت مضارع التزامي ترجمه مي شود.
أن يكتبوا = تا بنويسند (مضارع التزامي)
أذهب = مي روم (مضارع اخباري)
أن أذهب = تا بروم (مضارع التزامي)







اعداد: به دو دسته تقسيم مي شوند:
1-اعداد ترتيبي 2-اعداد اصلي (شمارشي)
1-اعداد ترتيبي: به عددهايي گفته مي شود كه رتبه و رديف را مشخص مي كند و بر وزن فاعل به كار مي رود و در جمله بعد از اسم قرار مي گيرند و مانند صفت مفرد از موصوف خود پيروي مي كنند و در فارسي با پسوند ُم يا ُ مين به كار مي روند.
اعداد ترتيبي: الاول- الثاني- الثالث- الرابع و ….
الدرس الثالثُ الامام الثامن
موصوف صفت مفرد موصوف صفت مفرد
2-اعدادشمارشي(اصلي):كه شماره تعدادچيزي رادرجمله مشخص مي كنندوبه اين صورت به كار برده مي شود:
الف) عدد 1 و 2 : عدد يك و دو بعد از اسم قرار مي گيرد و صفت مفرد به شمار مي رود و در جنس و اعراب و نكره و معرفه و عدد از موصوف خود پيروي مي كند و به اين صورت به كار مي رود. مذكر و مونث. در عدد يك 1 اعراب اصلي و در عدد دو2 اعراب فرعي يا نيابي به كار مي رود به اين صورت :
مذكر مونث
عدد يك، واحد واحده
(درحالت رفع) عدد دو، اثنانِ اثنتانِ
(درحالت نصب و جر)، اثنينِ اثنتينِ

كتاب واحد شجره واحده
موصوف صفت مفرد موصوف صفت مفرد
تلميذانِ اثنانِ «مذكر» تلميذتانِ اثنتانِ «مونث»
موصوف صفت مفرد موصوف صفت مفرد
ب) اعداد 3 تا 10 : به عددهاي 3 تا 10 كه از يك جزء تشكيل شده اند اعداد مفرد مي ناميم و قبل از اسم به كار مي روند و در جنس با اسم بعد از خود مخالف هستند. يعني براي مذكر به صورت مونث و براي مونث به صورت مذكر به كار برده مي شوند. به اسم بعد از عدد معدود گفته مي شود و معدود عددهاي 3 تا 10 هميشه جمع و مجرور مي باشد. و عبارتند از:


مذكر: ثلاث، اربع، خمس، ستّ، سبع، ثماني، تسع، عشر
اعداد 3 تا 10 مونث: ثلاثه، اربعه، خمسه، ستّه، سبعه‌، ثمانيه، تسعه، عشره
5 آيه : خمس آياتٍ (عدد و معدود)
مذكر: اربعه معلمين (عدد و معدود)
4 معلم مونث: اربع معلماتٍ (عدد و معدود)
ج) اعداد 11 و 12: به عدد 11 و 12 چون از دو جزء تشكيل مي شود اعداد مركب مي گويند و قبل از اسم قرار مي گيرد و در جنس از اسم بعد از خود پيروي مي كنند و اسم بعد از عدد 11 و 12 هميشه مفرد و منصوب مي باشد. در عدد 11 هر دو جزء مبني مي باشد و در عدد 12 جزء اول معرب و اعراب فرعي (مانند مثني) دارند و جزء دوم آن مبني بر فتحه مي باشد و عبارتند از:
مذكر مونث
عدد 11 احد عشَر اِحْدي عشره
(در حالت رفع ) عدد 12 إثنا عشر إثنتا عشره
(در حالت نصب و جر) عدد 12 إثني عشر إثنتي عشره
11 ستاره: احد عشر كوكباً.



متن وترجمه کامل عربی 3 عمومی

متن وترجمه کامل عربی 3 عمومی

 

اَلدَّرسُ الأوّلُ

 

إلَهى إلهَى فقيـرٌ أتاك!

 

إلَهى

 

﴿هَبْ لَنا من لَدُنْكَ رحْمةً  إنَّك أنت الوهَّابُ﴾

 

﴿رَبَّنا و آتِنا ما وَعَدْتَنا علي رُسُلِكَ﴾

 

﴿يَومَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِن خَيْرٍ مُحْضَراً﴾

 

اَللّهُمَّ اجْعَلْ فـى قلبـى نوراً و بَصَراً و فَهْماً و علما.ً

 

اَللّهُمَّ أنْطِقْنـى بِالْهُدي و ألْهِمْنـى التَّقوَي و وَفِّقْنـى لِلَّتـى هى أزكَي.

 

إلَهى إنْ كنتُ غَيْرَ مُسْتَأهِلٍ لِرحْمَتك فَأنْتَ أهلٌ أنْ تَجوُدَ عَلَىَّ بِفَضْلِ سَعَتِكَ .

 

﴿ واللّهُ يَعِدُ كُمْ مغفرةً منه و فَضْلاً ﴾

 

إلَهى

 

لِقاكَ هَواﻯَ رِضاﻯ مُنَاﻯَ                فَهَبْ لـﻰ لِقاكَ و هَبْ لـﻰ  رِضاكْ

 

درس اول

 

خدايا خدايا فقيري به سوي تو آمده است

 

خدايا

 

از جانب خود رحمتي بر ما ارزاني دار زيرا تو بسياربخشنده هستي.

 

پروردگارا، آنچه را كه به وسيله‌ي فرستادگانت به ما وعده داده‌اي، به ما عطا كن!

 

روزي كه هر كسي، آنچه را از كار نيك به جاي آورده، حاضر شده مي‌يابد.

 

پروردگارا، در دلم نور و بينايي و فهم و دانش قرار بده.

 

پروردگارا، مرا با هدايت به سخن بياور و به من پرهيزكاري الهام كن و مرا به روش الهي موفق كن.

 

الهي، اگر من سزاوار رحمت تو نيستم توخود سزاواري كه با لطف بي‌كران خود، بر من بخشش روا داري.

 

و خداوند به شما وعده‌ي آمرزش و بخشش از جانب خود مي‌دهد.

 

اي خداي من

 

ديدار تو ميل و خواسته‌ي من و خشنودي تو آرزويم است .

 

پس ديدار و خشنوديت را به من عطا كن (برايم فراهم كن).

 

 

 

 

 

 

 

الدَّرس الثَّانـى

 

شَمْسُ الْعَدالة

 

الْمَشْهَدُ الأوَّل

 

مدينة الأنبار

 

أسَمِعْتُم أنَّ خليفَةَ الْمُسلميـنَ يأتي إلـى مدينة الأنبار؟

 

نَعَم ... و سَنَسْتَقْبِلُه بِحَفاوةٍ.

 

    يَجِبُ أنْ لا نَسْمَحَ لِلْفُقراءِ و الْمساكيـنِ أنْ يأتوا إلي الاستقبال!

 

سوف نستَقْبِلُه كما كُنّا نَسْتَقْبِلُ ملوكَنا السّاسانيّيـن فـى الْماضـى!

 

حَسَنٌ ... حَسَنٌ ...!

 

فـى الْيوم الْمَوعود

 

خَرَجَ الأغنياءُ و الْمُتْرَفونَ إلي بابِ الْمدينةِ.

 

جاء الأميـرُ ... جاء الأميـرُ ...

 

حينَئذٍ نَزَلَ الرّاكِبونَ مِن مَرا كِبِهم لاسْتِقبالِ أميـرِالْمؤمنيـن و قاموا بتَبْجيلِه كعادتِهم

 

فـى اسْتقبالِ الْملوكِ ...

 

تَعَجَّبَ الإمامُ علـﻰٌّ (ع) مِن عَمَلِهِم فَصَاحَ :

 

ما أرَدتُم بِهذا الَّذﻯ صَنَعْتُم ؟

 

هذا خُلُقٌ مِنّا نُعَظِّمُ به الأمَراءَ !

 

و ماذا يَنْتَفِعُ الأمراءُ بِهذه الأعمالِ ؟! إِنَّكم لَتَشُقُّونَ عَلَي أنْفُسِكم عَبَثاً !

 

أيُّها الأميـرُ ... ! قَدْ هَيَّأنا لكَ و لِمُرافِقيك طعاماً و لدَوابِّـكم علفاً كثيراً

 

إنّنَا نَأبَي أن نَأكُلَ مِن أموالكم شيئاً إلّا بدَفْعِ الثَّمَنِ .

 

أيُّها الْخليفةُ ! هذه هدايا ، . . .  مِن الأموال و الدَّوابِّ و ... تَعَوَّدْنا أن نُقَدِّمَ مِثلَها لِمُلوكِنا . . .  نَرجو أن تَقْبَلَها . . .  !

 

إن أحْبَبْتُمْ أنْ نأخُذَها فلابأسَ ... ! نَحْسِبُها مِن خَراجِكم !

 

أتَمْنَعُنا  أن نُهْدِﻯَ ؟! و قد تَعَوَّدْنا أن نأمَنَ غضَبَ الْملوكِ بتقديـمِ الْهَدايا !

 

لا ... لا ... إنْ أبْغَضَكم أحَدٌ فأخْبِرونا !

 

درس دوم

 

خورشيد عدالت

 

پرده‌ي اوّل

 

شهر انبار

 

آيا شنيده‌ايد كه خليفه‌ي مسلمانان به سوي شهر انبار مي‌آيد؟

 

آري ... و به گرمي از او استقبال خواهيم كرد.

 

نبايد به فقيران و درماندگان اجازه دهيم كه به پيشواز بيايند!

 

از او استقبال خواهيم كرد، همان‌طور كه از پادشاهان ساساني خودمان در گذشته استقبال مي‌كرديم.

 

خوب است ... خوب است ...!

 

در روز مقرّر

 

ثروتمندان و توانگران به سوي دروازه‌ي شهر روانه شدند.

 

امير آمد... امير آمد...

 

در اين هنگام سواران از مركب‌هاي خود (اسب‌هاي خود) براي استقبال امير مؤمنان پياده شدند و براي بزرگداشت و احترام به او مطابق عادتشان در استقبال از پادشاهان، اقدام كردند.

 

امام علي (ع) از كار آن‌ها تعجّب نمود، پس فرياد زد:

 

منظورتان از اين كاري كه كرديد، چيست؟

 

اين عادت ماست، با آن حاكمان (پادشاهان) را گرامي مي‌داريم.

 

با اين كارها فرمانروايان چه نفع و سودي مي‌برند؟ همانا شما بيهوده خودتان را به زحمت و مشقّت مي‌افكنيد.

 

اي امير... ! براي تو و همراهانت غذايي و براي چارپايان شما علفي فراوان تهيّه كرده‌ايم.

 

همانا ما از خوردن چيزي از اموال شما خودداري مي‌كنيم مگر با پرداختن مبلغ (بهاي آن).

 

اي خليفه! اين‌ها هديه‌هايي هستند ... از اموال و چارپايان و ... عادت كرده‌ايم كه مثل آن‌ها را به پادشاهانمان تقديم كنيم ... اميدواريم كه آن‌ها را از ما قبول كني ...!

 

اگر دوست داريد كه آن‌ها را بگيريم، عيبي ندارد و آن‌ها را به عنوان ماليات و خراجتان حساب مي‌كنم!

 

آيا مانع هديه‌دادن ما مي‌شوي؟! درحالي كه ما عادت كرده‌ايم كه از خشم پادشاهان با دادن هديه‌ها، در امان باشيم!

 

نه ... نه ... اگر كسي شما را ناراحت كرد، مرا خبردار سازيد.

 

الْمَشهَدُ الثّانـى     

 

و بعد مُرور زمَنٍ ...

 

كانت الأيّامُ قريبةً من عيدِ الأضْحَي ... فكانَ النّاسُ فـى فَرَح ٍو سُرورٍ . ذَهَبَت ابْنةُ أميـرِالْمؤمنيـنَ إلي مسؤولِ بيتِ الْمالِ و اسْتَعارَتْ منه عِقْدَ لؤلؤ لِمدّةِ ثلاثةِ أيّامٍ ... 

 

رَأي علىٌّ (ع) الْعِقدَ فَأخَذَهُ و جاءَ إلي مسؤولِ بيتِ الْمالِ و قالَ :

 

ما هذا ؟! أتَخونُ الْمُسلميـنَ ؟!

 

يا علىُّ ! ما نَسيتُ عَهدى و مسؤوليَّتـى ! إنَّها قد أخَذَت الْعقدَ أمانةً مَردودةً مَضمونةً إنَّها لو كانَتْ أخَذَتْها علي غيـرِ أمانةٍ لَقَطَعتُ يدَها علي سَرِقَةٍ ! ...

 

اِحذَرْ أنْ تَعودَ لِمثلِ هذا الْعملِ و إلا تَنالُك عُقوبتـى!

 

سَمِعَتْ ابنتُهُ بالأمرِ فقالت :

 

يا أبَتاه . . .  ! أنا بنتُ خليفةِ الْمسلميـنَ . . . !

 

فأجابَ : يا بنتَ علـﻰِّ بنِ أبـﻰ طالبٍ ! أتَتَزَيَّنُ كُلُّ نساءِ الْمهاجرينَ فـى مثلِ هذا الْعيدِ بِمثلِ هذا ؟!

 

پرده‌ي دوم

 

و بعد از گذشت مدّتي ...

 

روزها نزديك عيد قربان بود ... مردم در شادماني و سرور بودند. دختر امير مؤمنان نزد مسؤول بيت‌المال رفت و از او گردن‌بند مرواريدي به مدّت سه روز به امانت گرفت.

 

علي (ع) گردن‌بند را ديد و آن را گرفت و نزد مسؤول بيت‌المال آمد و گفت:

 

اين چيست؟ آيا به مسلمانان خيانت مي‌كني؟!

 

اي علي! عهد و پيمان و مسؤوليّت خود را فراموش نكرده‌ام. او گردن‌بند را به صورت امانتي قابل برگشت و تضميني گرفته است.

 

اگر او آن را به صورت غير امانت مي‌گرفت، بي‌شك دستش را به خاطر دزدي قطع مي‌كردم ... بپرهيز از اين كه بار ديگر به انجام دادن چنين كاري دست بزني، در غير اين صورت مجازات من به تو مي‌رسد!

 

دخترش دستور را شنيد، پس گفت: اي پدرجان (پدرم) ...! من دختر خليفه‌ي مسلمانان هستم ...!

 

پس پاسخ داد: اي دختر علي بن ابي‌طالب! آيا تمامي زنان مهاجر در اين چنين عيدي با چيزي همانند اين، خود را مي‌آرايند؟!

 

 

 

 

 

اَلدَّرسُ الثّالِث

 

﴿ سَنُريهِم آياتِنا . . . ﴾

 

نَزَّلَ اللّهُ الْقرآنَ تَنْزيلاً لِهدايةِ الإنسانِ ﴿ إنَّ هذا الْقرآنَ يَهْدﻯ لِلَّتـﻰ هى أقْوَمُ﴾  فالْقرآنُ يُخاطِبُ جَميعَ أبناءِ الْبشرِ بِثَقافاتِهِمُ الْمختلفةِ علي مَرِّ الْعُصورِ .

 

فلِهذا نَرَي أساليبَ دَعوَتِه يَختلِفُ بعضُها عن بعضٍ اخْتلافاً كبيـراً . فقَدِ اسْتَخدَمَ الْقرآنُ الْبـراهيـنَ و الأدلَّةَ الْمتنوّعةَ لِتَشْمُل جَميعَ الْفئاتِ الْمختلفةِ  ﴿ و لقد صَرَّفْنا فـى هذا الْقرآنِ لِلنّاسِ مِن كلِّ مَثَلٍ﴾

 

و الآياتُ الْعلميّةُ فـى الْقرآنِ هى بعضُ هذهِ الْبـراهيـنِ الّتـى تُخاطِبُ الإنسانَ الّذى لا يَطمئنُّ قلبُه اطمئناناً تامّاً إلّا عن طريقِ الْعلمِ و التّجربَةِ .

 

و إليكَ الآنَ بعضَ هذه الآياتِ :

 

ظُلُمات الْبحرِ

 

﴿أو كَظُلُماتٍ فـى بَحْرٍلُجّىٍّ يَغشاه مَوجٌ مِن فَوقه مَوجٌ...ظلماتٌ بعضُها فوقَ بعضٍ ﴾

 

أخبَرنا الْقرآنُ عن ظاهرةِ ظلْمةِ الْبحرِ إخباراً عجيباً و هذا أمرٌ لم يُكْتَشَفْ إلّا فـى الْقرنِ الأخيـرِ .

 

لقد كان الإنسانُ فـى الْماضـﻰ لا يَستطيعُ أن يَغوصَ فـى الْبحرِ أكثرَ من عِشرينَ متراً ... و لم تكُنْ هناك ظلمةٌ ...

 

و لكنَّه الآنَ يَغوصُ فـى أعماقِ الْبحارِ غَوصاً أكثرَ مِن مِائَتَـى مترٍ بواسطةِ الْمُعَدَّاتِ الْحديثةِ فنَجِدُ هناك ظَلاماً شديداً . . .

 

تُعطينا الآيةُ صورةً أخْرَي عن الْبحرِ و هى وجودُ طبقاتٍ مُختلفةٍ من الظّلمةِ ، بعضُها أظْلمُ من الاُخرَي !

 

درس سوم

 

به زودي نشانه‌هاي خود را به ايشان نشان خواهيم داد

 

خداوند قرآن را به تدريج براي هدايت انسان فرستاد (مسلّماً اين قرآن به آييني كه استوارتر است هدايت مي‌كند) قرآن تمام افراد بشر را با فرهنگ‌هاي متفاوتشان و در تمام زمان‌ها، مورد خطاب قرار مي‌دهد.

 

به همين خاطر است كه مي‌بينيم شيوه‌هاي دعوتش با يك‌ديگر اختلافات فراواني دارد. قرآن حجّت‌ها و دلايل گوناگوني را به كار گرفته است تا تمامي گروه‌هاي مختلف را در بر بگيرد. (و به راستي ما در اين قرآن از هرگونه مثلي براي مردم آشكار و روشن ساخته ايم).

 

و آيات علمي در قرآن برخي از اين استدلال‌ها هستند كه انساني را كه دلش كاملاً آرام ومطمئن نمي‌شود مگر از راه دانش و تجربه، مخاطب قرار مي‌دهند.

 

و اينك به بعضي از اين آيات توجّه كن:

 

تاريكي‌هاي دريا

 

(يا مانند تاريكي‌هايي در دريايي ژرف است كه موجي آن را مي‌پوشاند  ]و[ روي آن موجي ]ديگر[ است... تاريكي‌هايي است كه روي همديگر قرار گرفته اند.)

 

قرآن درباره‌ پديده‌ي تاريكي دريا به گونه‌ي شگفت‌انگيزي به ما خبر داده است و اين موضوعي است كه كشف نشده مگر در قرن اخير.

 

در حقيقت انسان در گذشته قادر نبود كه بيشتر از بيست متر در دريا غواصي كند (به زير آب برود) ... و در آنجا تاريكي نبود .

 

اما هم اينك او (انسان) در اعماق دريا به كمك تجهيزات جديد بيشتر از دويست متر به خوبي غوّاصي مي‌كند و در آن جا تاريكي شديدي مي‌يابيم...

 

آيه شكلي ديگر از دريا را به ما مي‌دهد (نشان مي‌دهد) و آن طبقات مختلف از تاريكي است كه هر از ديگري تاريك‌تر هستند.

 

قد أثْبَتت الاكْتشافاتُ الْحديثةُ أنّ الشُّعاعَ الضَّوئـﻰَّ يَتَكَوَّنُ مِن سبعةِ ألوانٍ . فاللَّونُ الأحْمرُ أوّلُ لونٍ يَختَفـى فـى الْبحرِ! فَإنْ جُرِحَ غوّاصٌ جَرْحاً شديداً وسالَ منه الدّمُ ، لا يَرَي دمَهُ إلا باللّونِ الأسودِ !

 

و كُلُّ لَونٍ يَختفـى ، يُسَبِّب جزءاً مِن الظّلمةِ و آخِرُ الألوانِ هو اللّونُ الأزرقُ الّذى يَختفـى فـى عمقِ 200 متر (مِائَتَـىْ مترٍ) و مِن هناك ظلمةٌ كاملةٌ !

 

قرين الْمادّة

 

﴿و مِن كلِّ شىءٍ خَلقْنا زَوجَيْنِ لَعلّكم تَذَكَّرونَ ﴾

 

خَلَقَ اللّهُ الإنسانَ و جعَلَهُ زوجَيْنِ ذَكراً و أنْثَي ﴿إنّا خَلَقناكم من ذَكَرٍ و أنثَي﴾ و لم يقتَصِرْ هذا النّظامُ علي الإنسانِ بل شَمَلَ عالَمَ النّباتاتِ ﴿ و مِن كُلِّ الثَّمراتِ جَعَل فيها زَوجَيْنِ اثْنَيْنِ﴾

 

إضافةً إلي ذلك نَري‌ فـى الآيةِ التّاليةِ شُمولاً أكبَر و أعمَّ ﴿ومِن كلِّ شىءٍ خَلَقْنا زوجَيْنِ . . . ﴾

 

فكلمةُ "شىء" تدُلُّ علي الْجَماد أيضاً ! فَهَل فـى الْجَمادِ زَوجانِ ؟!

 

فـى السّنواتِ الأخيـرةِ اكْتَشَفَ علماءُ الْفيزياء أنّ الإلكترونَ حينما يَدورُ حولَ نَواةِ الْمادّةِ ، كَأنَّ هناك جُسَيْماً مَجهولاً آخرَ يَحمِلُ شِحْنَةً تُخالفُ شِحنةً الإلكترونِ . سُمِّـﻰ بـ  "قرينِ الْمادّة" فَاسْتَنْتجَ الْعلماءُ أنَّ لكلِّ جسمٍ قريناً.

 

اكتشافات جديد ثابت كرده‌اند كه پرتو نور از هفت رنگ تشكيل مي‌شود (به‌وجود مي‌آيد). و رنگ سرخ اوّلين رنگي است كه در دريا مخفي و محو مي‌شود، يعني، اگر غوّاصي بشدّت مجروح گردد و خون از او جاري شود، خونش جز به رنگ سياه مشاهده نمي‌شود .

 

پادمادّه

 

وهر رنگي كه مخفي و پنهان مي‌شود (محو مي‌گردد) بخشي از تاريكي را به‌وجود مي‌آورد و آخرين رنگ‌ها همان رنگ كبود (آبي) است كه در عمق دويست‌متري پنهان مي‌گردد و از آن جا {به بعد} تاريكي مطلق است.

 

 (و از هر چيزي دو گونه (نر و ماده) آفريديم، اميد است كه متذكّر شويد)

 

خداوند انسان را آفريد و از او جفت نر و ماده قرار داد (همانا ما شما را از مرد و زني آفريديم) و اين دستگاه {آفرينش} به انسان بسنده نكرد (محدود نشد) بلكه عالم گياهان را در برگرفت (و از هر گونه ميوه‌‌اي در آن، دو جُفت قرار داد)

 

علاوه بر آن در آيه‌ي بعدي شمول و گستردگي بيشتري مي‌بينيم (و از هر چيزي جفت آفريديم) و كلمه‌ي "شي‌ء" بر جامد نيز دلالت مي‌كند! پس آيا در جمادات نيز زوج (نر و ماده) وجود دارد؟!

 

و در ساليان اخير دانشمندان فيزيك كشف كرده‌اند كه الكترون زماني كه پيرامون هسته‌ي ماده مي‌چرخد، گويي آن جا جسم كوچك نا شناس ديگري هست كه باري را حمل مي‌كند كه مخالف بار الكترون است و "پادِ ماده" ناميده شده (ناميده مي‌شود) پس دانشمندان نتيجه گرفتند كه هر جسمي ضدّي دارد.

 

إنَّ الْفيزيائىَّ الْمسلمَ محمّداً عبدَالسَّلامِ الْحائزَ علي جائزةِ نوبِلَ فـى الْفيزياءِ و الَّذى قامَ بأبْحاثٍ مهمّةٍ فـى موضوعِ قرائنِ الْمادّة ، صَرَّحَ بعدَ حُصولِهِ علي الجائزةِ تصريـحاً عجيباً حيثُ يُشيـرُ إلي أنَّ الآيةَ الْقرآنيّةَ:

 

﴿ومن كلِّ شىءٍ خَلَقنا زَوجَيْنِ . . . ﴾ كانَت بِمَثابةِ شُعورٍ خَفىٍّ و إلْهامٍ قوىٍّ  له أثناءَ أبْحاثه عن قرائن الْمادّةِ !

 

إنَّ ورودَ هذه الْحقائقِ الْفَخْمَةِ و الدّقيقةِ علي لسانِ إنسانٍ أمّىٍّ عاشَ فـى بيئةٍ أمّيّةٍ دليلٌ

 

علي أنّه تَلَقّاها مِمَّن يَعلَمُ السّرَّ فـى السّماواتِ و الأرضِ :

 

﴿ قُلْ أنزَلَهُ الّذﻯ يَعلَمُ السّرَّ فـى السّماواتِ و الأرضِ﴾

 

همانا فيزيك‌دان مسلمان- محمّد عبد السَّلام- برنده‌ي جايزه نوبل در فيزيك و كسي كه پژوهش‌هاي مهمّي در موضوع پادمادّه ها  انجام داده است، بعد از دستيابي‌اش به جايزه بيانات شگفت‌آوري را اظهار كرده‌است، در آن‌جا كه به آيه‌ي قرآني اشاره مي‌كند (و از هر چيزي دو گونه "نر و ماده" آفريديم ...) كه اين آيه همانند احساسي پنهاني و الهامي قوي براي او در خلال پژوهش‌هايش درباره‌ي پادِ مادّه‌ها بوده است.

 

در حقيقت ورود اين حقايق بزرگ و دقيق بر زبان انساني درس نخوانده كه در محيطي بي‌فرهنگ زندگي كرده است، دليلي است كه او آن‌ها را از كسي كه راز آسمان‌ها و زمين را مي‌داند،‌ فرا گرفته است (بگو كسي كه راز آسمان‌ها و زمين را مي‌داند،‌ آن را فرو فرستاد . . .

 

 

 

 

 

الدَّرسُ الرّابعُ                            

 

أمُّ الشّهداءِ

 

نَشَأت الْفتاةُ الشّاعِرةُ فـى بيتِ السّيادةِ والْفُروسيّةِ والْبيانِ . أبوها رئيسُ الْقبيلةِ وأخَواها مِن قادَتِها و فُرْسانِها.

 

ولكن . . .  أنّـي يَدومُ لَها الصَّفاءُ والْفَرحُ،  وقد فَقَدَت أباها وأخَوَيْها فـى الْحروبِ الْقَبَليَّةِ ؟! كانت الْفتاةُ تَشْعُرُ بِالْكآبَةِ والْحُزنِ الشّديدِ . . .

 

إلي أن ...

 

أشرقَتْ علي شبْهِ الْجزيرةِ أشعَّةُ شَمسٍ جديدةٍ ... جاءت الْخنساءُ عند النَّبـىِّ (ص) . . . سَمِعَت الآياتِ . . .  أحَسَّتْ أنّ السّكينةَ قد اُنْزِلَتْ علي قلبِها. . .  أنشَدَتْ بعضَ أشعارِها و سَمِعَها النّبـﻰُّ (ص) وطَلَبَ منها أن تُنْشِدَ أكْثرَ . . .  .

 

و هكذا تَحَوَّلَتْ "بَكّاءَةُ الْعربِ"... آياتُ الْبَعْثِ و النّشورِ  و الْجنَّةِ و النّارِ والْبِرِّ و الإحسانِ ذَوَّقَتْها حياةً جديدةً .

 

رَبَّتْ أبناءَها علي هذه الْقِيَمِ و بعدَ سَنواتٍ حيـنَ اشْتَدَّت الْحروبُ و انْدَفَعت جُيوشُ الإيْمانِ و النّورِ فـى مُواجهَةِ الْكُفرِ و الظَّلامِ ،جَمَعت الْخنساءُ أولادَها الأربعةَ و قالت :

 

يا أولادﻯ ! أسْلَمتُم طائعيـنَ و هاجَرتُم مُختارينَ . . .  أنتم تَعلَمونَ ما أعَدَّ اللّهُ لِلْمسلميـنَ مِن الثّوابِ الْجَزيلِ فـى حربِ الْكافرينَ . فَاعْلَموا أنّ الدّارَ  الْباقيةَ خيـرٌ مِن الدّارِ الْفانيةِ

 

قال اللّهُ تعالي ﴿يا أيُّها الَّذينَ آمَنوا اصْبِروا و صابِروا و رابِطوا و اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُم تُفْلِحونَ . . . ﴾

 

ثُمَّ قامَتْ و أحْضَرَت أسْلِحَتَهم و ألْبَسَتْهُم لباسَ الْحربِ واحداً فَواحداً ثُمَّ شَيَّعتْهُم إلي ساحةِ الْمعرَكةِ.

 

يَندَفعُ الأبناءُ مُكبّرينَ مُهَلِّليـنَ ‌داعيـنَ‌ اللّهَ أن يُقوِّﻯَ‌ بِهِم دينَهُ و يَرْزُقَهم الشَّهادةَ فـى سبيله.

 

فـى ساحةِ الْمعركةِ

 

حيـنَ اسْتُشْهِدَ أوّلُ أبنائِها أشْفَقَ عليها كلُّ مَن كان يعرِفُها . . . كيف سَتُواجِهُ نبأ اسْتِشهادِ وَلَدِها بعد فِقْدانِ أبيها و أخَويْها ؟! . . .  هم لا يعلَمونَ أنَّ ما سيكونُ هو أعظَمُ !!

 

اِنتصر الْمسلمونَ ... يُحصَي الشّهداءُ . . .  أربعةٌ منهُم أولادُ الْخنساءِ . . .

 

واهاً ... كيف نُبَلِّغُهَا هذا الْخبَر ؟ . . .  هى تَموتُ .. واهاً .. واهاً . . . !

 

تَستقبل الْخنساءَ الْعائدينَ مِن ساحةِ الْمعركةِ . . . لم تسألْ أحداً عن أولادِها و إنَّما كان سؤالُها عن أخبارِ الْمعركةِ ! عندما عَلِمت انْتصارَ الْمسلميـنَ جَرَتْ دُموعُ الْفَرحِ علي وجْهِها مُهَلِّلةً . . .

 

اله إلاّ الله" مي‌گفت ... .

 

ولكن . . . الْخبـرُ . . . كيف يُقال لَها . . . ؟!

 

يا أمُّ . . .

 

لا . . . لا . . . لا يُمكِنُ . . . أنا لا أنْسَـﻰ بُكاءَها و عَويلَها علي أخَوَيْها . . .

 

كأنَّ الْخنساءَ عرفَت الْخبـرَ من عُيونِ ناقِله ، فقالت: هل كَرَّمَنـي‌اللّهُ باسْتِشْهادِهم ؟!

 

فأجاب : نـَ . . . نـَ . . . نَعَم . . . فَتَرنَّمَتْ : ﴿ و لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا فـى سبيلِ اللّهِ أمواتاً بل أحياءٌ عند ربِّهم يُرْزَقون ﴾ ثُمَّ نظَرت إلي الأفقِ قائلةً :

 

اَلْحمدُ لِلّهِ الّذى شَرَّفنـى بِاسْتِشهادِهم أرجو أن يَجْمَعَنـى بِهم فـى مُسْتَقَرِّ رحْمتهِ .

 

درس چهارم                           

 

مادر شهيدان 

 

دختر جوان شاعر در خانه‌ي سَروري و رياست و دلاوري و سخنوري پرورش يافت.پدرش رئيس قبيله و دو برادرش از فرماندهان و سواران(دلاوران) آن بودند

 

اما ... چگونه [اين ]طراوت و شادماني برايش پايدار مي‌ماند (مي‌توانست پايدار بماند)، درحالي كه او پدر و دو برادرش را در جنگ هاي قبيله‌اي از دست داده بود؟! دختر جوان مصيبت و اندوه شديد احساس مي‌‌كرد.

 

تا اين كه

 

نور خورشيدي نوين بر شبه جزيره تابيد ... "خنساء" نزد پيامبر (ص) آمد ... آيات را شنيد ... احساس كرد كه آرامش در دلش افتاده است... برخي از اشعارش را سرود (خواند) و پيامبر (ص) آن‌ها را شنيد و از او خواست تا بيشتر شعر بسرايد ...

 

و اين چنين دختر گريان عرب متحوّل شد ... آيات ]مربوط به[ رستاخيز و قيامت و بهشت و دوزخ و نيكي و احسان زندگي تازه‌اي را به او چشانيد.

 

پسران خود را با اين ارزش‌ها پرورش‌داد (تربيت كرد) و بعد از چند سال هنگامي كه جنگ‌ها شدّت گرفت و سپاهيان ايمان و نور براي رويارويي با كفر و تاريكي روانه شدند، خنساء چهار فرزندش را جمع كرد و گفت:

 

اي فرزندان من! با ميل و رغبت مسلمان شديد و با اختيار هجرت كرديد ... شما مي‌دانيد، خداوند چقدر پاداش فراوان براي مسلمانان در جنگ با كافران آماده كرده است. پس بدانيد كه سراي ماندني بهتر از سراي فناپذير است.

 

خداوند متعال فرمود (اي كساني كه ايمان آورده ايد، صبور باشيد و يك‌ديگر را به صبر و پايداري سفارش كنيد و با آمادگي مراقب كار دشمن باشيد و از خدا بترسيد، اميد است كه رستگار شويد ...)

 

سپس برخاست و سلاح‌هاي آنان را حاضر كرد و لباس جنگ را يكي يكي بر آن‌ها پوشانيد آنگاه آنان را به سوي ميدان جنگ بدرقه كرد.

 

پسران با تكبير و "لا اِله الاّالله" گويان رهسپار شدند درحالي كه از خداوند مي‌خواستند كه دينش را به وسيله‌ي آن‌ها تقويت نمايد و به آن‌ها شهادت در راهش را روزي دهد.

 

در ميدان جنگ

 

هنگامي كه اوّلين پسرش به شهادت رسيد هر كسي كه او را مي‌شناخت براي او دلش سوخت ... چگونه مواجه خواهد شد با خبر شهادت فرزندش بعد از، از دست دادن پدر و دو برادرش؟!: ... آن‌ها نمي‌دانند آنچه بعداً به وقوع مي‌پيوندد، عظمت بيشتري خواهد داشت!!

 

مسلمانان پيروز شدند ... شهدا شمرده مي‌شوند ... چهار تن از آن‌ها فرزندان خنساء بودند ... واي ... چگونه اين خبر را به او برسانيم؟ ... او مي‌ميرد ... واي ... واي...!

 

خنساء از مراجعت كنندگان از ميدان جنگ استقبال مي‌كند ... از كسي درباره‌ي فرزندانش سؤال نكرد و فقط سؤال او فقط درباره‌ي اخبار جنگ بود! هنگامي كه به پيروزي مسلمانان پي‌برد،اشك‌هاي شادي برچهره‌اش جاري شد در حالي كه "لا

 

ولي . . . خبر . . . چگونه به او گفته مي شود . . . ؟!

 

اي مادر . . .

 

نه . . . نه. . . ممكن نيست . . . من گريستن او و زاري او را بر دو برادرش فراموش نمي كنم.

 

گويا خنساء خبر را از چشمان آورندي آن دانست، پس گفت: آيا خداوند مرا با به شهادت رسيدن آنان گرامي داشت؟

 

پس جواب داد: بـ... بـ ... بله ... آن‌گاه زير لب زمزمه كرد: (هرگز كساني را كه در راه كشته شده‌اند، مردگان مپندار، بلكه زندگانند كه نزد پروردگارشان روزي داده مي‌شوند) سپس چشم به افق دوخت در حالي كه مي گفت:

 

سپاس ويژه‌ي آن خدايي است كه با شهادت آن‌‌ها به من بزرگواري نمود و شرف داد و اميدوارم كه مرا با ايشان در جايگاه رحمتش جمع كند، (محشور كند).

 

 

 

 

 

اَلدَّرسُ الْخَامِسُ

 

طَلائِعُ النّور

 

كُنّا فـى الْحِصَّةِ الأخيـرةِ . نَظَرَت الْمعلِّمةُ إلي ساعتِها و قالَتْ : اَلدَّرسُ يَكْفـى ! أمّا الآنَ فأريدُ أن أتكَلَّمَ حولَ حَفْلةٍ عظيمةٍ تَنْعقدُ فـى مدرستِنا فـى الاُسْبوعِ الْقادِمِ.

 

نُريدُ فـى هذه الْحفلةِ أن نُكَرِّمَ شَخصيَّةً لَها مقامٌ عظيمٌ و شأنٌ رفيعٌ بَيْننا . لذا أرجو أن تَدْعونَ أولياءَ كُنَّ لِلْحضور فيها . كَثُرَت الضَّوضاءُ فـى الصَّفِّ .

 

فسألت بعضُ التِّلميذاتِ بعضاً : مَن الَّذﻯ أرفَعُ شأناً وأعَزُّ مَقاماً . . . ؟! قالَت الْمُعلِّمةُ : سَيَنْكَشِفُ كلُّ شـﻰءٍ.

 

دُقَّ الْجَرَسُ و خَرَجنا مِن الصَّفِّ . فـى الْمَمَرِّ نادَتْنـى مُعلِّمتـى و قالت : يا سَميـرةُ ! لا تَنْسَى أن تَحْضُرى فـى الْمراسيم مع أمِّكِ .

 

و لَمّا وَصَلتُ إلي الْمنْزلِ دَخَلتُ الْغُرفةَ قَلِقةً و سَلَّمتُ علي اُمّـﻰ و قُلتُ لَها مَحزونةً : هذه دعوةٌ لِلآباءِ و الاُمَّهاتِ لِلاشْتراكِ فـى حَفْلَةِ التّكريـمِ . . .   .

 

اِبْتَسَمَت و قالَتْ : شىءٌ جَميلٌ . . . سَنَشْتَرِكُ معاً .

 

جَلَستُ فـى زاوية الْغرفةِ و نظرتُ إلي صورةِ أبـى . . . : "لَيتَ أبـى كان حيّاً لِيشتركَ معنا فـى الْحفلةِ . . . الطّالباتُ يَأتيـن مع آبائِهنَّ و اُمَّهاتِهنَّ .

 

قالت لـى أمّى بِحَنانٍ : ماذا تَقولين يا سَميـرةُ ؟! أبوكِ كان معلّماً ، تركَ الدّرسَ و الْمدرسةَ لِيُدافعَ عن دينِنا وكَرامَتِنا و وطنِنا.كان أصْدَقَ النّاس قولاً وأحسَنَهُم عملاً . .  اُسْتُشْهِد فـى سبيلِ الْحقِّ حتّي تَسْتَطيعَ زَميلاتُكِ أن يَعِشْنَ فـى أمْنٍ و راحةٍ . . . و هذا عِزٌّ و فَخْرٌ لكِ . أنتِ بنتُ شهيدٍ وهذا أمرٌ عظيمٌ . . .

 

ما كُنتُ أفْهَمُ كلامَ أمّى . . . كُنتُ أظُنُّ أنَّ أبـى قد نُسِىَ و لَم يَبْقَ له ذكرٌ . تلك اللّيلةَ نِمتُ بِذكْرَي أيّامٍ كان أبـى معَنا . . . !

 

كانت الْمدرسةُ مُزدَحِمةً . لَم يَكُن فـى قاعة الْمدرسةِ مكانٌ لِلْجُلوسِ . أنا و اُمّى جَلَسْنا آخِرَ الْقاعةِ . جاءت الْمديرةُ و ألَحَّتْ علينا أن نَجلِسَ فـى الْمُقدَّمةِ .

 

بَدَأت الْمراسيمُ . عندما رُفِع السِّتارُ . . . تَحت الأضْواءِ الْمُلَوَّنَةِ مِن الأحْمَرِ و الأصْفَرِ والأخْضَرِ . . . رأيتُ صورةً كبيـرةً لأبـى . . . تعجَّبتُ كثيراً . . . ما كنتُ أستَطيعُ أن اُصَدِّقَ أن هذا أبـﻰ . . .

 

ها هذه الْمراسيمُ قد انْعقَدَتْ لِتكريـمِ أبـى ؟! . . .

 

وَقَفَت الْمديرةُ أمامَ الْجمع و بدأتْ بالْكلامِ :

 

نَحن اجْتَمَعنا فـى هذا الْمكانِ حتّي نُكَرِّمَ إنساناً ضَحَّي بنَفْسه و دافَع عن عقيدتهِ و كَرامةِ شَعْبِهِ . . . الشُّهداءُ فـى ذا كِرَتِنا.

 

هم خيـرُ النّاسِ إيْماناً و عمَلاً . . . فلَن نَنْساهُم أبداً. . .

 

و علينا أن  نَتَّخِذَهُم سِراجاً يُرْشِدُنا إلي طريقِ الْحقِّ . . .

 

أخَذَ قلبـى يَخْفِقُ بشدَّةٍ . كنتُ أنظُرُ إلي صورةِ أبـى .كأنَّه يَبْتَسِمُ إلَـىَّ . . .حينَما كنتُ غارِقَةً فـى أفكارى، نادَتْنـى أمّى: قُومى يا بُنَيَّتـى... السَّيِّدةُ الْمديرةُ تُناديكِ ...

 

فَسَمِعْتُها تقول : أرجو من ابْنَتـى سَميـرةَ أن تَأتـىَ و تأخُذَ هذه الْهَديّةَ من جانبِ الْمدرسةِ . . .

 

ذهبتُ نَحو الْمِنبَرِ و الْحُضّارُ يُصَلّونَ فيُصَفِّقونَ فَرِحيـنَ !

 

درس پنجم    

 

پيشگامان نور

 

در زنگ آخر بوديم. خانم معلّم به ساعتش نگاه كرد و گفت: درس كافي است! امّا هم‌اكنون مي‌خواهم پيرامون جشني بزرگ كه در هفته‌ي آينده در مدرسه‌ي ما برگزار مي‌شود، سخن بگويم.مي‌خواهيم در اين جشن شخصيتي را گرامي بداريم كه مقامي بزرگ و ارزش والايي دارد. بنابراين از شما مي‌خواهم كه پدران و مادران خود را براي حضور در آن دعوت كنيد. سر و صدا در كلاس زياد شد.

 

دانش‌آموزان از همديگر پرسيدند: چه كسي از نظر قدر و مرتبه بلندتر و از نظر مقام گرامي‌تر است ...؟! معلّم گفت: همه چيز معلوم خواهد شد.

 

زنگ به صدا در آمد و از كلاس خارج شديم. در راهرو معلّمم مرا صدا زد و گفت: اي سميره! فراموش نكن كه همراه مادرت در مراسم حاضر شوي.

 

و هنگامي كه به خانه رسيدم با پريشاني و ناراحتي وارد اتاق شدم و به مادرم سلام كردم و غمگينانه به او گفتم: اين دعوتي براي پدران و مادران جهت شركت در جشن گرامي‌داشت است . . .               

 

لبخند زد و گفت: چيزي زيباست ... با هم شركت خواهيم كرد.

 

در گوشه‌ي اتاق نشستم و به تصوير پدرم نگاه كردم ...: "اي كاش پدرم زنده بود تا در جشن همراه ما شركت كند... دانش‌آموزان همراه پدران ومادران خود مي‌‌آيند.

 

مادرم با مهرباني به من گفت: اي سميره، چه مي‌گويي؟! پدرت معلّم بود، او درس و مدرسه را رها كرد تا از دين و كرامت و وطنمان دفاع كند. از نظر گفتار راست‌گوترين مردم و از نظر كردار نيكوكارترين آن‌ها بود ... در راه حق به شهادت رسيد تا همشاگردي هاي تو بتوانند در امنيت و آسايش زندگي كنند ... و اين عزّت و افتخاري براي تو است. تو دختر شهيدي و اين امر بزرگي است ... .

 

سخن مادرم را نمي‌فهميدم ... فكر مي‌كردم كه پدرم فراموش شده است و جز نامي از او باقي نمانده است. آن شب با ياد روزهايي كه پدرم همراه ما بود، خوابيدم.

 

مدرسه شلوغ بود. در سالن مدرسه جايي براي نشستن نبود. من و مادرم در آخر سالن نشستيم. مدير آمد و به ما اصرار كرد كه در اوّل[سالن  ]بنيشينيم.

 

مراسم آغاز شد. هنگامي كه پرده كنار زده شد ... زير نورهاي رنگارنگِ سرخ و زرد و سبز ... تصوير بزرگ پدرم ديدم ... بسيار شگفت‌زده شدم ... نمي‌توانستم باور كنم كه اين پدرم است

 

هان! اين مراسم براي بزرگ‌داشت پدرم برپا شده است.

 

خانم مدير مقابل جمع ايستاد و شروع به سخن گفتن كرد.

 

ما در اين‌جا جمع شده‌ايم تا گرامي‌ بداريم انساني را كه جان خود را فدا ساخت و از عقيده‌ي خود و بزرگواري ملّتِ خود دفاع كرد...شهيدان در ياد و خاطر ما هستند.

 

آن‌ها از نظر ايمان و عمل بهترين مردم‌اند ... هرگز آنان را فراموش نمي‌كنيم ... و بر ما واجب است آن‌ها را همانند چراغي بدانيم كه ما را به‌ راه حق هدايت مي‌كند.

 

قلبم به شدّت شروع به تپيدن كرد. به تصوير پدرم مي‌نگريستم. گويا به من لبخند مي‌‌زد، زماني كه در انديشه‌ها غرق بودم. مادرم مرا صدا زد: برخيز دخترم خانم مدير تو را صدا مي‌زند ...

 

پس شنيدم كه مي‌گفت: از دخترم سميره مي‌خواهم كه بيايد و اين هديه را از طرف مدرسه بگيرد.

 

درحالي كه حاضران صلوات مي‌فرستادند با خوشحالي دست مي‌زدند، به سوي تريبون رفتم.

 

 

 

 

 

 

 

اَلدَّرسُ السّادِسُ

 

اِغْتِنامُ الْفرصَة

 

بادِرِ الْفرصَةَ واحْذَرْ فَوتَها                            فَبُلوغُ الْعِزِّ فـى نَيْلِ الْفُرَصْ

 

و اغْتَنِمْ عُمْرَكَ أيَّامَ الصِّبا                            فَهْوَ إن زادَ معَ الشَّيْبِ نَقَصْ

 

إنَّما الدّنيا خَيالٌ عارِضٌ                             قَلَّما يَبْقَي ،و أخبارٌ تُقَصْ

 

فَابْتَدِرْ سَعْيَك ، و اعْلَمْ أنَّ مَنْ                       بادَرَ الصَّيْدَ معَ الْفجْرِ قَنَصْ

 

و اتْرُكِ الْحِرْصَ تَعِشْ فـى راحةٍ                    قَلَّما نالَ مُناُه مَنْ حَرَصْ

 

قد يَضُرُّ الشّىءُ تَرْجُو نَفْعَهُ                           رُبَّ ظَمْآنَ بِصَفْوِ الْماءِ غَصْ

 

هذه حكمةُ شيخٍ عالِمٍ                                فَاقْتَنِصْها ، فَهى نِعْمَ الْمُقْتَنَصْ

 

سامى البارودى

 

اَلْبارودﻯُّ مصرﻯّ الْمَولِد . قد تَذَوَّقَ مُرَّ الْحياةِ و حُلْوَها . فجَمع تَجارِبَ قيِّمةً فـى حياتهِ . شجَّع الشّاعرُ فـى هذه الْقصيدةِ الشّبابَ إلي الاستفادةِ من الْفُرَصِ لِلْوصولِ إلي الشّرفِ و الْمجدِ.

 

و يَعتقدُ أنّه لا ينجَحُ فـى هذه الْحياة إلّا الْمُجِدّينَ . و يَرَي أنّ النّاسَ فـى مُجتمعِه يُضَيِّعونَ عمرَهم إلّا أصحابَ الأخلاق الْكريـمةِ و مَن تَعّرفَ علي حقيقةِ الْحياة .

 

البارودﻯُّ قد أحَسّ أنّ بِلادَهُ لا تُعانـى إلّا الكَسالةَ و الْخُمولَ فيدعو إلي السّعى و الْعمل .

 

درس ششم

 

غنيمت شمردن فرصت

 

1- در هنگام فرصت بشتاب وعجله كن،(فرصت را غنيمت بدان) و برحذر باش از فوت و از دست‌ دادن آن / زيرا رسيدن به عزّت و بزرگواري در دستيابي به فرصت‌هاست.

 

2- روزگار كودكي (جواني) عمرت را غنيمت بشمار / زيرا عمر اگر با پيري زياد شود، كاهش مي‌يابد.

 

3- دنيا تنها مانند خيالي زودگذر است / كه چندان پايدار نيست و همچون اخباري است كه روايت مي‌شود.

 

4- تلاش خود را به كار بند و بشتاب، و بدان كه هركس / بامدادان به شكار اقدام كند، صيد و شكار مي‌يابد.

 

5- حرص و آز را رها كن تا در آسايش زندگي كني / هر كه حرص و طمع ورزد خيلي كم به آرزويش مي‌رسد.

 

6- گاهي به چيزي كه به سود و نفع آن اميدواري، ضرر و زيان مي‌رساند / چه بسا تشنه‌اي كه آب صاف در گلويش گير كند.

 

7- اين پند و حكمت مرد دانشمندي است / آن را غنيمت بدان، زيرا بهترين دستاورد است!( آنرا شكار كن زيرا نيكو شكاري است.)

 

محلّ تولّد بارودي در مصر است.او تلخ و شيرين روزگار را چشيده است و تجربه هاي با ارزشي را در زندگي اش جمع كرده است.

 

شاعر دراين قصيده جوانان را به استفاده از فرصت ها براي رسيدن به شرافت و بزرگي تشويق كرده است.

 

و معتقد است فقط كساني كه كوشش مي كنند در زندگي موفق مي شوند.

 

و معتقد است كه مردم در جامعه او عمرشان را تباه مي كنند مگر افرادي كه اخلاقي خوب دارند و حقيقت زندگي را شناخته اند.

 

بارودي حس كرده است كه كشورش از [ چيزي] جز تنبلي و سستي رنج نمي برد پس به سعي و تلاش و كار كردن فرا مي خواند.

 

 

 

 

 

اَلدَّرسُ السَّابِع

 

عليكُم بالْقرآن ِ

 

قال‌النّبـىُّ الأكرمُ (ص):" إذا الْتَبَسَت عليكُم الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ فعليكُم بالْقرآنِ "

 

اَلْقرآنُ نورٌ و هُديً يُخْرجُ الْمجتمعَ الإنسانـى مِن الْموتِ إلي الْحياةِ و مِن الْيأسِ إلي الرَّجاء و مِن الْكَسَلِ إلي النَّشاطِ و من السُّكونِ إلي الْحركةِ و هو لا يَسْمَحُ لِلنّاس أن يَتْرُكوا الدّنيا بِذريعَةِ الْحصولِ علي الآخِرةِ . بل يَجعلُ الدّنيا وسيلةً لِلْحُصولِ علي الْعُقْبـَي .

 

و إليك الآنَ بعضَ الآياتِ حَول هذا الشّأنِ :

 

إنَّ القرآنَ الْكريـمَ قد عَدَّ الْمواهبَ الطّبيعيّةَ و النِّعمَ الإلـهيّةَ رزقاً لِلإنسان و وسيلةً لِبقاء حياتِه و دوامِ عَيْشهِ و سبباً لِحركتِهِ نَحوَ الْكمالِ و الرُّشدِ.

 

﴿ و نَزَّلنْا مِن السَّماءِ ماءً مباركاً فأنْبَتْنا جنّاتٍ و . . . رزقاً لِلْعبادِ﴾ فَنَهي الإنسانَ عن تحريـمِ هذه النِّعَمِ علي نَفْسه ﴿يا أيُّها الّذين آمَنوا لا تُحَرِّموا طَيّباتِ ما أحَلَّ اللّهُ لكم﴾

 

و هذا الْخِطابُ عامٌّ مُوَجَّهٌ إلي بنـى آدمَ أجْمَعيـنَ ، و لايَخْتَصُّ بالأغنياءِ ﴿ قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينةَ اللّهِ الّتـى أخرَجَ لِعبادِهِ و الطّيّباتِ مِن الرّزقِ ، قُلْ هى لِلّذين آمَنوا فـى الْحياةِ الدّنيا﴾

 

مِن واجبِ الإنسان أن يَسْعَي لِلاستفادةِ مِن هذه النِّعَمِ فـى طريق حركتهِ نَحْوَ الْكمالِ و الرُّشْدِ و لا يَنْسَي مسؤوليَّتهُ تَجاهَ خالِقه.

 

قال الإمام علىٌّ (ع) : " إنَّ اللّهَ يُحِبُّ أن يَرَي أثَرَ النِّعمةِ علَي عبْدِه" ! فمَن ضَيَّعَ النِّعَمَ باسْتِفادَتِهِ فـى غيـرِ طريقِ الْحقَِ فقد كَفَرَ بِها .

 

إنَّ الْقرآنَ يؤكِّدُ أنَّ لِهذا الْعالَمِ سُنَناً و قوانيـنَ لا تَتَغيَّرُ ﴿ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تبديلاً﴾ و مَن اسْتفادَ مِن هذه السُّنَنِ يَصِلْ إلي غايته ، و لا فرقَ فـى ذلك بين أن يكونَ  الإنسانُ مؤمناً بِاللّهِ أو غيـرَ مؤمنٍ به ، مُسْلِماً أو غَيْرَ مسلمٍ ، لأنَّ الأسْماءَ و الْعناوينَ لا قيمةَ لَها مادامَتْ لَم تَقْتَرِنْ بالْعملِ !

 

لَمّا فَتَحَ‌ رسولُ اللّه(ص)مكّةَ قامَ ‌علي ‌الصَّفا فقال: يا بَنـى هاشمٍ ، يا بَنـى عبْدِ الْمُطَّلِبِ ! . . . لا تقولوا إنَّ مُحمّداً مِنّا ، فَوَاللّهِ ما أوليائى مِنكُم و مِن غيركم إلّا الْمتّقونَ . . . إنّ لـى عملى و لكُم عَمَلَكُم".

 

و هذا الإنسانُ لا يَيْأسُ و إنْ رَأي أنَّ قُوَي الظّلْم مُسَيْطِرةٌ علي الْعالَم ، لإنَّه قد آمَنَ بـ ﴿ أنّ الأرضَ يَرِثُها عبادﻯَ الصّالِحونَ﴾ و يعلَمُ أنّ الْحقَّ هو الْباقى و أنّ ﴿ الْباطلَ كان زَهوقاً﴾

 

﴿و نُريدُ أنْ نَمُنَّ علَي الّذين اسْتُضْعِفوا فـى الأرضِ و نَجْعَلَهم أئمّةً و نَجعَلَهُم الْوارثيـنَ﴾

 

درس هفتم

 

به قرآن پناه ببريد

 

پيامبر اكرم (ص) فرمود: "وقتي كه فتنه‌ها همچون پاره‌هاي شب تاريك بر شما پوشيده شد، پس به قرآن پناه ببريد."

 

قرآن نور و هدايت‌گري است كه جامعه‌ي بشري را از مرگ به سوي زندگي و از نااميدي به اميدواري و از تنبلي به سوي فعّاليّت و از سكون به سوي حركت، در مي‌آورد و به مردم اجازه نمي‌دهد كه دنيا را به بهانه‌ي دستيابي به آخرت، رها كنند، بلكه دنيا را وسيله‌اي براي رسيدن به آخرت،‌ قرار مي‌دهد.

 

و هم‌اينك به برخي آيات درباره‌ي اين موضوع، توجّه كن:

 

همانا قرآن كريم بخشش‌هاي طبيعي و نعمت‌هاي الهي را به عنوان روزي براي انسان و وسيله‌اي براي بقا و دوام زندگي‌اش و عاملي براي حركتش به سوي كمال و رشد، شمرده است.

 

 (و از آسمان، آبي پربركت فرود آورديم، پس بدان[ وسيله  ]باغ‌هايي رويانيديم ... براي روزي بندگان) بنابراين انسان را از محروم كردن اين نعمت‌ها بر خودش، بازداشته است (اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، چيزهاي پاكيزه‌اي را كه خدا براي شما حلال كرده، حرام مشماريد)

 

و اين فراخواني، يك پيام عمومي براي تمامي فرزندان بشر است، و ويژه‌ي ثروتمندان نيست (بگو: زيوري را كه خدا براي بندگانش پديد آورده و روزي‌هاي پاكيزه را، چه كسي حرام گردانيده؟ بگو: اين ]نعمت‌ها[ در زندگي دنيا براي كساني است كه ايمان آورده‌اند).

 

بايد كه انسان براي استفاده و بهره از اين نعمت‌ها در راه حركتش به سوي كمال و رشد، تلاش كند و مسؤوليّت خويش را در برابر آفريده‌اش فراموش نكند.

 

امام علي (ع) فرمود: "مسّلماً خداوند دوست مي‌دارد كه تأثير نعمت را بر روي بنده‌اش، ببيند" پس هر كه نعمت‌ها را با استفاده اش در مسير ناحق تباه كند، نسبت به آن‌ها كفر ورزيده است.

 

در حقيقت قرآن تأكيد مي‌كند كه اين جهان داراي سنّت‌ها و قوانين غير قابل تغيير است (و هرگز براي سنّت خدا دگرگوني نخواهي يافت) و هر كه از اين سنّت‌ها استفاده كند به هدفش مي‌رسد، و هيچ فرقي در آن ميان وجود ندارد كه انسان به خدا ايمان داشته باشد يا نداشته باشد، مسلمان يا غير مسلمان باشد، زيرا اسم‌ها و لقب‌ها و عنوان‌ها تا زماني كه به عمل نزديك نشوند (همراه عمل نباشند)، هيچ ارزشي ندارد .

 

وقتي كه رسول خدا (ص) مكّه را فتح كرد، بر روي "صفا" ايستاد و گفت: "اي فرزندان هاشم،‌ اي فرزندان عبدالمطّلب، ... نگوييد كه محمّد از ماست،‌ قسم به خدا دوستان من از شما و غير شما جز پرهيزگاران نيستند ... مسّلماً عمل من براي من و عمل شما براي شماست."

 

و اين انسان نااميد نمي‌شود، اگرچه ببيند نيروهاي كفر بر جهان مسلّط شده‌اند، زيرا او ايمان آورده است به اين كه (زمين را بندگان شايسته  به ارث مي‌برند) و مي‌داند كه فقط حق ماندگار است و[ مي‌داند ]كه (باطل نابودشدني است).

 

(و مي‌خواهيم كه منّت نهيم بر كساني كه در زمين ضعيف نگاه داشته شده‌اند و آنان را پيشوايان گردانيم، و ايشان را وارث[ زمين ]كنيم).

قواعد ومعاني درس عربي

اللغـة العــربيــة ( 1 )‍

قواعد ومعاني درس عربي

سال اول دبيرستان

                     سال تحصيلــي ۱۳۹۰

                 

 درس اول

كلمه:

به دو يا چند كلمه كه با هم معني مستقل و كلملي را بيان مي كند. و به سه دسته تقسيم ميشود :

1-اسم 2- فعل 3-حرف

اسم :

به كلماتي كه براي ناميدن به كار برده مي شود و از نظر تعداد به سه دسته تقسيم مي شود:

اسم مفرد: اسمي است كه بر يك نفر دلالت داشته باشد.

اسم مثني: به اسمي كه بر دونفر دلالت داشته باشد وبا اضافه كردن ان وين ساخته ميشود

اسم جمع : اسم هايي كه بر بيش از دونفر و به سه شكل به كار برده مي شود.

1- اسم جمع سالم مذكر : جمعي است كه با اضافه كردن ون و ين ساخته مي شود

2-اسم جمع سالم مؤنث : جمع هاي گفته مي شود كه با اضافه كردن ات ساخته مي شود .

3-جمع مكسر : جمع هايي كه به شكل مفرد آن ها تغيير مي كند يا شكسته مي شود.

ضمير :كلماتي كه جانشين اسم مي شود و از تكرار اسم جلوگيري مي كند و به دو دسته تقسيم مي شود :

ضميرمنفصل : ضمير هايي كه به هيچ كلماتي متصل نمي شود و عبارت اند از:غائب و مخاطب :مفرد مثني جمع

غايب مخاطب

مؤنث

مذكر

هي

هما

هن

هو

هما

هم

مفرد

مثني

جمع

مؤنث

مذكر

انت

انتما

انتن

انت

انتما

انتم

مفرد

مثني

جمع

 

 

 

 

متكلم مع الغير

متكلم وحده

نحن

انا

ضميرمتصل : به ضمير هايي كه به هر سه قسم كلمه مي تواند اضافه شود

غايب مخاطب

مؤنث

مذكر

ها

هما

هن

ه

هما

هم

مفرد

مثني

جمع

مؤنث

مذكر

ك

كما

كن

ك

كما

كم

مفرد

مثني

جمع

 

 

 

 

متكلم مع الغير

متكلم وحده

نا

ي

 

 

 

 

فعل :

فعل ماضي : به فعل هايي گفته مي شود كه بر انجام دادن كاري در زمان گذسته دلالت داشته باشد و به اين صورت صرف مي شوند :

مؤنث

مذكر

جلست

جاستا

جلسن

جلس

جلسا

جلسوا

مفرد

مثني

جمع

مؤنث

مذكر

جلست

جلستما

جاستن

جلست

جلستما

جلستم

مفرد

مثني

جمع

 

 

 

 

 

متكلم مع الغير

متكلم وحده

جلسنا

جلست

فعل ماضي منفي:

براي منفي كردن فعل ماضي بايد ما به اول صيغه هاي ماضي اضافه كني.

ما + صيغه هاي فعل ماضي = ماضي منفي

فعل مضارع:

فعل هايي كه بر انجام دادن كاري در زمان حال و آينده دلالت داشته باشد و با كمك حروف مضارعة ساخته مي شود و به اين صورت صرف مي شود :

مؤنث

مذكر

تجلس

تجلسان

يجلسن

يجلس

يجلسان

يجلسون

مفرد

مثني

جمع

مؤنث

مذكر

تجلسين

تجلسان

تجلسن

تجلس

تجلسان

تجلسون

مفرد

مثني

جمع

 

 

 

 

 

متكلم مع الغير

متكلم وحده

تجلس

نجلس

 

مضارع منفي :

براي منفي كردن فعل مضارع بايد لا به اول هر صيغه هاي فعل مضارع اضافه كنيم .

لا + صيغه هاي فعل مضارع = مضارع منفي

فعل نهي :فعلي كه ما را از انجام دادن كاري باز مي دارد . براي ساختن آن بايد لا به اول صيغه هاي فعل مضارع اضافه كنيم و آخر را مجزوم مي كنيم يعني اگرحرف آخر فعل مضارع ضمه داشته باشدبه ساكن تبديل مي كنيم و اگر حرف آخر فعل مضارع _ن _ زائد باشد آن را حذف مي كنيم مي كنيم . به جز جمع هاي مؤنث.

نهي

مضارع

لا تجلس

لا تجلسا

لا تجلسوا

تجلس

تجلسان

تجلسون

نهي

مضارع

لا تجلسي

لا تجلسا

لاتجلسن

تجلسين

تجلسان

تجلسن

مذكر مؤنث

فعل امر :

فعلي است كه انجام دادن كاري از ما در خواست مي كند.

طرز ساخت فعل امر:

ابتدا حروف مضارعة را از اول فعل حذف كنيم . و بعد اگاول فعل ساكن باشد به اول فعل حمزه اضافه

مي كنيم و براي مشخص كردن حركت همزه به دومين حرف اصلي نگاه مي كنيم اگر دومين حرف اصلي فتحه يا كسره داشته باشد به حمزه كسره اضافه مي كنيم و اگر ضمه داشت به آن ضمه اضافه مي كنيم

مذكر مؤنث

امر

مضارع

إجلس

إجلسا

إجلسوا

تجلس

تجلسان

تجلسون

امر

مضارع

إجلسي

إجلسا

إجلسن

تجلسين

تجلسان

تجلسن

 

 

حرف:

به كلماتي گفته مي شود كه به تنهايي معني مستقلي ندارند و براي كامل كردن جمله به كار برده مي شود.

حروف جر:

في. من. الي . علي .ل. عن . ك. حتي . واو قسم.هر گاه حروف جر قبل از اسمي قرار گيرد آن را مجرور مي كند كه به آن جار ومجرور گفته ميشود. مـن المــدرســة

حرف جر مجروربه حرف جر

جـــــار و مجـــــــــرور

درس دوم

فعل ثلاثي:

به فعل هايي گفته مي شود كه حرف اصلي آن ‌سه تا باشد يعني 3حرف اصلي داشته باشند و به دو دسته تقسيم مي شوند :ثلاثي مجرد، ثلاثي مزيد

ثلاثي مجرد :

به فعل هايي گفته مي شود كه اولين صيغه ماضي آن حرف زائد نداشته باشديعني سه حرف اصلي باشد.

در ثلاثي مجرد ماضي بر وزن فعل فعل فعل ساخته مي شود و مضارع بر وزن هاي يفعل يفعل يفعل

ثلاثي مزيد :

به فعل هايي گفته مي شود كه اولين صيغه ماضي آن ها حرف زائد داشته باشد وزن ماضي مضاع مصدر آنها قياس يا با قاعده هستند يعني داراي وزن مخصوص هستند .

ثلاثي مزيد به سه دسته تقسيم مي شود: يك حرف زائدي دوحرف زائدي سه حرف زائدي

فعلهاي يك حرف زائدي :

به فعل هايي گفته مي شود كهاولين صيغه ماضي آنها يك حرف زائد داشته باشدو وزن ماضي مضارع امر مصدر آنها عبارت اند از:

حرف زائدو باب

مصدر

امر

مضارع

ماضي

ا باب افعال

افعال

افعل

يفعل

افعل

ع باب تفعيل

تفعيل

فعل

يفعل

فعل

ا باب مفاعلة

مفاعلة (فعال)

فاعل

يفاعل

فاعل

نكته :

همزه در باب افعال هميشه فتحه ميگيرد.

در فعل امر در باب تفعيل و مفاعلة چون اول فعل چون اول فعل بعد از حذف حروف مصارعة ساكن

نمي شود همزه اضافه مي كنيم.

گاهي مصدر باب مفاعلة بر وزن فعال به كار برده مي شود.

درس سوم

فعل هاي دو حرف زائدي :

به فعل هايي گفته مي شود كه اولين صيغه ماضي آنها دو حرف زائد داشته باشدوزن ماضي مضارع امر مصدر آنها عبارت اند از:

حرف زائد و باب

مصدر

امر

مضارع

ماضي

ت ـ ع باب تفعل

تفعل

تفعل

يتفعل

تفعل

ت ـ ا باب تفاعل

تفاعل

تفاعل

يتفاعل

تفاعل

ا ـ ت باب افتعال

افتعال

افتعل

تفتعل

افتعال

ا ـ ن باب انفعال

انفعال

انفعل

ينفعل

انفعل

فعل هاي سه حرف زائدي:

به فعل هايي گفته مي شود كه اولين صيغه ماضي آنها سه حرف زائد داشته باشد و وزن ماضي مضارع امر مصدر آنها عبارت اند از :

 

حرف زائد و باب

مصدر

امر

مضارع

ماضي

ا ـ س ـ ت ياب استفعال

استفعال

استفعل

يستفعل

استفعل

 

درس چهارم

اسم جامد :

به اسم هايي گفته مي شود كه از اصل فعل گرفته نشده باشد يل به عبارتي ديگر در آن ها حروف اصلي به كار نرفته است

اسم مشتق :

به اسم هايي گفته مي شود كه از اصل فعل گرفته شده اند يعني حروف اصلي در آنها به كار رفته است و به هشت دسته تقسيم مي شوند :اسم فاعل ،اسم مفعول ،اسم مكان ، اسم زمان ، اسم تفضيل ، صفت مشبهه ، اسم مبالغه ،اسم آلت (ابزار)

اسم فاعل :

اسمي است كه بر انجام دهنده كاري دلالت دارد و به صمرت زير ساخته مي شود:

اسم فاعل در ثلاثي مجرد بر وزن فاعل ساخته مي شود

اسم فاعل در ثلاثي مزيد از فعل مضارع ساخته مي شود به اين صورت كه حرف مضارعة را حذف مي كنيم به جاي حرف مضارعة (م) اضافه مي كنيم دومين حرف اصلي را مكسور مي كنيم

رس ل = باب إفعال = يـرسل = مرسـل

م ع ل = باب تفعيل = يعلـم = معلــم

اسم مفعول:

به اسم هايي گفته مي شود كه به بر كسي كه كاري به آن واقع شده دلالت دارد وبه صورت زير ساخته مي شود:

در ثلاثي مجرد اسم مفعول بر وزن مفعول ساخته مي شود.

در ثلاثي مزيد اسم مفعول از فعل مضارع ساخته مي شود به صورتي كه حرف مضارعةرا خذف مي كنيم و به جاي آن (م) اضافه مي كنيم و دومين حرف اصلي را مفتوح مي كنيم.

رس ل = باب إفعال = يـرسل = مرسـل م ع ل = باب تفعيل = يعلـم = معلــم

درس پنجم

اسم مكان :

اسمي است كه بر مكان وقوع فعل دلالت داشته باشد.

اسم زمان :

اسمي است كه بر زمان وقوع فعل دلالت داشته باشد

اسم مكان و زمان در ثلاثي مجرد بر وزن هاي زير ساخته مي شود:

اسم مكان و زمان بر وزن مفاعل جمع بسته مي شود

مفعلة

مفعل

مفعل

مدرسة

منزل

معبد

مزرعة

مجلس

مسكن

مكتبة

مسجد

مذهي

مغرب

منظر

مشرق

مشهد

اسم تفضيل :

اسمي است كه برتري شخصي در چيزي به كار برده مي شود

اسم تفضيل براي مذكر بر وزن (افعل) و براي مؤنث بر وزن (فعلي) به كار برده مي شود .

مؤنث

مذكر

كبري

اكبر

صغري

اصغر

عظمي

اعظم

علمي

اعلم

صفت مشبهـه : اسمي است كه بردارنده صفتي ثابت و دائم دلالت داشته باشدو بر وزن هاي زير به كار مي رود:

فعيل ـ فعل ـ مفاعلان ـ فعال ـ فعل

اسم مبالغه : اسمي است كه كثرت و زيادي را در صفتي در چيزي دلالت داشته باشدوبر وزن هاي زير به كار برده مي شود

فعول ـ فعال ـ فعالة

اسم آلت : اسمي كه بر ابزار يا وسيله اي دلالت داشته باشد و بر وزن هاي زير ساخته مي شود

مفعـل ـ مفعلة ـ مفعـال ـ

 

 

علم صرف :

به علمي گفته مي شود كه در باره تغييرات اصل كلمه در جمله توضيح مي دهد و به دو دسته به كار مي رود

1= التحليل الصرفي (تجزيه)

بررسي مشخصات فردي كلمه در جمله تحليل صرفي يا تجزيه گفته مي شود براي تحليل يك كلمه از موارد زير استفاده مي كنيم

اسم==اسم جامد- مشتق- نوع مشتق-ثلاثي مجرد يا مزيد-مذكر يا مؤنث مفرد يامثني يا جمع- نوع جمع .

فعل==نوع فعل( ماضي مضارع امــر) ثلاثي مزيد يا مجرد- نوع باب مزيد- مفرد- مثني يا جمع مذكر يا مؤنث غائب يا مخاطب يا متكلم وحده يا مع الغير

حرف== حرف- نوع حرف(حرف جر يا حرف نافيه)

2= الاعراب :

برسي نقش كلمه در جمله اعراب يا تركيب گفته مي شود در تركيب و اعراب موارد زير بيان مي شود:

مرفوعات = مبتدا ـ خبر ـ فاعل مجـرورات = مجرور به حرف جر

منصـوبات = مفعول به

درس ششم

ضمير :

به كلماتي گفته مي شود به جاي اسم قرلر مي گيرند و از تكرار اسم جلو گيري مي كنند كه به دو دسته تقسيم مي شود

1-ضمير منفصل 2-ضمير متصل

ضمير منفصل :

ضمير هايي كه به هيچ كلمه اي اضافه نمي شود و خود بهدو شكل به كار برده مي شود

ضمير منفصل رفعي :

ضمبر هاي كه در اول جمله قرار مي گيرد و مبتداي جمله باشد و چون مبتدا مرفوع است به اين ضميرها رفعي يا مرفوع مي باشد و عبارت اند از:

غايب مخاطب

مؤنث

مذكر

هي

هما

هن

هو

هما

هم

مفرد

مثني

جمع

مؤنث

مذكر

انت

انتما

انتن

انت

انتما

انتم

مفرد

مثني

جمع

 

 

 

 

متكلم مع الغير

متكلم وحده

نحن

اناء

 

 

 

 

 

 

ضمير منفصل نصبي : ضمير هايي كه در جمله مفعول به مي باشند و چون مفعول منصوب است به اين ضميرها نصبي يا منصوب گفته مي شود:

غايب مخاطب

مؤنث

مذكر

اياها

اياهما

اياهن

اياه

اياهما

اياهم

مفرد

مثني

جمع

مؤنث

مذكر

اياك

ايا كما

اياكن

اياك

اياكما

اياكم

مفرد

مثني

جمع

 

 

 

 

ضمير متصل :

ضمير هاي كه به آخر كلمات اضافه مي شوند و به دو شكل به كار برده مي شود:

متصل رفعي :

ضمير هايي كه فقط به فعل اضافه مي شود و جزء فعل مي باشند و نشان دهنده صيغه فعل مي باشند كه به آنها ضمير هاي متصل رفعي يا فاعلي يا ضمير بارز مي گويند و در جمله فاعل مي باشند كه عبارت اند از:

فعل ماضي

ا و ن ت تما تم ت تما تن ت نا

فعل امر و مضارع

ا و ن - ي

تذكر:

بعضي از ضميرهاي متصل رفعي در فعل ماضي مضارع امر مشترك اند عبارت اند از:

مشترك بين ماضي مضارع امر

مشترك بين مضارع امر

فقط ماضي

ا و ن

ي

ت- تما- تم- ت تما- تن- ت- نا

 

متصل نصبي و جري:

غائب مخاطب

مؤنث

مذكر

ها

هما

هن

ه

هما

هم

مفرد

مثني

جمع

مؤنث

مذكر

ك

كما

كن

ك

كما

كم

مفرد

مثني

جمع

 

 

 

 

متكلم مع الغير

متكلم وحده

نا

ي

اگر اين ضمير هاي متصل به آخر فعل اضافه مي شوند مفعول به مي باشند و متصل نصبي يا جري گفته مي شود.

تذكر:

اگ اين ضمير ها به آخر اسم اضافه شود متصل جر گفته مي شود كه به آخر اضافه شوند مضاف اليه و اگر به آخر حروف جر اضافه شود به مجرور به حرف جر گفته مي شود.

 

 

 

 

 

درس هفتم

اسم موصل :

به اسم هايي گفته مي شود كه براي متصل كردن دو جمله يا دو قسمت ازيك جمله به كار برده مي شود و به دو دسته تقسيم مي شود :

اسم موصول خاص :

به اسم هاي موصولي گفته مي شود كه براي مذكر و مؤنث و همچنين مفرد مثني جمع به شكل هاي جدا گانه و هر كدام مخصوص به خود به كار برده مي شود و عبارت اند از:

 

غايب

مؤنث

مذكر

التي

اللتان

الاتي

الذي

اللذان

الذين

مفرد

مثني

جمع

 

 

 

 

 

 

اسم موصول عام :

ب اسم هايي گفته مي شود كه براي مذكر و مؤنث و همچنبن مفرد مثني و جمع به يك شكل و يكسان به كار برده مي شود و عبارت اند از :

براي انسان

من = كسي كه كساني كه آنكه

براي غير انسان

ما = چيزي كه ـ چيزهايي كه ـ آنچه

تذ كر :

به جمله اي كه بعد از اسم موصول قرار مي گيرند صله موصول( جمله صله ) گويند .

الله هــوالـذي أرسـل رسوله بالهـدي

اسم موصول صله موصول

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درس هشتم

اعراب:

به حركت آخر كلمات معرب اعراب گفته مي شود و به 4شكل به كار برده مي شود :

رفع :

به علامت ضمه با شد و كلمه اي اعراب رفع دارد مر فوع گفته مي شود

نصب:

به كلماتي كه حرف آخر فتحه مي باشد و كلمه اي كه اعراب نصب دارد منصوب گفته مي شود

جر:

به كلماتي كه علامت كسره مي باشد و كلماتي كه اعراب جر دارند مجرور گفته مي شود.

جزم:

به كلماتي كه علامت سكون مي باشد و فعل هاي مضارع اي كه اعرابجزم دارند مجزوم گفته مي شود .

نكته :

اعراب رفع و نصب بين فعل مضارع مشترك هست ولي اعراب جر فقط مخصوص اسم و اعراب جزم مخصوص فعل مضارع مي باشد.

معرب:

به كلماتي گفته مي شود كه حركت حرف آخر آنها در شرايط مختلف تغيير مي كند.

كلمات معرب عبارت اند از :

اكثر اسم ها

فعل هاي مضارع (به جز جمع هاي مؤنث غائب و مخاطب صيغه هاي 6و12)

اسم هاي موصول خاص مثني

اسم هاي اشاره به مثني

تذكر مهم :

تنوبن فقط مخصوص اسم هاي معرب است

مبني :

به كلماتي گفته مي شود كه حركت حرف آخر آنها در شرايط مختلف تغيير نمي كند .

كلمات مبني به 4 دسته تقسيم مي شوند

مبني بر ضم ــــــــ : به كلماتي كفته مي شوند كه حركت آخر آنها هميشه ضمه باشد

مبني بر فتح ــــــــ:به كلماتي گفته مي شود كه حرف آخر آنها هميشه فتحه باشد

مبني بر كسرــــــــ : به كلماتي گفته مي شود كه حرف آخر آنها هميشه كسزه داشته باشد

مبني بر سكون ــــــــ : كلماتي كه حرف آخر آنها هميشه ساكن باشد

كلمات مبني عبارت اند از

فعل هاي مبني : ( فعل هاي ماضي ، فعلهاي امر مخاطب ، جمع هاي مؤنث غائب و مخاطب ، فعل هاي مضارع امري كه داراي نون تاكيد باشد )

اسم هاي ميني :(اسم اشاره به جز مثني ، اسم هاي موصول به جز موصول خاص مثني ، اسم هاي استفهام ، همه ضمير ها )

حروف(تمام حروف مبني است )

 

 

 

 

درس نهم

جمله :

به دو يا چند كلمه كه با هممعني كامل و مستقلي را بيان كنند جمله گفته مي شود و به دو دسته تقسيم مي شوند :

جمله فعليه و جمله اسميه

جمله فعليه :

به جمله هايي گفته مي شود كه با فعل شروع مي شوند و اركان آن عبارت اند از :

فعل + فاعل+ مفعول + مكان + زمان (بقيه جمله )

فاعل :

اسمي است كه بعد از فعل قرار مي گيرد و انجام دهنده فعل جمله مي باشد و به سه شكل به كار برده مي شود

اقسام فاعل:

فاعل اسم ظاهر

فاعل ضمير بارز

فاعل ضمير مستتر

فاعل اسم ظاهر :

اسمي است مرفوع كه بعد از فعل قرار مي گيرد و انجام دهنده كار فعل مي باشد

نكته:

بايد توجه داشت كه فعل در جنس از فاعل خود پيروي مي كند يعني اگر فاعل مذكر باشد فعل هم مذكر و اگر فعل مؤنث باشد فعل هم مؤنث به كار برده مي شود.

فاعل اسم ظاهر فقط فعل هاي غائب به كار برده مي شود و هر گاه فاعل اسم ظاهر مي باشد در اول جمله قرار مي گيرد و هميشه مفرد به كار مي رود يعني فعل غائب در اول جمله به مثني و جمع تبديل مي شود

فاعل اسم ظاهر در جملات اسميه وجود دار

فاعل ضمير بارز:

ضميري است كه فقط به فعل اضافه مي شود و جزء فعل مي باشد كه به آنها ضمير فاعلي يل رفعي يا بارز مي گويند

و عبارت اند از :

در فعل ماضي : ا- و- ن- ت تما- تم- ت- تن- ت- نا

مضارع و امر : او ن- ي

تمام كلمات مبني اعراب محلي دارند

فاعل ضمير مستتر :

هر گاه فاعل به صورت اسم ظاهر يا ضمير بارز نباشد در آن صورت فاعل ضميري است كه در خود فعل مخفي است و با توجه باه صيغه هاي فعل آنها را مشخص مي كنيم يعني ضمير مناسب آن صيغه فاعل آن فعل مي باشد

مفعول :

اسمي است كه بعد از فاعل قرار مي گيرد و عمل فعل بر آن صورت مي گيرد و به دو دسته تقسيم

مي شوند

مفعول اسم ظاهر

مفعول ضمير

 

مفعول اسم ظاهر :

اسم منصوبي است كه بعد از فاعل قرار مي گيرد و عمل فعل روي آن انجام مي گيرد و هميشه منصوب است

مفعول ضمير :

مفعول ضمير متصل :

هر گاه ضمير هاي متصل به آخر فعل اضافه شود مفعول به ضمير متصل مي شوند.

مفعول ضمير منفصل نصبي :

ضمير هاي منفصل نصبي هميشه مفعول به و محلا منصوب هستند

حروف جر عبارت اند از :

في من الي علي- ب ل عن واوقسم حتي - ...

درس دهم

جمله اسميه :

به جملاتي گفته مي شود كه با اسم شروع مي شوند و ارز دو قسمت تشكيل مي شوند

مبتدا و خبر

مبتدا :

اسمي مرفوع است كه در اول جمله قرار مي گيرند و در باره آن خبري داده مي شود

خبر:

قسمتي از جله است كه درباره مبتدا خبر مي دهد و به سه شكل به كار مي رود :

الف : خبر مفرد ب : خبرجمله فعليه ج : خبر شبه جمله

خبر مفرد :

هر گاه خبر يك اسم باشد آن را خبر مفرد مي ناميم و بايد توجه داشت كه اگر خبر مفرد مشتق باشد از مبتدا خود در جنس و در عدد پيروي ميكند

تذكر :

مبتدا و خبر مرفوع مي باشد و معمولا مبتدا معرفه و خبر نكره است.

خبر جمله فعليه :

هر گاه خبر با فعل شروع شده باشد آن را خبر جمله فعليه مي ناميم و چون جمله مبني است محلا مرفوع مي شود

خبر شبه جمله :

هر گاه خبر جارو مجرور باشد آن را خبر شبه جمله مي گويند و چون مبني است محلا مرفوع است

فعل لازم :

به فعل هايي گفته مي شود كه معني آن با فاعل تمام مي شود و به مفعول نياز ندارد

جلس رجع - ذهب قام خرج

فعل متعدي :

فعل هايي كه معني آنها با فاعل تمام نمي شود و به مفعول نياز دارد.

كتب قال سمع قتل شاهد أرسل

معرب ومبنی

معرب ومبنی

اسم معرب و مبنى

 

معرب، كلمه‏اى است كه داراى اعراب است. اعراب، رفع‏(1)، نصب، جرّ يا جزم است كه در حرفِ آخرِ كلمه به وسيله عامل به وجود مى‏آيد؛ مثلاً در «جاءَ زَيْدٌ» كلمه «زَيْدٌ» معرب و تنوين آن اعراب و «دالِ» زيدٌ محلّ اعراب و كلمه «جاءَ» عامل است. عامل، سببِ وجودِ حركت در حرفِ آخرِ كلمه بعد از خود مى‏شود. حركت، مثل تنوينِ «زَيْدٌ». با تغييرِ عامل، اعراب نيز تغيير مى‏كند، چنان كه اگر در جاى «جائَنى‏» فعلِ «رَأَيْتُ» بيايد، «زَيْداً» منصوب و اگر عامل جرّ بيايد مثل باءِ جارّه با فعل مَرَرْتُ، «زَيْدٍ» مجرور مى‏شود و «مَرَرْتُ بِزَيْدٍ» مى‏گويند.

مبنى، كلمه‏اى است كه داراى بناء است. بناء؛ يعنى قرار و ثباتِ آخرِ كلمه و منظور اين است كه حرف آخر كلمه با تغييرِ عامل، تغيير نمى‏كند، مثل كلمه «اَمْسِ» كه مبنى بر كسره است و با تغييرِ عامل، كسره آن به حركت ديگرى تغيير نمى‏كند.(2) چنان كه قبلاً دانستيم كلمه، سه قسم است: اسم، فعل و حرف. تمام حروف و بعضى از افعال مبنى‏اند. ولى اصلِ اوّلى در اسم‏ها، معرب بودن است تا به وسيله اقسامِ اعراب، حالاتِ كلمه مثل فاعل، مفعول و مضافٌ اليه شناخته شود؛ ولى در عين حال بعضى از اسم‏ها مبنى‏اند. علّت را بعضى از نحويّين در شباهت داشتن اين گروه از اسم‏ها به حروف دانسته‏اند و انواع شباهت‏هاى وضعيّه، معنويّه، استعماليّه، افتقاريّه و اهماليّه را عنوان كرده‏اند؛ ولى اين علل، تصنّعى‏(3) و بى‏اساس است. و حق اين است كه علّتِ مبنى بودن يك كلمه، استعمال عرب است. بنابراين بايد كلماتى كه در زبان عرب مبنى استعمال شده شناسايى شوند تا غير آن‏ها را معرب بدانيم و ما به ترتيب، اسم‏هاى مبنى و افعالِ مبنى را نام مى‏بريم.(4(

 

 

اسم‏هاى مبنى

 

1  - ضماير: چه منفصل، مثل «نَحْنُ» يا متّصلِ يك حرفى، مثل «تُ» در «ضَرَبْتُ» يا «تِ» در «ضَرَبْتِ» يا «تَ» در «ضَرَبْتَ» يا دو حرفى، مثل «نا» در «ضَرَبْنا».

و  3  - اسماء شرط و اسماء استفهام: «اَيْنَ، مَتى‏ و اَىُّ و...» مشروط به آن كه به مفرد اضافه نشوند، زيرا اگر مثل «اَىُّ» در «بَاَىِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ»(5) به مفرد اضافه شود معرب است.

اسمِ شرط، مثل «اَيْنَ تَجْلِسْ اَجْلِسْ» و استفهام، مثل «فَاَيْنَ تَذْهَبُونَ»(6).

4  - اسم اشاره غيرتثنيه: مثل «هذَا رَبّى‏‏»(7) و در صورتى كه تثنيه باشد، مثل «هذَانِ خَصْمانِ»(8) به قول صحيح معرب است و به همين جهت در حالتِ نصبى و جرّى «هذَيْنِ» گفته شده.

5  - اسم موصولِ غيرتثنيه: مثل «رَبِّىَ الَّذى‏ يُحْيى‏ وَ يُميتُ»(9) و اگر تثنيه باشد معرب است‏(10)، مثل «رَبَّنا اَرِنَا الَّذَيْنِ اَضَلاّنا»(11).

6  - هر كلمه‏اى كه به جمله مابعدش نيازمند است و بدون آن معنا نمى‏دهد، مثل «اِذا»، «اِذْ»، «حَيْثُ» و «لَمّا»(12) كه واجبُ الاضافه به جمله هستند.

7  - اسماء افعال:(13) اسم‏هايى كه در معنا، عمل و زمان از فعل نيابت مى‏كنند، مثل «هَيْهاتَ، اُفٍ‏(14) و آمينَ» اسماء افعال ناميده شده‏اند.

8-  اسماء مركبّه:(15) مثل «اَحَدَ عَشَرَ» تا «تِسْعَةَ عَشَرَ» جز «اِثْنى‏ عَشَرَ» و «اِثْنَتى‏ عَشَرَ»(16) هر دو جزء آنها مبنى است. بناى جزء اول به خاطر واقع شدن حرفِ آخر آن در وسط كلمه كه محلّ اعراب نيست و بناى جزء دوم به خاطر در برداشتن واو.

9  - اسم لاء نفى جنس: در صورتى كه مفرد باشد(17)، مثل «لاتَثْريبَ عَلَيْكُمْ اَلْيَوْمَ»(18).

10  - منادا: مشروط به آن كه مفردِ معرفه يا نكره مقصوده باشد، مثل «يا مَرْيَمُ اَنّى‏ لَكِ هذَا»(19). كه «مَرْيَمُ» مناداى مفردِ معرفه است و مثلِ «يا جِبالُ اَوِّبى‏ مَعَهُ»(20) كه «جِبالُ» مناداى نكره مقصوده است.

11  - اسماء اصوات‏(21) و كنايات: مثل «كَمْ، كَاَيِّنْ و كَذا» و «كَيْتْ» و «ذَيْتْ»(22).

12  - كلماتى هم چون «اِذْ، اَمْسِ، مُذْ، مُنْذُ، قَطُّ، عَوْضُ، اَلانَ، اَيّانَ، كَيْفَ، لَدُنْ، هُنا، ثَمَّ، اَنّى»(23). و جهات شش گانه كه عبارت‏اند از: «فوق، تحت، يمين، شمال، خلف و قُدّام»(24) و هر كلمه‏اى كه به معناى آن‏ها است، مثل «قَبْلُ، بَعْدُ، اَوَّلُ، وَراءُ، دُونَ، اَعْلى، اَسْفَلْ، اَمامَ، غَيْرُ، حَسْبُ و عَلُ» جهاتِ ستّ در يك حالت مبنى و در سه حالت معرب‏اند.

 

 

تذكر

 

اگر اسمِ مبنى، عَلَمْ شود اعراب و تنوين مى‏پذيرد؛ مثلاً اگر نام شخصى «اَمْسِ» گردد گفته مى‏شود «جائَنى‏ اَمْسٌ» و «رَأَيْتُ اَمْساً» و «مَرَرْتُ بِاَمْسٍ».

 

 

فعل‏هاى مبنى

 

فعل‏هاى ماضى و امر هميشه مبنى‏اند. فعل مضارع نيز در بعضى از حالات مبنى است.

 

 

فعل ماضى

فعل ماضى داراى سه حالت است:

الف: مبنى بر فتح، در مفردِ مغايبِ مذكّر و مؤنّث. فتحه در فعل‏هاى صحيح ظاهر است، مثل «ضَرَبَ، ضَرَبَتْ» - «كاتَبَ، كاتَبَتْ» و در فعل‏هاى ناقص (معتل الّلام) فتحه مقدّر است‏(25)، مثل «دَعى‏، دَعَتْ» - «اِسْتَدْعى‏، اِسْتَدْعَتْ».

ب: مبنى بر سكونِ حرف آخر در مخاطب، مخاطبه، متكلّم وحده، مع الغير و جمع مؤنّثِ مغايب، مثل «اَكَلْتَ، اَكَلْتِ، اَكَلْتُ، اَكَلْنا و اَكَلْنَ».

ج: مبنى بر ضمِّ حرف آخر اگر به واوِ جمع وصل شود، مثل «اَكَلُوا».

 

 

فعل امر

فعل امر داراى چهار حالت است:

الف: مبنى بر سكون، اگر به نونِ جمع مؤنث متّصل شود، مثل «اِضْرِبْنَ» و «لِيَضْرِبْنَ» يا حرفِ آخرش صحيح باشد و حرفى به آن متّصل نشود، مثل «لِيَضْرِبْ، لِتَضْرِبْ، اِضْرِبْ، لِاَضْرِبْ، لِنَضْرِبْ».

ب: مبنى بر حذفِ آخر، اگر معتل الّلام باشد و آخرش به چيزى متّصل نشود، مثل «لِيَدْعُ، لِيَرْمِ و لِيَسْعَ» - «اُدْعُ، اِرْمِ و اِسْعَ» به ترتيب مثالِ ناقص واوى، يايى و الفى است، زيرا در اصل «يَدْعُو»، «يَرْمى‏» و «يَسْعى‏» بوده است.

ج: مبنى بر حذفِ نون، اگر به الفِ تثنيه يا واوِ جمع يا ياءِ مخاطبه متّصل شود، مثل «اِضْرِبا، اِضْرِبُوا و اِضْرِبى‏»؛ زيرا در اصل «تَضْرِبانِ، تَضْرِبُونَ و تَضْرِبينَ» بوده.

د: مبنى بر فتح، اگر نونِ تأكيد ثقيله يا خفيفه به آن متّصل شود به ترتيب، مثل «اِضْرِبَنَّ» و «اِضْرِبَنْ».

 

 

فعل مضارع

فعل مضارع داراى دو حالت است:

الف: مُعْرَبْ، مشروط به آن كه نون تأكيدِ ثقيله و خفيفه يا نونِ جمع مؤنّث به آن متّصل نگردد، مثل «يَكْتُبُ» كه مرفوع و «لَنْ يَكْتُبَ» كه منصوب و «لَمْ يَكْتُبْ» كه مجزوم است.

ب: مبنى بر فتح يا سكونِ اوّل در صورتى است كه نونِ تأكيد به آن متّصل شود، مثل «يَضْرِبَنَّ» و دوّم در صورتى است كه نونِ جمع مؤنّث به آن متّصل گردد، مثل «يَضْرِبْنَ» و «تَضْرِبْنَ» و اگر بينِ نون تأكيد و فعل، حرفى لفظاً يا تقديراً فاصله شود، معرب است. لفظاً، مثل الف در «تَضْرِبانِّ» و تقديراً، مثل ياء در مثال «تَضْرِبِنَّ»(26) يا واو در مثال «تَضْرِبُنَّ»(27).

 

 

اسم‏هاى معرب: منصرف و غيرمنصرف

 

اسم معرب دو قسم است:

الف: منصرف‏(28) يا اَمكن‏(29) و آن اسمى است كه تمامِ حركات و تنوين را مى‏پذيرد.

ب: غيرمنصرف يا متمكّن، و آن اسمى است كه غير از جرّ و تنوين ساير(30) حركات را مى‏پذيرد.

 

 

حركات اعرابى و بنايى

 

منظور از حركاتِ اعرابى حركاتى است كه به اسمِ معرب داده مى‏شود و آن‏ها چهار حركت به نام‏هاى رفع، نصب، جرّ و جزم است. جرّ، مختصّ به اسم است، مثل «بِزَيْدٍ» و جزم، مختصّ به فعل، مثل «لَمْ يَضْرِبْ» ولى رفع و نصب در فعل و اسم جارى است. رفع، مثل «زَيْدٌ يَقُومُ»(31) كه «زَيْدٌ» اسم است و مرفوع و «يَقُومُ» فعل است و مرفوع.

و نصب، مثل «اِنَّ زَيْداً لَنْ يَقُومَ»(32) كه «زَيْداً» اسم است و منصوب و «يَقُومَ» فعل است و منصوب به «لَنْ».

و مراد از حركات بنايى حركاتى است كه بر اسم مبنى وارد مى‏شود و آن‏ها نيز چهار حركت به نام‏هاى ضمّ، كسر، فتح و سكون است. كسره و ضمّه مخصوص اسم و حرف است و بر فعل داخل نمى‏شود. كسره، مثل «اَمْسِ» و «جَيْرِ»(33) و ضمّه، مثل «حَيْثُ» و «مُنْذُ»(34).

ولى فتحه و سكون در اسم و فعل و حرف وجود دارد. فتحه، مثل «اَيْنَ، قامَ، اِنَّ» سكون، مثل «كَمْ، اِضْرِبْ، اَجَلْ»(35).

 

 

سئوال و تمرين

1  - اسم معرب و مبنى را بيان كنيد.

2  - از اسم، فعل و حرف كدام مبنى و كدام معرب است؟

3  - علّت مبنى بودنِ بعضى از اسم‏ها و فعل‏ها چيست؟

4  - اسم‏هاى مبنى را بشماريد.

5  - كدام فعل معرب است؟

6  - اسم مبنى اگر عَلَم شود آيا اعراب را مى‏پذيرد؟

7  - فعل ماضى، مبنى بر چه حركتى است؟

8  - فعل مضارع در كدام حالت مبنى است؟

9  - تفاوتِ اسمِ منصرف با غيرمنصرف در چيست؟

10  - حركاتِ اعرابى و بنايى چيست؟

11  - كلمات معرب و مبنى را در مثال‏هاى ذيل تعيين نماييد:

الف: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ»(36).

ب: «هُنالِكَ دَعا زَكَرِيّا رَبَّهُ»(37).

ج: «اَلَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»(38).

د: «وَاِذا سَئَلَكَ عِبادى‏ عَنّى‏ فَاِنّى‏ قَريبٌ»(39).

ه: «اُفٍّ لَكُمْ وَلِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ»(40).

و: «اِنّى‏ رَأَيْتُ اَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً»(41).

ز: «فَلارَفَثَ وَلافُسُوقَ»(42).

ح: «يا اِبْراهيمُ اَعْرِضْ عَنْ هذَا»(43).

ط: «وَكَاَيِّنْ مِنْ ايَةٍ فِى السَّمواتِ وَالْاَرْضِ»(44).

ى: «كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ»(45).

 

1. بايد توجّه داشت كه اصطلاحاً به حركاتى كه به اسمِ معرب داده مى‏شود رفع، نصب، جرّ و جزم و به حركاتِ اسمِ مبنّى ضمّ، كسر، فتح و سكون مى‏گويند.

2. مثلاً اگر قبل از «اَمْسِ» كلمه «جاءَ» يا «رَأَيْتُ» يا «مَرَرْتُ» بيايد در كسره كلمه «اَمْسِ» هيچ گونه تغييرى پديد نمى‏آيد.

3. مرحوم شيخ رضى استرآبادى كه از مفاخر بزرگ شيعه است. در كتاب شرح كافيه، ج‏‏2، چاپ مصر، ص‏‏15  در ردّ دليل‏هاى تصنّعى و رجوع به استعمال عرب مى‏گويد: «فَالْاَوْلى اِحالَةُ ذلِكَ اِلى اِسْتِعْمالِهِمْ وَاَنْ لانُعَلِّلَهُ». عباس حسن در النحو الوافى، ج‏‏1، ص‏‏84  آورده است: «عَلَيْنا اَنْ نَتْرُكَ هذا (يعنى دلايل تصنّعى) كُلَّهُ وَاَنْ نَقْنَعَ بِاَنَّ الْعِلَّةَ الْحَقِيقِيَّةَ فِى‏ الاِعْرابِ وَ الْبِناءِ لَيْسَتْ اِلاّ مُحاكاتُ الْعَرَبِ فيما اَعْرَبُوا اَوْ بَنُوهُ وَاَنَّ الْفَيْصَلَ فيهِما راجِعٌ اِلى‏ اَمْرٍ واحِدٍ هُوَ السَّماعُ عَنِ الْعَرَبِ دُونَ الْاِلْتِفاتِ اِلى‏ شَىْ‏ءٍ مِنَ الْعِلَلِ». از نحويّينِ قدما صاحب حاشيه امير و حاشيه خِضرى و از نحويّين جديد صاحب مبادى العربيّه به همين مطلب معتقد است.

4. از ضماير، موصولات و اسم‏هاى اشاره به تفصيل بحث شده و از بقيّه بعداً به تفصيل بحث خواهد شد.

5. تكوير  (81) آيه  9: به كدام گناه كشته شده است؟

6. همان، آيه  26: پس كجا مى‏رويد؟

7. انعام  (6) آيه  78: پروردگار من اين است.

8. حج  (22) آيه  19: اين دو گروه (مسلمانان و كافران) دو دشمن هستند.

9. بقره  (2) آيه  258: پروردگار من آن است كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند.

10. زيرا در حالت رفعى با الف و در حالت نصبى و جرّى با ياء مى‏آيد، مثل «اَلَّذانِ» و «اَلَّذَيْنِ».

11. فصّلت  (41) آيه  29: اى پروردگار ما، نشان ده ما را آن چنان دو نفرى كه گمراهمان كردند (ابليس و قابيل).

12. ر.ك: ص‏‏303، 297، 294  و  304. مثال‏هاى اين كلمات و تحقيق معرب يا مبنى بودن آن در آن جا بيان شده است.

13. ر.ك: ص‏‏280  قاعده  2.

14. «اُفٍّ» و امثال آن (صَهٍ و واهاً) كه از اسماء افعال هستند، تنوينشان تنوين تنكير است نه تمكّن. ر.ك: ص‏‏280  قاعده چهارم.

15. منظور مركّب مزجى و تضمينى است نه اسنادى، اضافى و تعليقى. ر.ك: ص‏‏286.

16. اين دو، اعراب تثنيه دارند.

17. براى توضيح بيش‏تر ر.ك: ص‏‏427  بحث لاى نفى جنس.

18. يوسف  (12) آيه  92: امروز هيچ سرزنشى بر شما نيست.

19. آل عمران  (3) آيه  37: اى مريم اين (روزيت) از كجا است؟

20. سبأ  (34) آيه  10: اى كوه‏ها برگردانيد (صداى داود را) با او (در هنگام تسبيح كردن، تا با او در تسبيح خدا هم صدا شويد).

21. اسم‏هاى اصوات دو قسم‏اند. ر.ك: ص‏‏285.

22. بعث كنايات به طور مفصّل در ص  287  توضيح داده شد.

23. اين كلمات در درس بيست و پنجم، ص  293  توضيح داده شده.

24. ر.ك: ص‏‏356.

25. و نيز به تقديرِ فتحه است در دو مورد «ب» و «ج» كه مبنّى بر سكون و مبنى بر ضمّ است.

26  و  2. در اصل «تَضْرِبى‏» و «تَضْرِبُوا» بوده بعد از آمدنِ نونِ تأكيد و التقاى دو ساكن، ياء و واو حذف شده و در جاى آن‏ها كسره و ضمّه به عنوانِ علامتِ محذوف قرار گرفته است.

27  28. منصرف؛ يعنى قبول كننده صَرْف، «صَرف» يعنى تنوين. در برابر اسمِ غيرِمنصرف كه به معناى غير قبول كننده تنوين است، به اسم منصرف «اَمْكَنْ» و به غير منصرف «مُتِمَكِّنْ» مى‏گويند.

29. «اَمْكَنْ» در برابرِ «متمكّن» است. متمكّن؛ يعنى اسمى كه داراى منزلت و رفعت است به خاطر معرب بودن و «امكن»؛ يعنى اسمى كه مكانت و منزلتش افزون است به خاطرِ قبولِ انواعِ اعراب با تنوين و جرّ. در مقابلِ اين دو، به حروف، غير متمكّن مى‏گويند از اين جهت كه چون اعراب را نمى‏پذيرند منزلتى ندارند.

30. منظور از ساير حركات رفع، نصب و جزم است.

31. زيد مى‏ايستد.

32. همانا زيد هرگز نمى‏ايستد.

33. «اَمْسِ» اسم و «جَيْرِ» حرف است به ترتيب؛ يعنى ديروز و بله.

34. «حَيْثُ» اسم و «مُنْذُ» حرف جرّ است به ترتيب؛ يعنى مكان و اوّلْ زمان (لحظات اوّليه).

35. مثال‏ها به ترتيب: اسم، فعل و حرف است و به ترتيب؛ يعنى كجا، ايستاد، همانا، چقدر، بزن، بله.

36. انبياء  (21) آيه  94: پس هر كس از كارهاى شايسته انجام دهد در حالى كه ايمان دارد  ....

37. آل عمران  (3) آيه  38: در آن مكان زكريّا«ع» پروردگار خود را خواند (مناجات كرد).

38. بقره  (2) آيه  3: كسانى كه به غيب (خداوند، پيامبران، كتاب‏هاى آسمانى و...) ايمان مى‏آورند.

39. همان، آيه  186: و هنگامى كه بندگانم درباره من از تو سئوال مى‏كنند پس همانا من (به سبب علم و قدرت) به آن‏ها نزديك هستم.

40. انبياء  (21) آيه  67: افّ بر شما و بر آن چه غير از خدا مى‏پرستيد.

41. يوسف  (12) آيه  4: همانا من يازده ستاره را در خواب ديدم.

42. بقره  (2) آيه  197: پس (در حج) جماع و گناهان (دروغ گفتن) نيست (نبايد باشد).

43. هود  (11) آيه  76: اى ابراهيم از اين (جدال) روى برگردان.

44. يوسف  (12) آيه  105: و چه بسيار نشانه‏اى (از قدرت خدا) كه در آسمان‏ها و زمين است.

45. بقره  (2) آيه  28: چگونه خداوند را انكار مى‏كنيد؟

 

+ ضمیر

 موارد استعمال ضماير متّصل و منفصل

 

 موارد استعمال ضماير متّصل و منفصل

 تساوى متّصل و منفصل:

 وجوب ضمير منفصل

 نون وقايه

 موارد وجوب نون 

 موارد جواز نون 

 موارد عدم جواز نون 

 سئوال و تمرين 

 

 

موارد استعمال ضماير متّصل و منفصل

 

در محاورات تا ممكن است، از ضميرهاى متّصل استفاده مى‏شود، چون از منفصل مختصرتر است؛ مثلاً «اَكْرَمْتُكَ» گفته مى‏شود نه «اَكْرَمْتُ اِيّاكَ».

 

 

تساوى متّصل و منفصل:

 

در دو مورد، استعمال متّصل و منفصل يكسان است:

الف: مفعول دومِ افعالِ دو مفعولى، چه مفعولى كه در اصل، خبر باشد مثل «خِلْتَنيهِ»(1) كه «خِلْتَنى‏ اِيّاهُ» نيز جايز است و مثل «هُمْ» در دو فعلِ «يُريكَهُمْ» و «اَريكَهُمْ»، در «اِذْ يُريكَهُمُ اللَّهُ فى‏ مَنامِكَ قَليلاً وَلَوْ اَريكَهُمْ كَثيراً»(2) كه جايز است «يُريكَ اِيّاهُمْ» و «اَريكَ اِيّاهُمْ» گفته شود. و چه مفعولى كه در اصل، خبر نبوده مثل «اَلدِّرْهَمُ اَعْطَيْتُكَهُ»(3) يا «اَعْطَيْتُكَ اِيّاهُ» و مثل «فَسَيَكْفيكَهُمُ اللَّهُ»(4) كه «كاف» مفعول اول، «هُمْ» مفعول دوم، «اَللَّهُ» فاعل و جايز است به جاى «هُمْ» ضمير منفصل (اِيّاهُمْ) بيايد. و مانند «اَنُلْزِمُكُمُوها وَاَنْتُمْ لَها كارِهُونَ»(5) كه «كُمْ» مفعول اول، «ها» مفعول دوم، فاعل كه «نَحْنُ» مى‏باشد مستتر است و جايز است به جاى «ها» ضمير منفصل (اِيّاها) ذكر شود.

ب: هر جا خبر «كانَ» و اخوات آن ضمير باشد، اتّصال و انفصال جايز است مثل كُنْتُهُ» يا «كُنْتُ اِيّاهُ» و «اِنْ يَكُنْهُ» يا «اِنْ يَكُنْ اِيّاهُ».

 

 

وجوب ضمير منفصل

 

در مواردى حتماً بايد از ضمير منفصل استفاده كرد و استعمالِ متّصل امكان ندارد. مهمترين آنها از اين قرار است:

الف: ضمير محصور(6) باشد، مثل «وَقَضى‏ رَبُّكَ اَلاّ تَعْبُدُوا اِلاّ اِيّاهُ»(7)، كه «اِيّاهُ» ضمير منفصل غايب است.

ب: عاملِ ضمير، بعد از ضمير بيايد، مثل «اِيّاىَ فَاتَّقُونِ»(8)، كه «اِيّاىَ» ضمير منفصل است.

ج: عاملِ ضمير، معنوى باشد؛ يعنى ضمير مبتدا شود، مثل «قالَ اَنَا خَيْرٌ مِنْهُ»(9) و «اَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرينَ»(10)، كه «اَنَا» و «اَنْتَ» ضمير منفصل است.

د: ضمير، معمولِ حرفِ نفى باشد، مثل «وَما اَنْتُمْ بِمُعْجِزينَ»(11)، «اِنْ هُوَ اِلاّ نَذيرٌ مُبينٌ»(12)، «وَما اَنَا بِطارِدِ الْمُؤْمِنينَ»(13)، كه به ترتيب «اَنْتُمْ، هُوَ و اَنَا» ضماير منفصل‏اند.

ه: ضمير دوم نسبت به ضمير اول اَعْرف‏(14) بوده و هر دو مفعول باشند، مثل «اَعْطاهُ اِيّاكَ» يا «اَعْطاهُ اِيّاىَ» كه در هر دو مثال، ضمير اول، مغايب و ضمير دوم مخاطب منفصل و متكلّم منفصل است.

و: رتبه هر دو ضميرِ منصوب، مساوى باشد؛ يعنى هر دو مغايب يا متكلّم يا مخاطب باشند، مثل «مَلَّكْتُكَ اِيّاكَ»(15) و مثل «مَلَّكْتَنى‏ اِيّاىَ»(16)، كه «اِيّاكَ» و «اِيّاىَ» منفصل‏اند.

 

 

نون وقايه

 

ياءِ متكلّم از ضماير مشترك بين نصب و جرّ بود؛ يعنى مرفوع و منصوب مى‏شد.

در اين درس گفته مى‏شود: گاهى قبل از ياء، نون مى‏آيد، به اين نون «وِقايه»(17) مى‏گويند. ذكرِ نون وقايه در بعضى موارد واجب و گاهى جايز است.

 

 

موارد وجوب نون

1-  ناصبِ ياء متكلّم، فعل‏(18) باشد. در اين حالت، وجوبِ نون مشروط به دو شرط است:

الف: بين فعل و ياء فاصله نباشد. فاصله مثل باء در «مَرَّ بى‏‏»(19) و لام و باء در مثل «فَلْيَسْتَجيبُوا لى‏ وَلْيُؤْمِنُوا بى‏‏»(20).

ب: فعل داراى نونِ اعرابى‏(21) نباشد. نونِ اعرابى مثل يَضْرِبُونى‏» كه در اين صورت آوردنِ نونِ وقايه جايز است. ذكر نون وقايه مثل «كادُوا اَنْ يَقْتُلُونَنى‏‏»(22) كه «يَقْتُلُونى‏» نفرموده و حذف نونِ وقايه مانند «فَاَخافُ اَنْ يَقْتُلُونِ»(23) كه در اصل «يَقْتُلُونَنى‏‏»(24) بوده است.

نون وقايه ممكن است بر فعل ماضى، مضارع و غير اين دو داخل شود. دخول آن بر ماضى مثل «وَقَدْ بَلَغَنِىَ الْكِبَرُ»(25)، «ءَاَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونى‏ وَاُمّى‏ اِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ»(26)، «وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانى‏ صَغيراً»(27)، «قالَ هِىَ راوَدَتْنى‏ عَنْ نَفْسى‏‏»(28)، «اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونى‏‏»(29)، «لَقَدْ اَضَلَّنى‏ عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ اِذْ جائَنى‏‏»(30).

و بر مضارع مثل «اَلَّذى‏ خَلَقَنى‏ فَهُوَ يَهْدينِ وَالَّذى‏ هُوَ يُطْعِمُنى‏ وَ يَسْقينِ وَاِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفينِ وَالَّذى‏ يُميتُنى‏ ثُمَّ يُحْيينِ»(31) كه شش فعل مضارع مذكور شاهد بحث است. نون‏ها، وقايه و كسره آن‏ها عوض از ياء متكلّم است و نيز مثلِ «رَبِّ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمّا يَدْعُونَنى‏ اِلَيْهِ»(32)، كه نون اولِ «يَدْعُونَنى‏» علامت جمع مؤنّث مغايب و نون دوم، وقايه است. «فَمَنْ يَنْصُرُنى‏ مِنَ اللَّهِ اِنْ عَصَيْتُهُ فَما تَزيدُونَنى‏ غَيْرَ تَخْسيرٍ»(33)، كه نون اولِ «تَزيدُونَنى‏» اِعرابى و نون دوم، وقايه و ياء، متكلّم است. «وَالَّذى‏ قالَ لِوالِدَيْهِ اُفٍّ لَكُما اَتَعِدانِنى‏ اَنْ اُخْرَجَ»(34)، كه نون اولِ «تَعِدانِنى‏» اعرابى و نون دوم وقايه و ياء، متكلم است. و بر غير ماضى و مضارع مثل «اُذْكُرْنى‏ عِنْدَ رَبِّكَ»(35)، «وَقُلْ رَبِّ زِدْنى‏ عِلْماً»(36)، «يا اَيُّهَا الْمَلَأُ اَفْتُونى‏‏»(37)، كه «اُذْكُرْنى‏، زِدْنى‏ واَفْتُونى‏» امر حاضرند. «لَمْ يَمْسَسْنى‏ بَشَرٌ»(38)، كه «لَمْ يَمْسَسْنى‏» فعل جحد است.«وَلاتُخاطِبْنى‏ فِى الَّذينَ ظَلَمُوا»(39)، كه «لاتُخاطِبْنى‏» فعل نهى است.

2-  دومين مورد از موارد وجوبِ نون وقايه اين است كه ناصبِ ياءِ متكلّم، اسمِ فعل باشد مثل «دَراكِ» به معناى اَدْرِكْ و «تَراكِ» به معناى اُتْرُكْ و «عَلَيْكَ» به معناى «اَلْزِمْ» كه به ترتيب، «دَراكِنى، تَراكِنى و عَلَيْكَنى» گفته مى‏شود.

3-  ناصبِ ياءِ متكلّم «لَيْتَ» باشد كه از حروف مشبّهةٌ بالفعل و حرفِ ناسخ است، مثل «يا لَيْتَنى‏ كُنْتُ مَعَهُمْ فَاَفُوزَ فَوْزاً عَظيماً».(40) كه بعد از «لَيْتَ» نون آمده است.

4-  ياء متكلم، مجرور به «مِنْ» و «عَنْ» جارّه باشد، مثل «فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنّى‏‏»(41)، «وَاِذا سَأَلَكَ عِبادى‏ عَنّى‏ فَاِنّى‏ قَريبٌ»(42). كه قبل از ياء متكلم «مِنْ» و «عَنْ» با نون ذكر گرديده و سپس نون وقايه در نون آن دو، ادغام شده.

 

 

موارد جواز نون

موارد جواز دخولِ نون وقايه از اين قرار است:

1-  ناصبِ ياءِ متكلّم، حروف مشبهّةٌ بالفعلِ غير «لَيْتَ» باشد؛ يعنى «لَعَلَّ، لكِنَّ، كَاَنَّ، اَنَّ و اِنَّ» با اين تفاوت كه با «لَعَلَّ» حذفِ نون ارجح و در غير آن، وجود و عدمِ نون، مساوى است، مثل «لَعَلّى‏ اَرْجِعُ اِلَى النّاسِ»(43)، «وَلكِنّى‏ رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ»(44)، «وَكَاَنّى‏ بِقائِلِكُمْ يَقُولُ»(45)، «اِنّى‏ اَعْلَمُ غَيْبَ السَّمواتِ وَالاَرْضِ»(46)، «وَاَنّى‏ فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمينَ»(47)، «وَاِنَّنى‏ بَرى‏ءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ».(48)

2-  ياءِ متكلّم، مجرور به اضافه بوده و مضاف، يكى از سه كلمه «لَدُنْ‏(49)، قَدْ(50) و قَطْ(51)» باشد و اثباتِ نون‏(52) ارجح است، مثل «قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنّى‏ عُذْراً»(53) و «قَدْنى‏ دِرْهَمٌ» و «قَطْنى‏ دِرْهَمٌ».

3-  ياء متكلّم با كلمات «ماخَلا، ماعَدا، حاشَا(54)، ما اَفْعَلَ‏(55)، لَيْسَ‏(56)» بيايد ترجيح نيز با وجودِ نون است اگر چه سقوط آن جايز است. به ترتيب مثل «قامَ الْقَوْمُ ماخَلانى‏ وما عَدانى‏ وحاشانى‏‏»(57)، «ما اَحْسَنَنى‏ اِنِ اتَّقَيْتُ اللَّهَ»(58)، «قامَ الْقَوْمُ لَيْسَنى‏‏».(59)

 

 

موارد عدم جواز نون

از آن چه گفته شد فهميده مى‏شود كه دخول نون با ياء متكلّمى كه مضاف اليه اسم يا مجرور به حرف جرّ غير از «مِنْ» و «عَنْ» باشد ممنوع است، مثل «قالَ رَبِّ اشْرَحْ لى‏ صَدْرى‏ وَيَسِّرْ لى‏ اَمْرى‏ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانى‏ يَفْقَهُوا قَوْلى‏ وَاجْعَلْ لى‏ وَزيراً مِنْ اَهْلى‏ هرُونَ اَخى‏ اُشْدُدْ بِهِ اَزْرى‏‏»(60)، كه كلمات «رَبّى‏، صَدْرى‏، اَمْرى‏، لِسانى‏، قَوْلى‏، اَهْلى‏، اَخى‏ و اَزْرى‏» اسمِ مضاف‏اند و نيز «لى» كه مجرور به لامِ جرّ است شاهد مثال مى‏باشد. و مثل «ثُمَّ اِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ»(61)، «وَلْيُؤْمِنُوا بى‏‏»(62)، «قالَ قَدْ اَنْعَمَ اللَّهُ عَلَىَّ»(63)، كه كلمات «اِلَىَّ، بى‏ و عَلَىَّ» بدون نون وقايه مى‏باشند.

 

 

سئوال و تمرين

1  - موارد جواز اتّصال و انفصالِ ضمير را بگوييد.

2  - موارد لزوم انفصال را بيان كنيد.

3  - نون وقايه براى چيست؟

4  - موارد وجوب نون وقايه را بيان كنيد.

5  - موارد جواز نون وقايه را بشماريد.

6  - موارد عدم جواز نون وقايه را ذكر كنيد.

7  - علّت اتصال يا انفصال ضمائر را در مثال‏هاى ذيل بيان كنيد:

الف: «وَلَوْ نَشاءُ لاَرَيْناكَهُمْ»(64).

ب: «اِذْ يُريكُمُوهُمْ اِذِ الْتَقَيْتُمْ»(65).

ج: «اِنْ يَسْئَلْكُمُوها»(66).

د: «قالَ اَنَا يُوسُفُ وَهذا اَخى‏‏»(67).

ه: «اَنْتَ وَلِيُّنا مِنْ دُونِهِمْ»(68).

8  - در مثال‏هاى ذيل وجود نون وقايه واجب است يا جايز؟

الف: «فَذلِكُنَّ الَّذى‏ لُمْتُنَّنى‏ فيهِ»(69).

ب: «اِنْ اَجْرى‏ اِلاّ عَلَى الَّذى‏ فَطَرنى‏‏»(70).

ج: «قالَ سَاوى‏ اِلى‏ جَبَلٍ يَعْصِمُنى‏ مِنَ الْماءِ»(71).

د: «يا لَيْتَنى‏ كُنْتُ تُراباً»(72).

ه: «وَلكِنّى‏ اَريكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ»(73).

و: «فَتَقَبَّلْ مِنّى‏‏»(74).

 

1. «خِلْتُ» مثل «ظَنَنْتُ» و «عَلِمْتُ» جزء افعال قلوب است. اين افعال دو مفعولى‏اند و مفعول‏هاى آن‏ها در اصل مبتدا و خبر بوده است.

2. انفال  (8) آيه  43، كاف مفعول اول، هُمْ مفعول دوم، «اَللَّهُ» فاعل. جايز است مفعول دوم، منفصل بيايد. «قليلاً» مفعول سوم است، زيرا «يُريكَهُمْ» از باب افعال و سه مفعولى است. و به همين طريق، «كَثيراً» مفعول سوّم براى «اَريكَهُمْ» است. يعنى هنگامى كه خداوند لشگر كافران را در خواب تو، اندك نشان داد و اگر آنها را به تو زياد نشان مى‏داد  ... .

3. درهم بخشيدم آن را به تو.

4. بقره  (2) آيه  137: خداوند تو را از (حيله) ايشان (يهود و نصارى) به زودى كفايت مى‏كند.

5. هود  (11) آيه  28، «واو» از اشباع ضمّه «كُمْ» به وجود آمده و سيبويه كه قائل به تسكين ميم است، بدون واو (اَنُلْزِمُكُمْها) قرائت نموده. يعنى آيا شما را به آن (رحمت و سعادت) اجبار مى‏كنيم در حالى كه شما آن را دوست نداريد؟

6. محصور كلمه‏اى است كه بعد از اداتِ حصر واقع مى‏شود، مثل «اِيّاهُ» در آيه فوق كه ادات حصر آن «اِلاّ» مى‏باشد.

7. اسراء  (17) آيه  23: و پروردگار تو حكم كرده كه جز او را عبادت نكنيد.

8. بقره  (2) آيه  41: پس فقط از من بترسيد. «ايّاىَ» مفعولِ «اِتَّقُونِ» است. به خاطر دلالت بر معناى حصر، بر آن مقدّم شده است.

9. اعراف  (7) آيه  12: گفت (شيطان) من از او (آدم«ع») بهترم.

10. بقره  (2) آيه  286: تو (خدا) يارى دهنده مايى، پس ما را عليه گروه كافران يارى كن.

11. عنكبوت  (29) آيه  22: و شما عاجز كننده (خداوند) نيستيد.

12. اعراف  (7) آيه  184: نيست او مگر ترساننده‏اى آشكار.

13. شعراء  (26) آيه  114: و من مؤمنان را (از نزد خود) نمى‏رانم. در هر سه آيه «ما» و «اِنْ» مُشبَّهةٌ بِلَيْسَ است. ضمير منفصل، اسم آن و جمله بعد، خبرش مى‏باشد.

14. چنان كه قبلاً بيان شد ضمير متكلم از مخاطب و مخاطب از مغايب اعرف است.

15. تو را مالك تو قرار دادم.

16. مرا مالك من قرار دادى.

17. وقايه بر وزن هدايه يعنى نگهداشتن. به سه جهت به اين نون وقايه گفته‏اند:

اول اين كه سكونِ آخر كلمه، به وسيله آن حفظ مى‏شود؛ مثلاً در «قَدْ»، «قَدْنى‏» گفته مى‏شود درصورتى كه اگر نون نباشد «قَدى‏» گفته مى‏شود، زيرا به مناسبتِ ياء بايد ماقبل ياء، مكسور باشد.

دوم اين كه فعل را از اشتباه شدن به اسم حفظ مى‏كند، چون نون وقايه با فعل مى‏آيد و با اسم نمى‏آيد. پس كلمات «ضَرَبَنى‏» و «شَجَرَنى‏» فعل است؛ يعنى مرا زد و با من نزاع كرد. ولى كلمات «ضَرْبى‏» و «شَجَرى‏» اسم است يعنى عسل سفيد من و درختِ من.

سوم اين كه فعل امر مذكّر مخاطب را در صورتى كه با ياء متكلّم بيايد از اشتباه شدن به فعل امر مؤنث مخاطبه حفظ مى‏كند، مثلاً در مذكّر «اَكْرِمْنى‏» گفته مى‏شود. يعنى مرا اكرام كن و در مؤنّث «اَكْرِمى‏» يعنى تو (يك زن) اكرام كن.

18. فعل ممكن است جامد يا متصرّف، ماضى، مضارع و يا غير اين دو باشد.

19. مرور كرد به من.

20. بقره  (2) آيه  186: پس بايد طلب اجابت كنند از من و بايد به من ايمان آورند.

21. يعنى نونِ عوض رفع كه بر تثنيه و جمع داخل مى‏شود.

22. اعراف  (7) آيه  150: نزديك بود كه مرا بكشند.

23. شعراء  (26) آيه  14: پس مى‏ترسم كه مرا بكشند.

24. نونِ اعرابى حذف شده و نون وقايه باقى مانده و ياء متكلّم نيز حذف شده و كسره كه علامت ياء است باقى مانده و در اين كه در مثل «يَقْتُلُونِ» محذوف، نون وقايه يا نونِ اعرابى است، اختلاف است. سيبويه و جمهور قائل به حذف نون اعرابى شدند، زيرا نون اعرابى با ناصب و جازم نيز حذف مى‏شود.

25. آل عمران  (3) آيه  40: و حال آن كه به تحقيق به پيرى رسيده‏ام.

26. مائده  (5) آيه  116: آيا تو (عيسى«ع») براى مردم گفتى كه مرا و مادرم را قرار دهيد دو معبودى كه غير از اللَّه مى‏باشند.

27. اسراء  (17) آيه  24: و بگو اى پروردگارم بر پدر و مادرم ترّحم كن به علّت تربيت كردن آن دو مرا در حالتى كه من كودك بودم.

28. يوسف  (12) آيه  26: (يوسف) گفت او (زليخا) با من مراوده (رفت و آمدِ همراه با خدعه) كرد به خاطر نفس من.

29. اعراف  (7) آيه  150: همانا اين قوم، مرا ضعيف دانستند.

30. فرقان  (25) آيه  29: هر آينه به تحقيق (شيطان) مرا از (هدايت) قرآن گمراه كرد بعد از زمانى كه قرآن آمده بود مرا (دسترسى به آن داشتم).

31. شعراء  (26) آيات  77  - 81: آن چنان خدايى كه مرا آفريد، پس او هدايتم مى‏كند و آن چنان خدايى كه او غذايم مى‏دهد و سيرابم مى‏كند و هرگاه بيمار شوم شفايم مى‏دهد و آن چنان خدايى كه مرا مى‏ميراند (در دنيا) سپس زنده‏ام مى‏كند (در آخرت).

32. يوسف  (12) آيه  32: اى پروردگار من، زندان محبوت‏تر است نزد من از آنچه اين زنان مرا به سوى آن مى‏خوانند.

33. هود  (11) آيه  63: پس كيست كه مرا يارى دهد از خدا (از عذاب خدا نجات دهد) اگر او را نافرمانى كنم؟ پس شما غير از ضرر و زيان بر من نمى‏افزاييد.

34. احقاف  (46) آيه  17: و آن كسى كه به پدر و مادرش (در وقتى كه او را دعوت به ايمان كردند) گفت آيا مرا وعده به خارج شدنم (از قبر) مى‏دهيد؟ افّ بر شما باد.

35. يوسف  (12) آيه  42: مرا نزد مربّى خود (پادشاه) ياد كن.

36. طه  (20) آيه  114: و بگو اى پروردگار من، دانشم را بيفزاى.

37. يوسف  (12) آيه  43: اى جماعت، خواب مرا تعبير كنيد.

38. آل عمران  (3) آيه  47: و حال آن كه هيچ بشرى با من آميزش نكرده است.

39. مؤمنون  (23) آيه  27: و مرا خطاب مكن (شفاعت مكن) درباره كسانى كه ستمگر هستند.

40. نساء  (4) آيه  73: اى كاش من (در اين جنگ) با مسلمانان بودم پس پيروزى مى‏يافتم پيروزى بزرگى.

41. بقره  (2) آيه  249: پس هر كه از آن (آب جوى) بياشامد، از من (بر مذهب طالوت) نيست.

42. همان، آيه  186: و هنگامى كه بندگانم در باره من از تو بپرسند، پس همانا من (با علم و قدرتم به آن‏ها) نزديك هستم.

43. يوسف  (12) آيه  46: شايد كه من به سوى مردم برگردم.

44. اعراف  (7) آيه  61: ولكن من از (طرف) پروردگار عالم فرستاده شده‏ام.

45. نهج‏البلاغه، نامه  45، ص‏‏962: گويا من (مى‏بينم) گوينده‏اى از شما را كه مى‏گويد  ... .

46. بقره  (2) آيه  33: به تحقيق من مى‏دانم نهانِ آسمان‏ها و زمين را.

47. همان، آيه  47: و برترى دادن من شما را بر جهانيان.

48. انعام  (6) آيه  19: و همانا من از آن چه شرك مى‏ورزيد بيزارم.

49. «لَدُنْ» مبنىّ بر سكون به معناى «عِنْدَ» و «لَدى‏» است.

50. «قد» به سه معنا است: 1- اسم به معناى «حَسْبُ» يعنى كافى  2- حرف به معناى تحقيق يا تقليل  3- اسمِ فعل به معناى «يَكْفى‏». دو معناى اخير از بحث ما خارج است، زيرا در صورت حرف بودن، اضافه نمى‏شود و اگر اسم فعل باشد، با اضافه به ياء، وجودِ نون واجب است.

51. به فتح قاف و سكونِ طاء مبنى بر سكون است. به معناى «حَسْبُ» دو معناى ديگر هم دارد كه از بحث ما خارج است.

52. زيرا هر سه كلمه مبنى بر سكون است و نون، سكون را حفظ مى‏كند و اگر نباشد، آخر كلمه به خاطر ياء متكلّم مكسور مى‏شود.

53. كهف  (18) آيه  76: به تحقيق تو (خضر) از نزد من (موسى) به عذر رسيدى (در ترك مصاحبت من معذورى).

54. از اين سه كلمه در جلد سوّم باب مستثنا بحث مى‏شود. در فعل يا حرف بودن آن‏ها اختلاف است و بيش‏تر قائل به فعل بودن آن‏ها شده‏اند.

55. «ما اَفْعَلَ» صيغه تعجب و در اسم يا فعل بودن آن اختلاف شده و صحيح، فعل بودن است.

56. در فعل يا حرف بودن «لَيْسَ» اختلاف است حقّ، فعل بودن آن است.

57. قوم ايستادند به جز من.

58. شگفتا چه زيبايم اگر خدا ترس باشم.

59. قوم ايستادند در حالتى كه من نيستم (نايستادم).

60. طه  (20) آياتِ  25  - 31: (موسى«ع») گفت: اى پروردگارم سينه‏ام را گشاده كن (صبر و استقامت بده) و كارم را برايم آسان گردان (موانع و مشكلات را از سر راه بردار) و گره از زبانم بگشاى (بيانم را رسا گردان) تا بفهمند سخنم را و قرار بده برايم وزيرى (يارى دهنده‏اى) از خاندانم كه آن برادرم هارون است. پشتم را به او (هارون) محكم كن.

61. آل عمران  (3) آيه  55: سپس بازگشت شما فقط به سوى من است.

62. بقره  (2) آيه  186: و بايد به من ايمان آورند.

63. نساء  (4) آيه  72: گفت: به تحقيق خداوند نعمت خود را بر من ارزانى داشت.

64. محمد  (47) آيه  30: و اگر مى‏خواستيم هر آينه آن‏ها را به تو نشان مى‏داديم.

65. انفال  (8) آيه  44: هنگامى كه خداوند آن‏ها را در وقت ملاقاتتان به شما نشان داد.

66. محمد  (47) آيه  37: اگر آن (اموال) را از شما بخواهد.

67. يوسف  (12) آيه  90: گفت من يوسفم و اين برادر من است.

68. سبأ  (34) آيه  41: تو خداى مايى در حالتى كه آن‏ها خداى ما نيستند.

69. يوسف  (12) آيه  32: پس اين (يوسف) است اى زنان مصر، كسى كه مرا درباره (مراوده) او ملامت كرديد.

70. هود  (11) آيه  51: مزد من نيست مگر بر آن كسى كه مرا بيافريد.

71. همان، آيه  43: (پسر نوح) گفت زود باشد كه پناه برم به كوهى كه مرا از آب نگه دارد (تا غرق نشوم).

72. نبأ  (78) آيه  40: اى كاش من خاك بودم.

73. هود  (11) آيه  29: ولكن من شما را گروهى جاهل مى‏بينم.

74. آل عمران  (3) آيه  35: پس از من قبول كن.

 

 

آموزش قواعد نحو به زبان ساده

سلام این بخش را به دانش آموزان گرامیم در دبیرستان زهره بیدخت ودیگر مدارس شهرستان تقدیم میکنم.

كليات تعريف، موضوع و فايده علم نحو

 

تعريف: نحو علمى است كه با آن، حركات يا سكون حرف آخرِ معمول‏(1) (كلمه دوم) كه با عامل (كلمه اول) تركيب شده فهميده مى‏شود، مثل رفعِ كلمه «اَللَّهُ» و جرِّ كلمه «قُلُوبِهِمْ» در «خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ»(2).

موضوع: موضوع علم نحو، كلمه و كلام است، زيرا اعراب (حركات و سكون) بر اين دو عارض مى‏شود.

فايده: فايده علم نحو، حفظ زبان از خطا است، زيرا در زبان عربى حالات كلمه (فاعل، مفعول، مبتدا و...) از حركات آخر كلمه يعنى اعراب‏(3) دانسته شده و حركات آخر كلمه با قواعد علم نحو شناخته مى‏شود.

 

 

كلمه و كلام

 

كلمه: كلمه لفظى است كه براى فهماندنِ معنا قرار داده شده و بر سه قسم (اسم، فعل و حرف) است. مثل «ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ»(4) لفظ «ذَهَبَ» فعل، «اَللَّهُ» اسم و «باء» حرف است و هر كدام يك كلمه‏اند.

كلام: كلام جمله‏اى است كه در برگيرنده دو كلمه يا بيشتر با نسبت اسنادى است مشروط به آن كه به ضميمه ديگرى محتاج نباشد(5)، مثل «ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ»(6) و مثل «وَاللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ»(7) و اگر با وجود نسبتِ اسنادى نياز به ضميمه باشد به آن جمله مى‏گويند. نسبت اسنادى عبارت است از نسبت دادن كلمه‏اى به كلمه ديگر به نحوى كه معنا كامل‏(8) شود، مثل نسبت قيام به زيد در «زَيْدٌ قامَ» يا در «قامَ زَيْدٌ» به خلاف نسبت اضافى‏(9) مثل نسبت غلام به زيد در «غُلامُ زَيْدٍ» كه كامل نيست.

 

 

تفاوت جمله با كلام

 

بين كلام و جمله عام و خاص مطلق است، زيرا به هر كلامى مى‏توان جمله گفت ولى به هر جمله‏اى نمى‏توان كلام گفت چون ممكن است جمله‏اى با وجودِ نسبت اسنادى، محتاج به ضميمه باشد مثل جمله صله در «اَلَّذى‏ يَأْتينى‏ فَلَهُ دِرْهَمٌ»(10) كه «يَأْتينى‏» صله است و نسبت اسنادى دارد و در عين حال به موصول يعنى «اَلَّذّى‏» نيازمند است.

 

 

جمله اسميه و فعليه

 

هرگاه كلمه اولِ جمله‏اى اسم باشد آن جمله را اسميّه مى‏گويند مثل «اَللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ»(11) و اگر فعل باشد فعليّه مى‏گويند مثل «يَخْلُقُ اللَّهُ ما يَشاءُ»(12) و اگر حرف باشد كلمه بعد از آن را منظور مى‏كنند، زيرا حرف به حساب نمى‏آيد. كلمه بعد از حرف اگر اسم باشد اسميّه است مثل «ءَاِلهٌ مَعَ اللَّهِ»(13) و اگر فعل باشد فعليّه است مثل «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ تَزَكىَّ»(14).

و نيز منظور از «اولِ جمله» كلمه‏اى است كه در اصل اول بوده پس «كَيْفَ جاءَ زَيْدٌ» فعليه است، زيرا كلمه «كَيْفَ» در اصل مؤخر بوده و چون صدارت طلب است مقدّم شده و نيز «يا عَبْدَاللَّهِ» جمله فعليّه است، زيرا كلمه «يا» به جاى «اَدْعُو» مى‏باشد و در اصل «اَدْعُو عَبْدَاللَّهِ» بوده است.

 

 

سه تذكر

1-  كلام فقط از دو اسم مثل «زَيْدٌ قائِمٌ» يا از فعل و اسم مثل «زَيْدٌ قامَ» و «قامَ زَيْدٌ» تشكيل‏مى‏شود پس‏از دو فعل يااز دو حرف يااز حرف وفعل يااز حرف واسم تشكيل نمى‏شود و مثل «يا عَبْدَاللَّهِ» از فعل و اسم تركيب شده زيرا به تقديرِ «اَدْعُو عَبْدَاللَّهِ» است.

2-  جمله، غير از اسميّه و فعليّه نيست پس جمله ظرفيّه كه اولِ آن جار و مجرور مثل «اَفِى الدَّارِ زَيْدٌ» يا ظرف مثل «اَعِنْدَكَ عَمْرٌو» است به اسميّه يا فعليّه رجوع مى‏كند، زيرا اگر عاملِ ظرف و جار و مجرور، فعل مثل «اِسْتَقَرَّ» باشد فعليّه و اگر اسم مثل «كائِنٌ» باشد اسميّه مى‏شود. هم چنين «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ»(15) در صورتى كه عامل، اسم باشد مثل كلمه «اِبْتِدائى‏» اسمّيه است و تقديرش «اِبْتِدائى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» است و اگر عامل، فعل باشد مثل كلمه «اَبْدَءُ»(16) فعليّه و تقديرش «اَبْدَأُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» است.

3-  حقيقت جمله‏ها اسميّه يا فعليّه است و جمله‏هايى كه به غير اين دو ناميده شدند به مناسبت ديگرى غير از اصل آن‏ها است مثل جمله وصفيّه، شرطيّه، ظرفيّه، استفهاميّه، خبريّه و انشائيه كه به ترتيب به اعتبار معناى وصف، شرط، ظرف، استفهام و دلالت بر إخبار يا دلالت بر معناى انشا به اين اسامى ناميده شده‏اند.

 

 

اقسام كلمه

 

كلمه سه قسم است: اسم، فعل و حرف. اگر به تنهايى بر معناى مُفيد(17) دلالت نكند حرف است‏(18) مثل كلمات «مِنْ» و «اِلى‏» در «مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الاَقْصى‏‏»(19) و اگر به تنهايى بر معناى مفيد دلالت كند و زمان را نفهماند اسم است، مثل كلمه «اَللَّهُ» در «اَللَّهُ الصَّمَدُ»(20) و اگر به تنهايى معناى مفيد داشته باشد و بر يكى از زمان‏هاى گذشته، حال يا آينده دلالت‏كند فعل‏است مثل‏كلمه «يَقُومُ» در «يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمينَ»(21) از ضمن اين تقسيم، تعريف هركدام دانسته شد(22) واينك علائم هريك ازآن‏ها بيان مى‏شود.

 

 

علائم اسم

 

اسم پنج علامت دارد:

الف: پذيرش جرّ يعنى كسره‏اى كه از حرف جر يا اضافه به وجود مى‏آيد. اول مثل كلمه «نُورِ» در «ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ»(23) و مثل كلمه «اِسْمِ» در «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ»(24).

دوم مثل «زَيْدٍ» در «هذا غُلامُ زَيْدٍ»(25) و مثل «اَللَّهِ» در «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ».

ب: پذيرش تنوين‏(26) مثل «رَجْلٌ» در «جائَنى‏ رَجُلٌ» و مثل «تُرابٍ، نُطْفَةٍ، عَلَقَةٍ» در «هُوَ الَّذى‏ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ»(27).

ج: منادا(28) واقع مى‏شود مثل كلمه «مَرْيَمُ» در «يا مَرْيَمُ اَنَّى لَكِ هذا»(29) و مثل «أَهْلَ الْكِتابِ» در «يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحاجُّونَ فى اِبْراهيمَ»(30) و مثل «اَلنَّفْسُ» در «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ»(31).

د: دخول «ال» غير از موصوله‏(32) مثل كلمه «اَلذِّئْبُ» در «وَاَخافُ اَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ»(33) و مثل كلمه «اَلرِّجالُ» در «اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ»(34).

ه: كلمه‏اى به آن اسناد داده شود، مثل اسنادِ «قامَ» به زَيْدٌ در «زَيْدٌ قامَ» و در «قامَ زَيْدٌ»(35) و مثل كلمه «اَلرِّجالُ» كه «قَوّامُونَ» به آن نسبت داده شده‏(36) و نيز كلمه «اَلذِّئْبُ» كه «اَنْ يَأْكُلَهُ» به آن اسناد داده شده است.(37)

 

 

سئوال و تمرين

1  - علم نحو را تعريف كرده و موضوع و فايده آن را بيان كنيد.

2  - كلمه و كلام را تعريف كنيد.

3  - تفاوت نسبت اسنادى با اضافى در چيست؟

4  - تفاوت كلام با جمله در چيست؟

5  - تشخيص جمله اسميه و فعليه چگونه است؟

6  - كلام از چه كلماتى تشكيل مى‏شود؟

7  - جمله‏هاى ظرفيه، شرطيه، وصفيّه، استفهاميّه و... آيا اسميه و فعليه‏اند يا غير آن‏ها مى‏باشند؟

8  - اقسام كلمه را بشماريد.

9  - اسم، فعل و حرف را تعريف كنيد.

10  - علائم اسم را بشماريد.

11  - در مثال‏هاى ذيل اسم، فعل و حرف را تعيين كنيد و اسميه يا فعليه بودن جمله‏ها را متذكر شويد:

الف: «اَلْحَمْدُ للَّهِ الَّذى‏ اَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ».(38)

ب: «اِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَكُورٌ».(39)

ج: «اَلْفِكْرُ مِرْآةٌ صافِيَةٌ».(40)

د: «ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَنَسِىَ خَلْقَهُ».(41)

 

 

1. اعراب از تركيب دو كلمه به وجود مى‏آيد كلمه اول را عامل و دوم را معمول مى‏نامند و اعراب بر حرف آخر كلمه دوم كه معمول است ظاهر مى‏شود چنان كه در آيه، فعلِ «خَتَمَ» با «اَللَّهُ» تركيب شده و اعراب بر كلمه «اَللَّهُ» ظاهر گرديده «خَتَمَ» عامل و «اَللَّهُ» معمول است و نيز «عَلى‏» با «قُلُوبِهِمْ» تركيب شده «عَلى‏» عامل و «قُلُوبِ» معمول است و اعرابِ «كسره» بر «قُلُوبِ» ظاهر گرديده است.

2. بقره  (2) آيه  7: خداوند بر دل‏هاى آنان مهر زده.

3. اعراب كه مجموع رفع، نصب، جرّ و جزم است بر حرفِ آخر كلمه كه محلِّ اعراب است ظاهر مى‏شود.

4. بقره  (2) آيه  17: خداوند روشنايى ايشان را برد.

5. كه اگر به ضميمه ديگرى غير از نسبتِ اسنادى نياز داشت جمله مى‏شود نه كلام.

6. تمام «ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ» كلام است ولى «ذَهَبَ اللَّهُ» به تنهايى با آن كه نسبت اسنادى دارد كلام نيست بلكه جمله مى‏باشد، زيرا باءِ «بِنُورِهِمْ» براى تعديه بوده و بدون آن «ذَهَبَ اللَّهُ» ناتمام است.

7. نور  (24) آيه  59: و خداوند دارنده علم و حكمت است.

8. نسبت كامل يعنى نسبتى كه با وجود مسنداليه و مسند معناى آن نسبت، تمام است و اين ملازم با كامل بودن معناى كلام نيست پس نسبت اسنادى ممكن است با جمله باشد.

9. نسبت اضافى را ناقصه مى‏گويند، زيرا با وجود نسبتِ مضاف به مضاف اليه، معنا ناقص است.

10. هر كس پيش من بيايد پس براى او يك درهم مى‏باشد.

11. نور  (24) آيه  38: خداوند هر كس را بخواهد بدون حساب روزى مى‏دهد.

12. همان، آيه  45: خداوند هرچه را بخواهد مى‏آفريند.

13. نمل  (27) آيه  60: آيا معبودى با خداى يگانه هست؟

14. اعلى  (87) آيه  14: به تحقيق رستگار شد هركس كه پاك شد (از شرك و كفر دورى كرد و ايمان آورد).

15. حمد  (1) آيه  1: به نام خداوند بخشنده مهربان شروع مى‏كنم.

16. يا فعل مناسب با مقام مثل «اُسافِرُ» در صورتى كه در وقت مسافرت بسم اللَّه بگويد و «أَقْرَءُ» در صورتى كه به هنگام خواندن كتاب بسم اللَّه بگويد و  ... .

17. مراد از مفيد معناى مستقلِّ بدون ضميمه است.

18. حرف، به كمك ضميمه بر معناى مفيد دلالت مى‏كند.

19. اسراء  (17) آيه  1: از مسجدالحرام به سوى مسجد الاقصى.

20. توحيد  (112) آيه  2: خداوند بى‏نياز است.

21. مطفّفين  (83) آيه  6: روزى كه مردم براى امر پروردگار عالَم (به خاطر حساب و جزا) مى‏ايستند.

22. پس اسم كلمه‏اى است كه به تنهايى بر معناى مفيد دلالت مى‏كند ولى زمان را نمى‏فهماند و فعل كلمه‏اى است كه به تنهايى بر معناى مفيد دلالت مى‏كند و يكى از زمان‏ها را نيز مى‏فهماند و حرف كلمه‏اى است كه به تنهايى بر معناى مفيد دلالت ندارد.

23. بقره  (2) آيه  17: قبلاً معنا شد. حرف جر در اين آيه «باء» است كه بر «نُورِ» داخل شده.

24. حمد  (1) آيه  1: به نام خداوند بخشنده مهربان.

25. اين غلامِ زيد است.

26. تنوين كه به اسم اختصاص دارد چهار نوع است: الف: «تمكّن» كه علامت معرب بودن اسم است و بر معرفه و نكره داخل مى‏شود. مثل زيدٌ و رجالٌ. ب: «تنكير» بر اسم‏هاى مبنّى داخل مى‏شود و نشانه نكره بودن آن‏ها است و بيش‏تر بر «اسمِ فعلِ» مختوم به هاء داخل مى‏شود مثل «صَهٍ» و «مَهٍ» و «اَيْهٍ». ج: «مقابله» بر اسم‏هايى كه به الف و تاء زايده جمع مى‏شوند داخل مى‏شود، مثل «مُسْلِماتٍ» كه تنوين آن مقابل نون «مُسْلِمُونَ» است. د: «عوض» بر اسم‏هاى معتلّ كه بر وزن فواعل جمع بسته مى‏شوند داخل مى‏شود مثل «غَواشٍ» جمع «غاشِيَةٌ» و «جَوارٍ» جمع «جارِيَةٌ». تنوين، عوض از ياء است كه در حالت رفعى و جرى حذف شده و تنوينِ عوض نيز بر كلمه «اِذْ» كه مضاف اليه آن حذف گرديده داخل مى‏شود، مثل «يَوْمَئِذٍ» و «حينَئِذٍ» كه در اصل «يَوْمَ اِذْ كانَ وحينَ اِذْ كانَ كَذا» بوده است. بعضى بر اين چهار، تنوين ديگرى به نام ترنّم يا غالى افزوده‏اند و چنين گفته‏اند:

 

تنوين، تمكّن است و تنكير

وآنگه عوض و مقابله‏گير

بعد از دو و دو ترنّم آيد

اى صاحب عقل و هوش و تدبير

ولى نزد اهل تحقيق، تنوين نيست بلكه نونى است كه در وقف و كتابت مى‏آيد و خواص تنوين را ندارد، زيرا با «ال» در يك كلمه جمع شده و نيز بر فعل و حرف داخل مى‏گردد.

27. غافر  (40) آيه‏‏67: اوست آن‏چنان خداوندى كه شما را از خاك سپس از نطفه و سپس از خون بسته آفريد.

28. دخول حرف ندا بر كلمه، دليل بر اسم بودن نيست بلكه منادا شدن دليل اسم بودن است، زيرا حرف ندا گاهى بر حرف و گاهى بر فعل داخل شده. اوّل مثل «يا لَيْتَ قَوْمى‏» يس  (36) آيه  26  و دوم مثل «اَلاَّ يَسْجُدُوا» نمل  (27) آيه  25  در قرائت كسائى «اَلا» به تخفيف لام و «يا اُسْجُدُوا» ياء بر فعل امر داخل شده و الف آن در كتابت افتاده. نحوييّن مى‏گويند در اين دو مورد منادا محذوف است اوّلى به تقديرِ «يا قَوْمُ لَيْتَ قَوْمى» و دومى به تقديرِ «يا هؤُلاءِ اُسْجُدُوا» است.

29. آل عمران  (3) آيه  37: اى مريم اين (روزيت) از كجا است؟

30. همان، آيه  65: اى يهود و نصارى چرا در (دين) ابراهيم«ع» دشمنى مى‏كنيد؟

31. فجر  (89) آيه  27: اى نفس آرام شده.

32. زيرا موصول گاهى بر فعل مضارع داخل مى‏شود.

33. يوسف  (12) آيه  13: و مى‏ترسم از اين كه گرگ او را بخورد.

34. نساء  (4) آيه  34: مردان بر زنان استيلا دارند.

35. در هر دو مثال «قامَ» به زيد اسناد داده شده تفاوت به اين است كه در مثال اول «زيد» مبتدا است و در مثال دوم، فاعل؛ و مبتدا و فاعل هر يك مسنداليه‏اند.

36. در هر دو آيه «اَلرِّجالُ» و «اَلذِّئْبُ» مسنداليه مى‏باشند و «قَوّامُونَ» و «اَنْ يَأْكُلَهُ» مسند، با اين فرق كه در تركيب نحوى «اَلرِّجالُ» مبتدا است ولى «اَلذِّئْبُ» فاعل است.

37. پس، از اين مثال‏ها معلوم شده فرقى بين تقدّم وتأخر مسنداليه يا فاعل و مبتدا بودن مسنداليه نيست.

38. فاطر  (35) آيه  34: ستايش براى خداوندى است كه اندوه (دوزخ) را از ما زدود.

39. همان، آيه  34: همانا پروردگار ما آمرزنده (گناهان) و بسيار جزادهنده (طاعات) است.

40. نهج‏البلاغة، حكمت  4، ص  1080: فكر آينه‏اى است بسيار روشن و پاك.

41. يس  (36) آيه  78: براى ما مثلى زد و آفرينش خود را فراموش كرد

بحث كامل و جامع حروف

بحث كامل و جامع حروف

 

۩ حروف به دو دسته عامل و غيرعامل تقسيم ميشوند.

 

۩ حروف عامل : جارّه – جازمه – ناصبه – مشبههبالفعل – لاي نفيجنس – شرط – شبيه به لَيسَ

 

۩ جاره = باء و تاء و كاف و لام و واو و مُنذُ مُذ خَلا   

 

                                          رُبَّ ، حاشا ، مِنْ ، عَدا ، في ، عَن ، عَلي ، حَتّي ، إلي

 

ب،ت،و(براي قَسَم)       ك(مانند)          ل(براي)      مُنذُ،مُذ،مِنْ وعَنْ(از)    خَلا،عَدا و حاشا(به جز-مگر)  في(در)  إلي(به سوي)  عَلي(بر) حَتّي(تا)  رُبَّ(چه بسا)

 

۩ جازمه = لَم(نه)          لَمّا(هنوز نه)        لام امر«لِ»(بايد)        لاي نهي(نه)         إنْ(اگر)          مَنْ(هر كس)         ما(هر چيزي)

 

حرف لَمْ هيچگاه بر سر فعل ماضي وارد نميشود.

 

اگر بعد از لَمّا فعل ماضي بيايد لَمّا نقش ظرف را دارد و مفعولفيه ميباشد.

 

لَمّا ذَهَبَ : هنگاميكه رفت.

 

۩ ناصبه = أن(كه-اينكه)          لَنْ(هرگز)        اِذَن(بنابراين-در اين صورت)  كَي،لِكَي(براي اينكه)             لِ(براي-تا)         حَتّي و فاي سببيه

 

   فاي سببيه بعد از نفي يا طلب و يا بعد از لَيتَ و لَعَلّ ميآيد.

 

«وَ يالَيتَني كُنتُ مَعَكُم فَأفوزَ مَعَكُم»

 

أن+فعل مضارع=مصدر همان فعل : اُحبُّ أنْ أدرُسْ = اُحِبُّ الدّراسَه(مصدر مؤوّل)

 

لِ و حَتّي+ فعل مضارع(أنْ ناصبه محذوف است)لِيَكتُبَ :در اصل‌ : لِأن يَكتُبَ.

 

حَتّي يَذهَبوا : در اصل :  حَتّي أنْ يَذهَبوا.

 

۩ مشبهه بالفعل = اِنَّ و اَنَّ (به درستي كه-همانا)           كَاَنَّ(گويا)                      لَيْتَ(اي كاش)      لكِنَّ(و ليكن)        لَعَلَّ(شايد)

 

همزه انَّ در«ابتداي جمله» و بعد از مشتقات «قال» هميشه مكسور ميباشد.

 

 اِنَّ اللهَ ..... * قالَ اِنّي....

 

       لكنْ حرف عطف است و غيرعامل ولي لكنَّ حرف مشبهه بالفعل است و عامل.

 

۩ لاي نفيجنس= بر سر مبتدا و خبر وارد شده و مبتدا را منصوب كرده و كاري با خبر ندارد.

 

          اسم لاي نفي جنس به هيچ وجه تنوين نميگيرد و حتماً مبني بر فتح است :

 

 لا تِلميذَ في الصّف

 

اسم و خبر لاي نفي جنس حتماً نكره ميباشند و خبر لاي نفي جنس هيچگاه بر اسم لاي نفي جنس مقدّم نمي­شود.

 

بين اسم و خبر لاي نفيجنس نبايد كلمهاي فاصله بيندازد.

 

۩ ادوات شرط= لَو«حرف است و غيرعامل»(اگر)  اِنْ«حرف است و عامل»(اگر)  إذما(هرچند- هرگاه)  مَنْ(هر كس)   ما(هرچه) مَهما(هرگاه) أيّ(هر كدام) كَيفَما(هرگونه) مَتي(هر وقت)   أينَما(هر جا)   أيّان(هر وقت – هر جا)  أنّي(هر جا)   هَيثُما(هر جا كه)

 

(مَن ، ما و أيّ) اگر در آغاز دو جمله قرار گيرند اسم شرط هستند :

 

 مَنْ يَجتَهِدْ يَنجَحْ ..(ادوات شرط دو فعل را جزم ميدهند)

 

ولي اگر در وسط دو جمله قرار گيرنداسم موصول هستند : أكرِمْ إلي مَنْ أحسَنَ إليك

 

اسمهاي شرط با اسمهاي استفهام تفاوت دارند.اسمهاي استفهام براي پرسش به كار ميروند و صدارتطلب هستند و در آغاز جمله قرار ميگيرند(مَنْ رَأيتَ:كه را ديدي؟)و گاهي حرف جر و مضاف بر آنها مقدّم مي­شوند :(اِبنُ مَنْ أنتَ :پسر كيستي؟)

 

اسامي استفهام : مَنْ(براي انسان) ما(براي اشياء غيرقابل لمس) أيّ(براي اشياء قابل لمس) أينَ(محل و مكان) مَتي(زمان) كَيفَ(چگونگي و حالت) كَمْ(مقدار و اندازهگيري) ماذا ، مَنذا ، مِمّن ، عَمّن ، لِمَ ، عَلامَ و فيمَ و...(حروف استفهام : أ و هَلْ هستند)

 

تمامي اسامي استفهام صدارت طلب هستند:أينَ أنتَ؟مبني هستند به جز أيّ كه معرب هست.نقشپذيرند:(أينَ:خبر­مقدّم و محلاً مرفوع)

 

اگر بعد از كَيفَ اسم بيايد كَيفَ نقش خبرمقدّم را دارد و محلاً مرفوع :

 

كَيفَ أنتَ ؟(أنتَ : مبتداي مؤخر و محلاً مرفوع)

 

اگر بعد از كَيفَ فعل بيايد كَيفَ نقش حال را دارد و محلاً منصوب :

 

كَيفَ أصْبِر في المَشاكِل ؟

 

اگر بعد از أينَ و مَتي اسم بيايد نقش خبرمقدّم را دارند و محلاً مرفوع : أينَ الجَوادُ ؟(الجَوادُ : مبتداي مؤخر و محلاً مرفوع)

 

اگر بعد از أينَ و مَتي فعل بيايد نقش ظرف را دارند و محلاً منصوب : أينَ ذَهَبَ الجوادُ ؟(الجَوادُ : فاعل و مرفوع)

 

۩ حروف شبيه به لَيسَ = ما ، لا ، اِنْ ، لاتَ (نيست)«خبر را منصوب ميكنند»

 

اسم و ضمير لاتَ هميشه اسم نكره است و خبر آن اغلب محذوف است و يا از ادوات ظرف زمان است: حينَ – ساعه- وقتَ و ...

 

امكان دارد كه اسم و خبر اين حروف هر دو نكره باشند : لا رَجُلٌ حاضِراً

 

۩ حروف غيرعامل : تعريف(ال)– عطف(وَ ، ثُمَّ ، بَلْ ، حَتّي ، اَو ، لا ، فَ ، لكنْ)

 

 استفهام (ذكر كردم)– تنبيه(ها ، ألا ، أما)  تصديق و ايجاب(نَعَم) تحقيق(قَد+فعل ماضي)تخصيص(هَلّا ، ألّا ، لَولا ، لَوما)– انكار(كَلّا)– تفضيل(اَمّا ، اِمّا)«خواه»

 

استقبال(سَ،سَوفَ)– نفي– نون وقايه– تأكيد(نَّ،نْ)– ندا(يا)– واو حاليه– مايكافه– مفاجات(إذا،إذ)– ابتدا و تأكيد(لَ)– واوجمله وصفيه

 

در پايان متذكر ميشوم كه در تجزيه حروف بايد گفت:عامل يا غيرعامل- مبني بر...- غيرمتصرف- تعيين نوع حرف